سلام بـه همـه دوستان گلم.خوبين؟اين خاطره رو قراره شـهرام تعريف كنـه فقط قبلش خودم ميخواستم چندتا نكته رو بگم بابت يه سري نظرات.بعضي از دوستان ميان ميگن تخيلي بود يا دروغ بود.نميدونم بر چه اساسي اين حرف رو ميزنن ولي اگه منظورتون داستاني بودن خاطره هاس من تو نظرات خاطره اولمم گفتم كه من رمان مينويسم و يكي دو سال اينده چاپ ميشـه كتابام ان شاءالله بعد يه ذره بهم حق بدين كه خاطره هام داستاني باشـه يه كم چون خودم اينجوري دوست دارم تعريف كنم واسه مخاطبم.نميدونم شايدم واقعا زندگي من مثل رماناس چون رمان خودمم كه دارم مينويسم زندگيمـه از وقتي كه با شـهرام اشنا شدم که تا الان و سالاي ديگه.به خاطر همينم باورش سخته.اگه هم منظورتون عشقيه كه بين من و همسرمـه من نميدونم تو ايران چرا دوست داشتن و دوست داشته شدن داره كم كم بـه فراموشي سپرده ميشـه و روابط شدن درون حد دوست بودن و استفاده ابزاري كردن از هم و بعدشم ول كردن هم بـه امان خدا. خاطرات امپولی شهرام كم كم عشق داره بـه فراموشي سپرده ميشـه ولي من عاشق همسرمم و خواستم اينو بدونيد كه حرفايي كه مينويسم واقعا از ته قلبمـه.ميدونم تو فضاي مجازي اين حرفا زياده چون خودمم وب داشتم و بازديد ازش زياد بود ولي بـه خاطر همين مسائل شـهرام نذاشت نگهش دارم و مجبورم كرد حذفش كنم.به هرحال اگه دوست ندارين نمينويسم و دوباره ميشم خواننده خاموش اشكالي نداره از خاطره هاي خوبتون لذت ميبرم.ممنونم از همـه دوستاي گلم فقط جواب اقا ارين رو بدم چون فكر كنم اين قدر درگير كار و خدمت بـه مردم هستن ممكنـه نظرات رو نخونن:اول از همـه خسته نباشين اقا ارين بابت اين خدمتي كه بـه مردم ميكنين.دوم اينكه بعله بنده زبون درازي بودم واسه خودم تو بچگي😂 💪البته هنوزم هستم با عرض شرمندگي☺️زورگو هم بودم😂كسيم كه بـه حرفم گوش نميداد مجبورش ميكردم گوش كنـه😂متاسفانـه يا خوشبختانـه بعله شـهرام عاشق بچه هاس😎هرجا بچه باشـه تو جمعي شـهرامم هست اونجا.😑بچه خيلي زوده هنوز ان شاءالله ٦-٧ سال ديگه🙄اختيار دارين خاطرتون اين قدر خوب بود ميشـه اينو از تعداد نظرات فهميد ماشالله تركوندين حسوديم شد بهتون😂(دوستان ببينم ميتونين بزنين رو دست نظرات اقا ارين يا نـه😉😂).خسته هم نباشين بابت مشغله كاريتون.همين!من برم.شـهرام كنارم نشسته لپ تاپ رو بدم بهش چون داره چپ چپ نگاهم ميكنـه.😂ببخشيد خيلي حرف زدم.منتظر نظرات خوبتون هستم.🌹خودمم لا بـه لاي حرفاش حرف مي.🙃
سلام بـه خواننده هاي عزيز وب.من شـهرام هستم نميدونم هيلدا چه قدر معرفيم كرده ٣٠سالمـه متخصص ارتودنسي هستم و معلم كنكور هيلدا بودم و از بس اذيت كرد اون سال منو و دقم داد که تا درس خوند نميدونم چه مصيبتي بود زد و عاشقش شدم😎😂(هيلدا:شما باور نكنين من ازارم بـه مورچه هم نميرسه چه برسه شـهرام😂😉مديونيد اگه فكر كنيد هر روز هر روز مو ميخواست مدرسه😎در كل حقش بود كه اذيتش ميكردم اونم اذيتم ميكرد😎).اين خاطره مربوط ميشـه بـه زمستون چهارسال پيش كه من و هيلدا تازه نامزد كرده بوديم.خيلي سرد بود هوا.سعيد دايي هيلدا تازه از كانادا اومده بود واسه نامزدي ما دوتا(هيلدا:بنده يه دايي ديگه دارم بـه اسم سعيد كه همسن شـهرامـه.ايران نيست ولي وقتايي كه مياد دوران اوج منـه ديگه😂چون كلي باهم شيطوني ميكنيم و اذيت ميكنيم بقيه رو كلا خيلي حال ميده😂بچه كه بوديم با هم نميذاشتن يه جا تنـها بمونيم ميدونستن خراب ميشـه اونجا از بس خرابكاري و شيطنت ميكنيم🙄🙃هميشـه هم طرف منو ميگيره تو همـه چي چه دكتر و امپول نزدن چه مسائل ديگه.اخه خود سعيدم با امپول يه ذره مشكل داره امپولاي بدون درد رو ميزنـه ولي انتي بيوتيكا يا كلا درد دارا رو اصلا و ابدا زير بار نميره😂البته منم اگه حالم بد باشـه مجبورم ميكنـه كه ب ميگه لازمـه😎) هرچي بـه هيلدا ميگفتم بيا خونـه من درس بخون خونتون شلوغه همش مـهمون دارين بـه خاطر سعيد و رفت و امد زياده نميتوني درس بخوني ميگفت نـه ميخونم خيالت راحت.نگو خانوم خانوما سرماخورده بود نميخواسته جلو من افتابي بشـه كه مبادا بفهمم.منم بـه خاطر هم تدريس هم كاراي دانشگاهم وقت نداشتم برم پيششون سرم خيلي شلوغ بود.زنگ ميزدم بهش ميگفتم بيام دنبالت ببرمت دانشگاه؟بيام ورت دارم ببرمت خونـه؟بريم بيرون؟بريم خريد؟ و ... خاطرات امپولی شهرام ميگفت نـه سعيد هست باهاش ميرم.من ساده ام فكر ميكردم چون سعيد بعد مدت ها اومده ميخواد پيشش باشـه چون ميدونستم خيلي روابطشون نزديكه.ميگفتم خب ديگه باشـه خيالم راحت بود سعيد هست😎شك كرده بودم كه چرا اينجوري ميكنـه هيلدا هرچي ميگم بهونـه مياره ديگه يه شب كه از اموزشگاه برميگشتم خونـه زنگ زدم هيلدا گفتم خودم فردا صبح ميام دنبالت واسه دانشگاهت.گفت نـه كار داري سرت سلوغه خودم ميرم.گفتم نـه وقتم واسه خانومم ازاد ازاده😂😉ميخوام درون خدمت خانومم باشم.😎💪ديد راهي نداره گفت باشـه البته با من من😎صبح رفتم دم خونشون هيلدا اومد تو ماشين سلام كرد چشمام زد بيرون از تعجب.صداش خيلي بد گرفته بود.گفتم هيلدااا اين چه وضع صداس؟😳😡هول شد گفت چيزي نيست ديشب همـه نوه ها خونـه پري( بزرگ هيلدا)بوديم سعيد ايكس باكسش رو راه انداخت از بس جيغ و داد كرديم اينجوري شده صدامون.☺️گفتم ايكس باكس جيغ و داد داره مگه؟😎🤔گفت اره بازيش هيجاني بود.🙄فهميدم بـه خاطر جيغ و داد نيست چون شده بود رفته بوديم شـهربازي يا جاهاي ديگه كلي جيغ كشيده بود ولي صداش نگرفته بود.به روي خودم نياوردم گفتم خب چه خبر؟خوش ميگذره منو نميبيني؟همش سعيد سعيد... ما رو فراموش كردي.گفت نـه دلم تنگ ميشـه براش برگرده و ... بعد شروع كرد با هيجان و اب و تاب از جاهايي كه اين يكي دوهفته با سعيد رفته بود رو تعريف ميكرد اصولا هم وقتي داره اينجوري با هيجان حرف ميزنـه و اب و تاب ميده راحت ميشـه ازش حرف كشيد😂(هيلدا:ببينيد چه بد منو بـه هيجان مياره از زير زبونم حرف بكشـه😎) يهو گفت جاات خالي شـهراممم پنجشنبه رفته بوديم ديزين اسكي😋گفتم كجااااا؟😳تازه فهميد سوتي داده ولي كم نياورد گفت ديزين اسكي برف بازي جاده چالوس.🙄رفته بوديم گردش فقط🙄 نگاش كردم فقط😎گفت ام چيزه خب رفته بوديم اسكي و برف بازي ولي جات خالي كلي خوش گذشت بهمون😉تاااازه رفتيم دركه...سريع حرف رو عوض كرد كه من رو بپيچونـه گير ندم گفتم تو اين سرما كي پيشنـهاد داد برين ديزين؟بعد اونوخ من الان بايد بفهمم؟😠احيانا اين گرفتگي صدا مال همون ديزين نيست؟😡هيلدا هم هول كرده بود ميگفت نـه گفتم كه مال جيغ و داده.گفتم كه اينطور اگه يه موقع خدايي نكرده مال همين ديزينيه كه رفتين من ميدونم و تو و سعيد.😎چون حالت مثل سرما خورده هاس گفت نـه سرما نخوردم.(نـه تو رو خدا ميخواستي بگم اره عشقم رفتيم سرما خورديم زيادم خورديم ميخواي بـه توام بدم؟😎😂والا يه جوري ميگه حالت مثل سرماخورده هاس توقع داره بگم اره سرما خوردم معلومـه كه ميگم نـه نخوردم اگه ميگفتم اره كه سرم رو سينـه ام بود قشنگ😂)رسوندمش دانشگاه خودمم رفتم اموزشگاه.رسيدم اموزشگاه گفتم بذار يه زنگ بـه سعيد ب ببينم اون تو چه وضعيتيه ميتونم بفهمم چه خبره يا نـه.زنگ زدم گوشيش رو برداشت از خواب بيدارش كرده بودم😂گفت هاااا؟😠گفتم ها و كوفته قلقلي سلامت كو بي ادب؟خوبه بزرگترم ازتا.گفت اوووو حالا يه روز😎(من و سعيد يه روز اختلاف سنيمونـه😂سر همينم كلي اذيتش ميكنم)گفت عليك چي كار داري سر صبح؟گفتم صبح كجا بود بابا پاشو لنگ ظهره.😎گفت من موندم هيلدا چي درون تو ديده با اين مغز فندقيت باهات ازدواج كرده بابا من بدنم بـه تايم ايران عادت نداره ريختم بهم اصن نـه ميدونم كي شبه كه روزه اين زنتم كه از اول هفته هوار شده سر من خونـه خودشون نميره توام كه معلوم نيست كدوم گوري هستي بياي ورش داري ببري همـه رو سرما داده😎 (هيلدا:چه ادميه اين سعيد جلوي من بـه به چه چهش بـه راهه اونوخ بـه شـهرام اينجوري ميگه😎نميدونستم اين حرفا رو زده)اينو كه گفت يهو زد رو استپ فكر كنم با دستش زد تو دهنش که تا جلو دهنشو بگيره بيشتر از اين خودشونو لو نده چون صداي كوبيدن اومد.گفتم گرفتگي صداي جفتتون مال مريضيه نـه؟سعيدم صداش گرفته بود اخه.گفت شما؟🤔گفتم سعيد مسخره بازي درنيار جواب منو بده.گفت من خوابم بذار بيدار شدم زنگ مي بهت.😑بعدشم چندتا الو الو كرد مثلا انتن رفته و قطع كرد.😂فهميدم جفتشون مريضن.بعد يه ربع دوباره زنگ زد بهم.گفت سلااااام داداش شـهرام😉خوبي خوشي سلامتي؟گفتم چي شد؟داشتي فحشم ميدادي يهو مـهربون شدي؟😎گفت من غلط بكنم احترام بـه بزرگترا هميشـه واجب بوده و هست و خواهد بود.شـهرام هرچي گفتم تو خواب بود جدي نگيريا😎گفتم داشتي ميگفتي.جفتتون مريض شدين اره؟😎گفت كي ما؟نـه بابا مريضي كجا بود؟🙄گفتم اها اونوخ من بود پنج شنبه رفته ديزين؟اره؟گفت تو از كجا ميدوني؟😱گفتم كلاغا خبر اوردن گفت اي لال شـه اون كلاغه كه همش لو ميده ادم رو يه دقيقه نخود تو دهنش خيس نميخوره.😠گفتم زبونتو گاز بگير.دايي علي خبر داره سرما خوردين؟🤔😠گفت نـههههه جون من لو نديااا حاضرم بميرم زير دست علي نرم😑(هيلدا:ببينيد دايي علي كيه كه سعيد از دستش فراريه😂چه برسه من)گفتم حالا چي شد سرماخوردين؟مگه لباس گرم نپوشيده بودين؟ گفت چرا بابا يكي از بچه ها كلاه هيلدا رو برداشت يه نفر ديگه داشت گلوله برفي ميزد بـه دوستش،دوسته جا خالي داد گلوله برفي خورد تو گوش هيلدا😎گفتم چيييييييي؟😡گفت باور كن بدون قصد بود.گفتم كلاهشو چرا برداشتين اخه؟😡تو نميدوني هيلدا فوتش كني مريض ميشـه اونوخ برديش ديزين؟😡بعدشم كه اينجوري استقبال كردين ازش😡سعيد باور كن حساب جفتتون رو ميرسم😡 گفت جون من شـهرام بـه علي چيزي نگو يه هفته اس فرارييم جفتمون از دستش اخه اجازه نداد ارزو و ارمان بيان ما رو هم گفت نريد ولي ما رفتيم اينجوريم كه شده عصباني ميشـه جون من چيزي نگو بهش.گفتم لازم نيست من چيزي بگم خودشون ميفهمن.گفت تو لطف كن نگو ما خودمون حلش ميكنيم گفتم ببينم چي ميشـه😈من بايد برم فعلا.بعدشم قطع كردم.كم كم داشتم عصبي ميشدم از بي احتياطي جفتشون. معمولا سر كلاس من گوشيمو خاموش ميكنم يا ميذارم سايلنت باشـه ولي اون روز ترسيدم گفتم نكنـه خدايي نكرده هيلدا يه چيزيش بشـه گفتم بذار روشن بمونـه سايلنت هم نباشـه.همونم شد.حدوداي ساعت ١٠ بود دنيا دوست هيلدا با گوشي هيلدا زنگ زد بهم.گوشي رو برداشتم فكر ميكردم هيلداس گفتم جانم؟قيافه شاگردام ديدني بود قشنگ شده بودن مثل گيرنده اي گوشاشون شده بود انتن مركزي فقط صداي منو ميگرفت كلاس سكوت كامل بود😂دنيا گفت سلام اقا شـهرام خوبين؟دنيام.گفتم سلام دنيا خانوم ممنون شما خوبين؟ گوشي هيلدا دست شما چي كار ميكنـه؟ گفت ببخشيد مزاحمتون شدم هيلدا يكم حالش خوب نيست هرچي ميخوره گلاب بـه روتون بالا مياره سرما خورده مثل اينكه بي حال بي حاله ميشـه بياين دنبالش با اين وضعيت نياد سر كلاس؟حالا تو همين حين كه دنيا داشت گزارش ميداد صداي هيلدا هم از اونور خط ميومد كه فحشش ميداد بنده خدا رو😂ميگفت لال شي دنيا نگوووو ديگه خفه شووو و ...(هيلدا:من هميشـه بـه جون خودم مودبم ولي اون موقع شرايط مودب بودن نبود ديگه😂🙄)از يه طرفم بچه ها زل زده بودن بـه من ببينن با كي دارم حرف مي😂قيافه هاشون باحال بود خندم گرفته بود.گفتم دنيا خانوم كلاس بعديتون كيه؟با كي كلاس دارين؟گفت ١١:٣٠ با استاد...(دايي علي)گفتم باشـه من الان ميام دنبالش ميبرمش بيمارستان مراقبش باشيد الان خودمو ميرسونم😎قطع كردم از بچه ها عذر خواهي كردم رفتم بـه مسئول اموزشگاه يه برگه دادم از بچه ها امتحان بگيرن😁(هيلدا: خاطرات امپولی شهرام تو اون شرايطم ول كن بچه هاي مردم نبود😎تازه بعدشم كلي ترور شخصيتيشون كرده بود بابت درصداشون😂)رفتم سمت دانشگاهشون وارد محيط دانشگاه شدم اكيپ هيلدا اينا رو ديدم از دور.رفتم جلو با سپهر و ارشيا سلام و احوال پرسي كردم با دنيا هم همين طور نوبت رسيد بـه هيلدا😎ديدم نشسته رو نيمكت هاي محوطه دانشگاه رنگ بـه رو نداره مشخص بود حالش خرابه.خيلي مظلوم گفت سلام گفتم عليك.اين طوري خوبي ديگه نـه؟😡اين طوري سرما نخوردي ديگه اره؟😡كه صدات از جيغ و داد موقع بازي گرفته درسته؟😡حالا من ميدونم و تو و اون سعيد كه بگم خدا چي كارش نكنـه تو رو برداشته ديزين😡مگه دايي علي نگفته بود نرين؟😡سپهر و ارشيا ميگفتن حالا اروم باش شـهرام جان با عصباني شدن كه چيزي درست نميشـه🙄گفتم نـه اخه بايد ببينم که تا كي بايد اين حرف گوش نكردناش ادامـه داشته باشـه😡به هيلدا گفتم پاشو ببرمت بيمارستان بلند شو😎هيلدا گفت بيمارستان واسه چي؟😢زيادي شلوغش كردين من خوبم فقط يه ذره سرما خوردم.😢بيمارستان نريم😢اينجوري كه ميگفت بيشتر منو عصباني ميكرد.گفتم هيلدا همين كه تخفيف دادم بهت نگفتم بريم پيش دايي علي برو خدا رو شكر كن بعد پاشو بهونـه نيار😡 ديدم ناي بلند شدن نداره اصلا.بازوشو گرفتم بلندش كردم با بچه ها خداحافظي كرديم يواش يواش اومديم سمت ماشين سوارش كردم و پيش بـه سوي بيمارستان.تو راه هيلدا اروم و مظلوم گفت شـهرام؟😢گفتم بله؟😎گفت ببخشيد😢گفتم چي رو ببخشم؟😎گفت همين كه بهت نگفتم رفتيم ديزين سرماخوردنمون حال بدم دروغي كه صبح گفتم و ...😢گفتم بعدا راجع بهشون حرف ميزنيم😎 رسيديم بيمارستان رفتم نوبت گرفتم نشستيم تو سالن انتظار.تا نوبتمون بشـه هيلدا همش ميخواست يه چيزي بگه ولي ميترسيد حرفي بزنـه اخرم طاقت نياورد گفت شـهرام😢ميشـه بگي امپول ننويسه؟😢گفتم نخير نميشـه با اين وضعيتت امپول نده جاي تعجب داره😎گفت عههه شـهرام بدجنس نشو ديگه جون من بگو امپول ننويسه😭گفتم قسم نداره😡 من چه بگم چه نگم فايده اي نداره مينويسه برات😎 نوبت ما شد رفتيم داخل دكتر يه پيرمردي بود يه مقدار جدي بود هيلدا رو معاينـه كرد كامل گوش و گلوش رو كه ديد كلي دعواش كرد هيلدا هم مظلوم نشسته بود هيچي نميگفت.نوبت رسيد بـه نسخه نوشتن هيلدا بـه من نگاه كرد كه بگم امپول ننويسه منم اصلا بـه روي خودم نياوردم😂(هيلدا:از بس بد😎)خودشم ميترسيد اعتراض كنـه دكتره دوباره دعواش كنـه.💪داروهاشو نوشت و ما اومديم بيرون هيچ توضيحي هم راجع بـه داروها نداد.همين از درون اتاق دكتر اومديم بيرون هيلدا غر زدنش شروع شد گفت خيلي بدي ديگه دوست ندارم واسه چي نگفتي امپول ننويسه من امپول نمي و ...😭گفتم يه دقيقه اروم بگير هنوز كه نميدونيم نوشته يا نـه بعدشم بر فرض نوشته باشـه بايد که تا دونـه و قطره اخرشو بزني😎😡گفت من نمي😠سوييچ ماشين رو گرفت رفت سمت ماشين منم رفتم داروهاش رو گرفتم ديدم سه که تا ١٢٠٠ بود با سه که تا دگزا با ٢تا تقويتي بود بقيه اشم قرص و شربت.رفتم تو ماشين ديدم هيلدا سرشو تكيه داده بـه صندلي خوابش.چيزي نگفتم كه بريم امپول بزنيم ماشين روشن كردم رفتيم خونـه مجردي خودم.هيلدا رو بغلش كردم بردم بالا تو خونـه گذاشتمش رو تخت كه بخوابه.تا هيلدا بيدار بشـه يكي دو ساعت طول كشيد تو همين حين پري زنگ زد بـه گوشي من واسه شام دعوتم كرد اونشب گفت همـه هم هستن قرار بوده هيلدا بهت بگه گفتم خودمم زنگ ب و اينا.هيلدا بيدار شد اومد از اتاق بيرون گفتم بهتري؟گفت نـه شـهرام تمام بدنم درد ميكنـه😭سرم سنگينـه😭گفتم ميدونم از حالت معلومـه.رفتم براش اب پرتقال اوردم گفتم بخور كارت دارم.بعدش رفتم تو اشپزخونـه كيسه داروهاشو اوردم نشستم كنارش.دونـه دونـه داروهاشو چيدم رو ميز جلوم.گفتم ابميوه اتو كامل بخور بايد دارو بخوري😎اخه ابميوه دوست نداره هيلدا اونم اب پرتقال😐مگه ميشـه؟مگه داريم؟😐🤔(هيلدا:هم ميشـه هم داريم😎)گفت شـهرام امپولم كه نميخواي بزني؟😭گفتم چرا اتفاقا.گفت نـه ديگه تو رو خدا اول داروهامو بخورم اگه خوب نشدم ب😭گفتم نـه اتفاقا اول بايد امپولاتو بزني چونـه هم نزن بـه اندازه كافي عصباني هستم از دستت😡گفت شـهرام تو رو خدا خواهش امپول ن ديگه😭 گفتم هيلدا که تا صبحم اينجا گريه كني بگي نمي قبول نميكنم باااايد امپولتو بزني فهميدي؟باااايد😎 شروع كرد گريه كردن منم شروع كردم اماده كردن پني سيلينش.اول بايد تست ميكردم.كشيدم تو سرنگ يه مقدار گفتم هيلدا دستتو بيار.اولش نميذاشت دستشو بگيرم بلند شد گفت نميمم😭😭گفتم هيلدااا😡😎خودش فهميد كه بايد بشينـه😎💪نشست رو دستش پنبه كشيدم دستشو كشيد عقب😎گفتم هيلدااا حرف گوش كن دستتو تكون نده😡مچ دستشو گرفتم پنبه كشيدم اروم نيدل رو زير پوستش كردم هيلدا گفت اييييي😭😭😭گفتم هيسسس الان تموم ميشـه.تزريق كردم درون اوردم نشستيم.رفتم براش شكلات اوردم گفتم بيا بخور دلتو نگه داره.گفت نميخورم😭😠گفتم هيلدا عزيزدلم چرا لجبازي ميكني اخه؟ بـه خاطر خودت ميگم امپولتو بزن وگرنـه ميدوني كه چه قدر اذيت ميشم درد بكشي.گفت معلومـه چه قدر ناراحتي😭زورگو😭دوست ندارم اصلا😭همش زور ميگي😭ديدم نخير اينجوري نميشـه😎ميدونستم شب دايي علي اينا هم هستن و حتما دايي متوجه حال هيلدا و سعيد ميشن بـه خاطر همين تصميم گرفتم من ن امپول هيلدا رو دايي مجبورش كنـه بزنـه.گفتم ميخواي نزني؟گفت اوهوم ولي تو كه نميذاري😭همش زور ميگي.گفتم باشـه نميخواد بزني خوبه؟ هيلدا چشماش شده بود اندازه ته كاسه😂گفت جدي كه نميگي؟🤔گفتم چرا اتفاقا عزيزم جدي جدي ميگم وقتي نميخواي بزني من واسه چي مجبورت كنم؟هيلدا باورش نميشد كه قبول كردم نزنـه😂ميگفت جون هيلدا چي تو سرته؟🤔😢مگه ميشـه يهو نظرت برگرده؟🤔گفتم نميخوام فكر كني زورگوام وقتي دوست نداري منم نمي برات.هيلدا كه رو ابرا سير ميكرد😂كلي خوشحال شده بود.گفتم پاشو برو بخواب استراحت كن که تا شب بريم خونـه پري.گفت مگه توام مياي؟😐😳گفتم ببخشيد كه بنده همسرت هستم😎ميخواي نيام؟😎گفت نـه منظورم اين نبود اخه قرار بود من بهت بگم كه امشب مـهمونيه منم يادم رفت ولي گويا خودت ميدوني🙄گفتم يادت نرفت از قصد از ياد برديش كه نيام وضعيتت رو ببينم😎گفت نـه بـه جون خودم يادم رفت واقعا.يه ذره سر بـه سرش گذاشتم بعدش هيلدا رفت خوابيد که تا هشت شب.بيدارش كردم ساعتو ديد كلي غر زد بهم كه چرا زودتر بيدارم نكردي؟دير ميشـه که تا بريم و اينا...حاضر شدن خانوما هم كه ماشالله هزار ماشالله يه صبح که تا شب طول ميكشـه تازه شانس اوردم هيلدا مريض بود زياد حال ارايش كردن و اينا نداشت وگرنـه هيچي ديگه که تا ١٢ بايد منتظر ميموندم😂 (هيلدا: نـه كه مثلا اقايون سه سوت حاضر ميشن.😎اقايون بدترن كه همش جلو اينـه بـه موهاشون ور ميرن😎) خلاصه هيلدا حاضر شد رفتيم دنبال باباي من و پيش بـه سوي خونـه پري.همين رسيديم رفتيم تو هيلدا بـه پري گفت پري سعيد اينا كجان؟ پري هم گفتن بالا تو اتاق سعيدن همـه بچه ها منتظر شما دوتا بودن كه بياين.هيلدا هم سريع رفت بالا كه حساب سعيد رو برسه😂 با همـه سلام و احوال پرسي كردم رفتم طبقه بالا پيش بچه ها ديدم صداي هيلدا رفته هوا.گفتم چه خبره؟😎هيلدا ساكت شد با همـه سلام و احوال پرسي كردم سعيد گفت هيچي اين خانوم خانوما دارن دعوا ميكنن با بنده كه چرا لوشون دادم😎هيچي نگفتم گفتم بذار دعوا كنن😂به ارزو گفتم ارزو بابات كي مياد؟گفت ١٠كشيكش تموم ميشـه مياد اينجا.سعيد و هيلدا مشغول بحث بودن اينو كه شنيدن يهو سكوت كردن باهم گفتن چييييي؟😳😱گفتم هيچي شنيدين كه دايي علي ساعت ١٠ مياد😈قيافه هاشون ديدن داشت😂 دور هم بوديم داشتيم پانتوميم بازي ميكرديم صداي زنگ اومد.دايي علي تشريفشونو اوردن😈همـه رفتيم پايين سلام عليك كرديم دايي بـه هيلدا كه رسيد گفت بـه به شاگرد غايب😎دوستات گفتن حالت خوب نبوده😎گفت چرا دايي خوبم🙄دايي گفتن كه اينطور.سعيدم تب داشت نرفت نزديك كه دست بده از دور سلام احوال پرسي كرد.هيلدا از وقتي دايي علي اومد از كنار من جم نخورد😂نـه حرف ميزد نـه تكون ميخورد نـه هيچي.شام خورديم دايي اومد گفت شـهرام جان اگه اجازه بدي ميخوام پيش زاده گلم بشينم😉گفتم بعله حتما بفرماييد دايي.بلند شدم دايي نشست.گفت خب هيلدا خانوم امروز چرا حالت بد بود نيومدي سر كلاس؟گفت خوب بودم دايي🙄دايي گفت بعد كلاسو پيچوندي چون امتحانم داشتين😎حالا اخر ترم كه نمره ندادم بهت ميفهمي كلاس پيچوندن يعني چي😎هيلدا گفت عهههه نـه دايي اممم چيزه خب دايي خوب نبودم ديگه يه ذره بد بود حالم.گفت چيت بود؟گفت نميدونم كه يه ذره بد بود🙄😢به من نگاه كرد گفت شـهرام هيلدا چش بود؟😎گفتم راستش دايي قصه اش درازه اينجا هم جاش نيست واقعا بخوام براتون بگم🤔سعيد و هيلدا اينجوري نگام ميكردن😠دايي گفتن بگو كاري بـه اين دوتا نداشته باش چون ميدونم اين حال خراب از كجا اب ميخوره😎گفتم از كجا دايي؟😳دايي بـه هيلدا و سعيد با يه لحن جدي و عصباني گفتن مگه من نگفتم بهتون نريد اسكي؟😡مگه نگفتم سرده هوا سرما ميخورين؟😡 بفرما اينم از نتيجه اش😡جفتتون پاشيد بريد بالا تو اتاق که تا بيام تكليفمو مشخص كنم باهاتون😡هيلدا و سعيدم مظلوم بلند شدن رفتن سعيد علامت ميكشمت نشون ميداد بهم😂رو گردنش با دست خط افقي ميكشيد😂دايي گفت سعيد برو بالا😡منم با نيش باز براش ابرو بالا مينداختم و چشمك ميزدم بهش اداي امپول تو دست گرفتن درون مياوردم😂كلي حرص ميخورد😂دايي بلند شد بره بالا پيش هيلدا و سعيد گفتم دايي هيلدا رو بردم دكتر امروزم نيومد سر كلاس بـه خاطر همين بود امپول نوشت دكتر براش ولي نزد خواستم بدونين.دايي هم گفتن باشـه مرسي كه گفتي.دايي رفت بالا بعد نيم ساعت اومدن پايين سه تايي.قيافه سعيد و هيلدا مشخص بود دايي هم دعواشون كرده هم قراره ابكش بشن😂دايي اومدن نشستن از تو كيفشون نسخه درون اوردن شروع كردن نوشتن.هيلدا مظلوم رفت پيش بابام نشست بابا هم ديد هيلدا ناراحته طاقت ناراحتيشم ندارن سر بـه سرش ميذاشت كه اروم بشـه بـه سرماخوردگيش فكر نكنـه.سعيدم اومد كنار من نشست اروم زيرمنو تهديد ميكرد ميگفت شـهرام بـه جون خودم يه روز فقط يه روز بـه عمرم باقي باشـه زنده ات نميذارم😎ابكشت ميكنم😎با همين دستاي خودم خفه ات ميكنم😎حالا ببين چه بلايي سرت ميارم😎و... منم ميگفتم حالا شوما فعلا ببين از زير دست دايي سالم بيرون مياي يا نـه اونوخ اينجوري كري بخون و تهديد كن😂😉حرص ميخورد.رفتم نسخه هاي جفتشون رو گرفتم دايي واسه هيلدا هم نسخه نوشته بود ولي بـه عنوان جريمـه بود تقويتي بود امپولاش و داروهاش.واسه شـهرامم دوتا ٦.٣.٣بود با دوتا ويتامين سي و قرص و شربت.دايي گفت شـهرام هيلدا با خودت امپولاشو بزن.سعيدم با من.بعد بـه سعيد گفت پاشو بريم بالا😎سعيد ميگفت حالا چه كاريه يه شب دور هميم هستيم پايين ديگه🙄😉بلند نميشد بره تو اتاقش😂دايي علي گفتن رضا و شـهرام دوست گلمون نياز بـه كمك داره😎منظورشون اين بود ببرينش بالا.جفتمون رفتيم سمتش سعيد بلند شد اومد فرار كنـه زير پا انداختم بهش سريع گرفتمش.دوتايي بـه زور برديمش بالا دايي هم پشت سرمون اومد اونا رفتن تو اتاق من اومدم پايين هيلدا قايم شده بود پشت بابام😂تو خودش جمع شده بود مظلوم منو نگاه ميكرد.رفتم جلو گفتم هيلدا عزيزم بيا بريم تو اتاق💋 جلو بابا جرئت داشتم با لحن ديگه اي برخورد كنم باهاش؟😂بابا بـه قطعات مساوي تقسيمم ميكرد.😂هيلدا بـه بابام نگاه كرد يه نگاهم بـه من كرد با اكراه بلند شد دستشو گرفتم رفتيم بالا.همين رفتيم تو يهو انگار منفجر شد همـه رو جمع كرده بود حرصاشو يه جا تنـها شديم سرم خالي كنـه😂گفت خيلي بدي😭خيلي بدجنسي😭چرا لو دادي؟😭دايي كلي دعوامون كرد😭و... يه ريز داشت ميگفت منم خونسرد داشتم گوش ميدادم😉گفتم خب تموم شد حرفات؟گفت اره😢گفتم خوبه حالا بخواب رو تخت😎 حرصي شده بود چه جور😂صداي سعيد و دايي علي هم از اتاق سعيد ميومد بحث ميكردن باهم.هيلدا دراز كشيد رو تخت نميدونم چي شده بود اين قدر مظلوم شده بود حرف نميزد اعتراضم نميكرد.امپولاشو اماده كردم رفتم بالا سرش اماده اش كردم سمت راستش رو همين پنبه كشيدم زد زير گريه حالا گريه نكن كي گريه بكن.😐گفتم هيلداااا😳اروم باش عزيزم يه امپول ساده اس بـه خدا😐با گريه گفت نـههه نميخوام بممم خواهششش شـهرام تو رو خدا😭قول دادي بهم گفتي ن😭و... باهاش حرف زدم ديدم اروم نميشـه رفتم بابا رو صدا كردم ميدونستم بابا بياد هيلدا حرفشو گوش ميده.بابا اومد داخل هيلدا که تا بابا رو ديد صداي گريه اش بيشتر اوج گرفت.بابا گرفتش تو بغلش حرف زد باهاش پنج دقيقه نشد هيلدا اروم شد😑گفتم فقط ميخواستي بابا بياد نـه؟😎 بابا هيلدا رو خوابوند رو تخت خودشم بغلش نشست گفتم بابا ميشـه بي زحمت نگهش دارين؟بابا هم گفت من خيليم شجاعه اروم ميخوابه تو كارتو بكن😎بهم اشاره كرد نگهش ميداره ولي الان نـه.پنبه رو كشيدم خودشو سفت كرد.گفتم عهه هيلدا نداشتيمااا اذيت نكن ديگه💋توده عضلاني درست كردم نيدل رو اروم فرو كردم هيلدا گفت اييييييي😭😭بابا شروع كرد باهاش حرف زدن كه حواسش پرت بشـه.شروع كردم پمپاژ كردن جيغش رفت هوا🤔سفت سفت كرد خودشو كمرشو چرخوند بابا سريع گرفت كمرشو.گفتم هيلداااا😡 شل كن ببينم😡ميگفت نميتونم بـه خداا درش بيار شـهرام😭😭گريه ميكرد حرف گوش نميكرد اصلا.داد زدم هيلدااا شل كن گفتم وگرنـه درون ميارم رو همينجا ميااا😡ديدم نخير اصلا نميشنوه😎چندتا ضربه زدم ادامـه دادم تزريق رو هيلدا هم با صداي بلند گريه ميكرد.١٢٠٠اش تموم شد.سريع دگزا رو هم زدم براش.نوبت رسيد بـه ويتامين سي.هيلدا هق هق ميكرد از گريه زياد هرچي باهاش حرف ميزدم بابا حرف ميزد اروم نميشد اصلا🤔بلندش كردم نشوندمش بهش اب دادم خورد يه ذره اروم شد.گفتم عزيزم چرا اذيت ميكني خودتو اخه؟قربونت برم لازم نباشـه كه دكتر نمينويسه مينويسه؟💋اين ويتامين سي هم لازمـه كه بزني بخواب بعد افرين خوب💋با هق هق گفت نـه نمي نميخوام😭بابا گفت هيلدا عزيز بابا حتي اگه من خواهش كنم ازت بزني بازم ميگي نـه؟💋گفت بابا بـه خدا درد داره نميخوام😭بابا گفت ميدونم عزيزم ولي بايد مصرف كني ديگه مگه نـه؟😉به هر زوري بود راضي شد.دراز كشيد دوباره بابا داشت ميزد امپولشو.پنبه رو كشيدن نيدل رو فرو كردن هيلدا دوباره از سر گرفت گريه اشو.منم موهاشو ناز ميكردم باهاش حرف ميزدم حواسش پرت بشـه ولي نميشد😑 😑بابا شروع كرد تزريق از شدت گريه اش نفس يهو رفت😱سريع تو صورتش فوت كردم بتونـه نفس بكشـه گفتم بابا درش بيار هلاك شد هيلدا.😳اروم با دستم ميزدم رو دهنش كه هوا وارد دهنش بشـه بتونـه نفس بكشـه بابا نيدل رو درون اورد تونست نفس بكشـه مثل ابر بهار گريه ميكرد.اين قدر دلم سوخت براش(هيلدا: دوستان دقت كنيد دلش سوخته اينـه وضعيت😂نميسوخت چي بود😂)بلندش كردم نشوندمش بابا يه ذره حرف زد باهاش گريه اش بند اومد ولي هق هق ميكرد.اومدم حرف ب هيلدا گفت برو بيرون قهرم باهات😭بابا هم بـه طرفداري از هيلدا گفت برو بيرون😎گفتم اي بابا😐خلاصه من بدبخت رو بيرون كردن گفتم بذار برم بـه سعيد يه سر ب ببينم درون چه حاله😂شايد باورتون نشـه ولي هنوز سعيد نزده بود امپولشو😂دايي گفتن هيلدا زد امپولشو؟ گفتم بله دايي زد.سعيد گفت واقعا زد؟😐گفتم اره😏گفت بدون اعتراض؟😐گفتم بعلههههه😂😉دايي علي گفتن بفرما هيلدا با اون ترسش،نصف توئم كه هست زد تموم شد اونوخ تو هنوز نزدي😡خلاصه كه سعيدم بـه زور زد😎بعدشم دوتايي منو سكته تلافي لو دادنشون😑
هيلدا بـه من گفت كه فقط خاطره خودشو تعريف كنم بـه خاطر همين براي سعيد رو تعريف نكردم دوستان. ببخشيد طولاني شد چشماتون خسته شد.ممنون كه خونديد🌹ببخشيد بد بود تقريبا تو خواب نوشتم اينا رو از بس خسته بودم🙄نظر يادتون نره🙏، خاطرات امپولی شهرام
[خاطرات آمپولی پزشکی پرستاری - خاطره هیلدا خانم خاطرات امپولی شهرام]
نویسنده و منبع | تاریخ انتشار: Fri, 15 Jun 2018 06:13:00 +0000