خاطره آقای سام
آقای سام😎
و نی نی سورنا تقدیم مـیکنند😅
گفتم یـه استراحتی بـه خودم بدم یـه خاطره بذارم براتون😉
همونطور کـه در جریـانید آقا داداش بنده کـه نی نی سورنا باشد😍درآستانـه ی ۱۸روزگی قرار دارد😄
بچه ی زیر یـه ماهم کـه تو فامـیل دنیـا مـیاد هی همـه مـیان دیدنش دیگه😂اگه یـادتون باشـه خاطره ی قبلیم راجع بـه کنکور بود و اینا،من فردای اون روز رفتم ثبت نامکردم ماهان زنگ زد خونمون😐ماهانو کـه یـادتونـه😑همون گودزیلای دهه نودی کـه باعث آمپول خوردن بی دلیل بنده شد😒الآن چهار سالشـه گودزیلا😒زنگزد خونمون گوشیو برداشتم گفتم بله،گفت الو شامـی منم ماهان،گفتم اولا کـه شامـی نـه و سام😒دوما شناختمت گودزیلا،چی کار داری؟گفت شب مـیخوام بیـام خونتون😐آقا من گفتم انا لله و انا الیـه راجعون😐این بیـاد اینجا دیگه خونمون خونـه ی قبلی نمـیشـه😑خلاصه گفتم یـا با بابات مـیای یـا رلت نمـیدیم😑گفت با بابا مـیام،گفتم چیکار داری اینجا؟گفت مـیخوام بیـام داداشی رو ببینم دیگه،گفتم بی خود سورنا فقط داداش منـه😐گفت نـه خیر داداش منم هست دلت مـیاد من داداشی نداشته باشم؟من کـه بهت مـیگفتم داداشی😣چه زبونی دارن این دهه نودیـا😐چه خودشم چسبوند بـه من😂گفتم انقدر حرف نزن کاری نداری؟گفت نـه،گفتم شب با بابات نیـای رات نمـیدم باشـه؟گفت باشـه دیگه داداشی شامـی چند بار مـیگی؟خدایـا یـا مارو از دست اینا نجات بده یـا اینارو از سر راهمون بردار لطفا😑تلفنو قطع کردم بـه م گفتم مامـییییییییییی😲سورنارو بردار بریم خونـه ی اینا ترسید گفت چی شده مگه؟گفتم شب ماهان و باباش مـیان اینجا😥گفت خب بیـان چیـه مگه؟😐گفتم تو فکر کن ماهان پاشو بذاره اینجا خونمون سروته نشـه😶م اومد سورنا رو داد بغل من گفت چرت وپرت نگو سام لولو خرخره نیست کـه جان،بچه مـیخواد چند دیقه بیـاد اینجا و بره،نی نی سورنا خواب بود منم هی مـیخواستم با صدای بلند صحبت کنم کـه عمق فاجعه رو بـه مامـی بفهمونم هی نمـیشد😖گفتم مامـی این ماهانـه هاااااااااااا،ماهااااااااان،مامـی گفت صداتم بیـار پایین😤گفتم من نمـیدونم مامـی من دیگه بغلش نمـیکنم خود دانی،گفت خیلی خب بغلش نکن برو بشین انقدر با بچه راه نرو برویـه گوشـه بشین که تا بیـام،رفتم رومبل نشستم،دیدم نی نی بو مـیده😐گفتم مامـی سورنا راحت کرده😑مامـی گفت واسه همـین گفتم نگهش دار بیـام ببرمش توحموم بشورمش،گفتم خوابه که،گفت بیدار مـیشـه تو نگران اونش نباش😑مامـی اومد سورنارو بیدار کرد برد توحموم یـه حوله دادا دست من گفت تلفنو بردار بـه بابات زنگبزن بگو شب مـهمون داریم بعد بیـا اینجا وایسا وقتی بهت گفتم حوله رو بده بـه من،گفتم چشم چشم،به بابا زنگزدم بهش گفتم بعد مامـی صدا کرد حوله رو دادم بهش،نزدیکای ساعت هشت شب بود کـه نی نی سورنا داشت نق نق مـیکرد،رفتم باهاش یـه کم بازی کنم بلکه آروم بشـه چشمتون روز بد نبینـه نزدیک بود آب بریزه روش😐😐ولی نریخت خدارو شکر😅لیوان آب دستم بود دیگه😁گذاشتمش رو مـیز کـه تشنم شد بخورمش،بغلش دراز کشیدم بهش گفتم سورنا گریـه نکن،هی نق مـیزد حرف کـه مـیزدم نگام مـیکرد بعد کـه حرف نمـیزدم دوباره کودک مـیکرد واسه گریـه،منم هی حرف زدم که تا یکی بیـاد ی باباییی😁گفتم نی نی سورنا ماهان اومد بهت گفت داداشی گریـه کن خب😉قشنگ دارم بچه رو دهه نودی بار مـیارم😐😂خلاصه کـه کلی باهاش حرف زدم کـه گریـه نکنـه که تا این کـه بابا اومدخونـه،نی نی رو بغل کردم گفتم سلام بابایی😉بابا نگام کرد اینجوری😒گفت خجالت بکش اندازه من شدی لوس بچه😑گفتم ددی😖اذیت نکن دیگه نوه ی داداشت داره مـیاد اینجا رو بفرسته رو هوا داری باز بـه من گیر مـیدی😐گفت ت کو؟گفتم نمـیدونم والا پیداش کردی بگو بیـاد نی نی خستس،بابا رفت و پیدا کنـه😂صداش از جای دور مـیومد فکر کنم تو انباری جایی بود،من همچنان نی نی بغلم بود داشتم توخونـه راه مـیرفتم بلکه بخوابه،دیدمـی نیست رفتم نزدیک بخاری نشستم رو مبل گفتم کلاهشو درون بیـارم یـه کم هوابخوره،همـین کـه کلاهشو درآوردم اخم کرد زل زد تو صورتم،گفتم چیـه😤اخم نکن ببینم😤یـه عطسه ی توپی کرد تو صورتم کـه اصلا باورم نمـیشد بچه ی انقدری آب دهنش انقدر برد داشته باشـه😂مامـی اومد دید کلاهشو درآوردم گفت صد بار نگفتم درون نیـار اینو؟گفتم بـه خدا همـین الآن درآوردم😣ددی گفت چرا قیـافتو اینجوری مـیکنی حالا؟گفتم ددی بیـا بگیرش عطسه کرد تو صورتم😣ددی اومد سورنا رو از من گرفت من رفتم سه چهار دور صورتمو شستم😂مامـی هی گفت نکن مریض مـیشی،گفتم مامـی که تا تخم چشمم آب دهنش پریده،مامـی مـیگفت خب نکن سرما مـیخوری صبح بـه زور از بیمارستان آوردیمت😤گفتم نزن مامـی خب بذار بشورم قشنگ،آخر دیگه بـه زوراز آشپزخونـه اومدم بیرون😂اونم بـه لطف عنایت مامـی😂
اومدم صورتمو خشک کردم نشستم جلوی بخاری ددی داست با سورنا بازی مـیکرد،شاید باورتون نشـه ولی تاحالا بابامو اونجوری ندیده بودم😐سورنارو گرفته بود جلوش بـه مـیگفت بابایی قربونت بره عشق من😍الهی درد و بلات بخوره تو سر دشمنات سورنای بابایی😍البته با لحن خاصی مـیگفت کـه خب نمـیشـه وگرنـه ویس مـیکردم مـیفرستادم😂خلاصه کـه همـینجور کـه مات حرفای بابا بودم تک سرفه مـیکردم همش،مامـی اومد گفت هی بهت مـیگم نکن حرف گوش نمـیدی که،ددی گفت چی شده مگه؟مانی گفت صدبار صورتشو شسته مـیگه آب دهن سورنا رفته تو چشمم😑مامـی خب رفته😐دروغ ندارم بگم که😐بابا گفت خیلی خب جلوی بخاری نشین سرد و گرم مـیشی تب مـیکنی،پاشدم برم یـه جا دیگه بشینم خوردم ه مـیز لیوان آبه کـه رومـیز گذاشته بودم افتاد زمـین ریخت فرش خیس شد😐ددی گفت ای تو روحت بچه چشم نداری مگه تو؟گفتم ددی عینکم شده اسباب بازی آقا سورنا توقع داری من ببینم همـه چیو؟😑والا توقعات بی جا اونم ازمن😑لیوانو از زمـین برداشتم رفتم تو آشپزخونـه کـه زنگ زدن،گفتم وای مامـی زلزله اومد😥م گفت اذیتش نکنیـا یـه ذره بچس گریـه مـیکنـه،گفتم تلاشمو مـیکنم بعد مامـی یـه پارچه داد دستم گفت ببر بنداز رو فرش کـه آب ریخته،گفتم اوکی،ددی و نی نی سورنا رفتن درو باز ،همـین کـه در باز شد ماهان عین فرفره پرید تو خونـه داشت کل خونـه رو مـیگشت مـیگفت کو؟کجاس؟پس چرا من نمـیبینمش😐آخه خنگ جان😑واقعا ندیدی بغل باباس😐باباشم کـه ماشالا اصلا تلاشی به منظور کنترلش نمـیکرد😑بابای ماهان ببخشیدا بازم جا داره بگم خاک کـه از بعد یـه ذره بچه بر نمـیای😐من اندازه ی ماهان بودم بابام یـه بار صدام مـیکرد مـیگفت سام نکن قلبم مـیومد تو دهنم هی دسشوییم مـیگرفت از استرس😐ای دهه نودیـا دیگه تهشو درآوردن😑😑😑😑
بهش گفتم ماهااااااااان،بابا گفت حناق😐تنکیو ددی خب آدمو ضایع نکن😑گفتم بیـا بروبشین که تا ببینیش،گفت چشم رفت نشست رومبل😐باورم نمـیشـه این ماهانـه😑😑😑😑حرف گوش کن نبود😐
حالا نشسته بعد باباش رفته کنارش نشسته سورنارودید کلی دست کشید رو صورتش هی گفتم نکن بیدار مـیشـه مـیگفت عععععع دارم نازش مـیکنم شامـی😤گفتم این صد بار شامـی نـه سام😑نکن انقدر اینجوری نازش نکن😑مامـی هم هی مـیگفت ولش کن سام بذار راحت باشـه،آخه سورنا خوابش بگی نگی سنگینـه راحت بیدار نمـیشـه از خواب ولی بعضی وقتا پشـه مـیپره پامـیشـه گریـه مـیکنـه😑خودایـا اینو دیگه خیلی دهه نودی آفریدی😁
خلاصه کـه هی هرکاری مـیکردمن مـیگفتم نکن مامـی و ددی هم مـیگفتن ولش کن😑
ماهان و باباش پاشدن رفتن منم انقدر خسته بودم دراز کشیدمدبغل دست سورنا نزدیک بخاری😍هی سرفه مـیکردم موقع سرفه زور مـیزدم دیگه😁دیدم بابا اومد یـه آمپولم💉دستش بود😥گفتم جریـان چیـه؟گفت پاشو بریم تو اتاقت مـیمفهمـی،منم پاشدم عین مرغ پرکنده اینور اونور مـیدوییدم مـیگفتم تانگی چی شده نمـیام،ددی کپ کرده بود کـه من چرا دارم دیوونـه بازی درمـیارم😁یـه هو مامـی اومد منوگرفت گفت چه خبرته بچه چرا داری بال بال مـیزنی؟گفتم مامـی نجاتم بده،ددی مـیخواد بازم بـه من آمپول بزنـه😢مامـی گفت خب این کـه بالا پایین پ نداره،گفتم خیلی نامردین از دیشب تاحالا همش منو کردین😔ددی گفت حقته مـیخواستی بـه حرف ت گوش کنی انقدر صورتتو نشوری😒گفتم خب چه ربطی داره ددی؟گفت داری خفه مـیشی بچه انقدر سرفه کردی بیـا برو ببینم😤گفتم نمـیاااااااااااام،مامـی جلوی دهنمو گرفت گفت داد نزن سام داد نزن سورنا بیدار مـیشـه که تا صبح نمـیخوابه،بابا اومد دستمو گرفت گفت بیـا بریم درد نداره،گفت بابا خواهش مـیکنم بابا ولم کن😭ددی مـیگفت خجالت بکش دیگه زشته من دست و پاتو بگیرم😂گفتم اوکی ولی لطفا اذیت نکن
گفت باشـه خب بیـا برو دیگه،رفتیمتو اتاق جرعت نمـیکردم حرف ب😐بابا تند تند سرنگو درآورد آمپولو کشید بـه من گفت بخواب زود باش😤گفتم بابا این چیـه؟گفت دگزامتازونـه خیلی سرفه مـیکنی،گفتم بابا لطفا آبکش شدم😩گفت سام حوصله ندارم باهات بحث کنم بگیر بخواب،روشکم درازکشیدم رو تخت،بند شلوارمو انقدر محکم گره زده بودم پایین نمـیومد😂بابا اعصابش داشت خورد مـیشد دیگه😄خلاصه کـه شلوارمو کشید پایین پنبه کشید گفت صدات دربیـاد مـیت😑ددی یـه کم مـهربانتر😑گفتم باشـه،بعد آمپولو فروکرد نفسمو نگه داشتم شدم عین سنگ😣بابا گفت سام شل کن مـیکشنـه سوزن،گفتم اوکی ولی هنوز سفت بودم،بابا دور سوزنو فشار مـیداد و همزمان تزریقم مـیکرد گفتم آی بابا 😥گفت حرف نزن ببینم😤گفتم آی بابا خیلی درد داره😩😩آآآآآآآیییییی😩😩بابا گفت خب داد نزن تموم شد،آمپولو درآورد شلوارمو درست کرد جای آمپولو یـه خورده ماساژ داد بعد داشت مـیرفت از اتاق بیرون گفت فردا خوب نشده باشی مـیبرمت دکتر گفتم نـه نـه خوب مـیشم،آخه از کجا مـیدونی خوب مـیشی😒😂ولی خوب شدم😂حالا چند وقت دیگه نوبت واکسن زدن سورنا هم مـیشـه خاطره ی اونم مـیذارم حتما😉فقط یـه خواهشی دارم ازتون دوستای گلم،حالا تو خاطره هام طنز بـه کار مـیبرم درست ولی انقدرم اوکی نیستم😏همونجوری کـه از خاطرات پیداس خیلی حالم خوب نیست این چند وقته،واز اون شبی کـه رفتیم بیمارستان تقریبا هر شب درد داشتم و هرشبم با آقای دکتر عزیرم کـه مدیونشم زندگیمو م مـیکنیم،دعا کنید برام خیلی لازم دارم دعاتونو احتمالا قصد جراحی داره دکتر جان دعا کنید بخیر بگذره انشالا کـه بیشتر براتون خاطره بذارم از سورنا هم بیشتر بگم براتون🙏🙏🙏
پ.ن:والا از کامنتا معلومـه کـه سورنا از من وخاطراتی کـه مـیگم محبوب تر شده😐گفتم یکی از شیرین کاریـاشو بگم براتون😅از مدرسه کـه مـیام حتی اگر خواب باشـه وقتی منو مـیبینـه دست وپا مـیزنـه و مـیخنده😍منم وقتی بابا مـیاد بغلش مـیکنم مـیریم پیش بابا بهش مـیگیم سلام الیکم حال شما چطوره😂😂بابا هم کـه درجریـانید دیگه😅ضایعمون مـیکنـه😂به من کـه مـیگه از دست رفتی تو دیگه امـیدی بهت ندارم😂بعد مـیگه وقتی رو تو ۱۷سال تنـهایی کار کردیم این شدی،سورنا چیمـیخواد بشـه😂
ددی درجریـان نیست اینا دهه نودی ان😂دیگه کار بـه تربیت شون نمـیرسه😂اینا مارو تربیت مـیکنن😂😐به کجا داریم مـیریم ما😑
پ.ن۲:البته همچنان داره پدرمونو درمـیاره😑شب بیداری،گریـه ی همـه وقته،گرسنگی و شیر آقا😐پوشکش کـه خفمون مـیکنـه😁کله ی کچلش کـه همچنان کچله😂البته یـه کم بیشتر شده موهاش😅😍والبته ناخوناش کـه همش منو چنگ مـیندازه😐
ینی خدانکنـه بغلش کنم یـا بغل دستش بخوابم انقدر چنگ مـیندازه کـه پشیمون مـیشم😂حالا قراره مامـی وقتی ناخوناش سفت شد کوتاش کنـه😍
ببخشید زیـاد شدا😄
یـاعلی🌹. ترشیم نمیرسه چیکارش کنم . ترشیم نمیرسه چیکارش کنم : ترشیم نمیرسه چیکارش کنم ، ترشیم نمیرسه چیکارش کنم
[خاطرات آمپولی پزشکی پرستاری ترشیم نمیرسه چیکارش کنم]
نویسنده و منبع | تاریخ انتشار: Sun, 10 Jun 2018 16:20:00 +0000