سلام دوستان گلم.اومدم ادامـه خاطره چند پست قبل رو بذارم براتون🌹مرسي از دوستان بابت نظراتون جواب دوستان رو تو بخش نظرات پست قبل خودم دادم🌹اينم از خاطره:
من خوابيدم حدودا يه ساعت بعدش از سوزش دستم بيدار شدم ديدم شـهرام داره سرم رو از دستم ميكشـه بيرون.سوزش بدي تو دستم ايجاد شده بود كه بـه خاطر چسبي بود كه بـه انژيوكت زده بود دايي که تا محكم بشـه و پوستم حساسيت داده بود.گفتم اييييي يواش😢شـهرام گفت كاري نكردم كه خانومي،بهتري؟گفتم گلو و گوشم درد ميكنـه😢گفت خوب ميشـه نگران نباش💋گفتم همـه رفتن؟گفت اره عزيزم رفتن.گفتم مگه ساعت چنده؟😐گفت ٢.من😐گفتم دوووو؟ چرا بيدارم نكردي؟😭شـهرام پاشو بايد بريم خونـه كلي كار داريم لباسا مونده اتو نداره و ....(عين اسپند رو اتيش بالا پايين ميپ از هول)شـهرام دستامو گرفت گفت اروم باش يه لحظه مگه فردا ميخواي بري بيمارستان با اين حالت؟😎گفتم شـهرام بايد برم وگرنـه تكرار بخش ميخورم😢گفت با دايي حرف مي با استادت صحبت كنـه نري فردا رو.گفتم نـه واجبه كه برم😢رفتيم بيرون از اتاق ديدم م مشغوله رفتم بوسش كردم گفتم شرمنده كمكت نكردم 😔گفت خيالت راحت باشـه كدبانو شـهرام بود😉(شـهرام كاراي خونـه رو بلده درون حد بنز همـه چيز و همـه جوره بلده😋همينجا بگم من مثلا با شـهرام قهر بودم ولي خب قهرم زود زود يادم ميره😂)گفتم دستش درد نكنـه😍 با اجازه ات ما بريم.م گفت كجا برين؟شب بمونين ديگه؟گفتم ن كلي كار خونـه داريم💋خداحافظي كرديم و اومديم خونـه خودمون.نصف شب از درد گلوم بيدار شدم ديدم تو اتاق خودمونم و شـهرامم محكم بغلم كرده نفسم بالا نميومد😑اومدم بيام از تخت پايين ديدم دستاش شل نميشـه من بيام بيرون اروم صداش كردم.شـهرام؟شـهرام؟شـهرام؟ با خواب الودگي گفت هووومممم؟ گفتم هوم و كوفته بايد بگي جانم تحت هر شرايطي😎😂 گفت هيلدا نصف شبي بيدارم كردي اينو بگي؟بگير بخواب بچه.گفتم نـه ولم كن ميخوام برم دستشويي.بلند شدم رفتم اب نمك قرقره كردم اومدم بيرون ديدم شـهرام پشت درون دستشوييه.گفتم اينجا چي كار ميكني؟گفت گلوت درد ميكنـه؟😎گفتم نـهههه.گفت هيلداا😎گفتم خب...يه ذره.🙄گفت دهنتو باز كن ببينم😎گفتم خوبم شـهرام ول كن ديگه.در رفتم بدو بدو رفتم تو اتاق پ رو تخت پتو هم كشيدم سرم.شـهرام اومد تو اتاق گفت باشـه گلوت درد نميكنـه واي بـه حالت فردا بريم بيمارستان حالت بهتر نشده باشـه.😎(فرداش كشيك بيمارستان بخش دندون بود. خاطرات امپولی شهرام منم كشيك داشتم) صبح بيدار شدم شـهرام زودتر بيدار شده بود صبحونـه اماده كرده بود.من كلا صبحا كه بيدار ميشم موهام وضع خيلي وحشتناكي دارن و هر كدوم يه ورين واسه خودشون با چشم بسته و سر و وضع وحشتناك بد اومدم بيرون رفتم سمت دستشويي تو راه خوردم تو ديوار دادم رفت هوا گفتم ايييييي دماااغمممم نابووود شدمممم😭 شـهرام بنده خدا سكته كرده بود از ترس اومد از اشپزخونـه بيرون گفت چي كار كردي با خودت؟گفتم خوردم تو ديوار😢گفت صدبار نگفتم که تا هوشيار نشدي از تخت بيرون نيا كه اينجوري نشـه؟😂ميخنديد گفتم نخند بدجنس😎يهو گفت هيلدا ميگم چيزي هست بـه اسم اينـه و شونـه باهاشون اشنا بشي بد نيستا😉دمپاييمو درون اوردم شـهرام هم پا گذاشت بـه فرار.بعد از اينكه از دستشويي اومدم بيرون اومدم برم تو اتاق لباس بپوشم بريم بيمارستان شـهرام گفت كجا؟گفتم لباس بپوشم خوشگل كنم ديگه😋گفت اول صبحونـه بدو ببينم😎گفتم نـه نميخورم🙄گفت نشنيدم چي گفتي گفتم بيا صبحونـه بگو چشم😎گفتم شـهراااام😒گفت نشنيدم بگي چشم😎گفتم اه همش زور ميگي زور زور زور(پاهامم ميكوبيدم زمين😂) رفتم عنق نشستم پشت ميز اخمو و دست بـه سينـه.شـهرامم نشست ديد من چيزي نميخورم خودش لقمـه ميگرفت برام ميداد بهم.دوتا خوردم گفتم من سير شدم برم لباس بپوشم. خاطرات امپولی شهرام گفت نـه بشين صبحونـه كامل بخور بعد .گفتم اههه سير شدم ديگه نميخوام بخورم😎گفت باشـه نخور اخر ماه كه رفتيم پيش دكتر معده ات با خودت ديگه من جواب نميدم ديگه طرف داريتم نميكنم. يه ذره فكر كردم گفتم اوممم باشـه ولي فقط چندتا دونـه ميخورم ديگه نميخورم. صبحونـه خورديم رفتم اماده بشم شـهرام هم ميز رو جمع ميكرد از اشپزخونـه گفت هيلداا امپولاتم بذار تو كيفت.من كه خشك شدم همونجا تو اتاق.گفتم وايي هنوز يادشـه اين😭گفتم باشـه ولي امپولا رو قايم كردم .بايد١٠ صبح ميزدم .با شـهرام رفتيم بيمارستان.تو راه دستمو گرفت گفت هيلدا عزيزم باز تب داري كه صداتم درون نمياد😎گفتم خوبم شـهرام گير نده ديگه😢چيزي نگفت ديگه😉رسيديم بيمارستان.گفت هيلدا من گوشيم امروز استثناء روشنـه هروقت كاري داشتي خدايي نكرده حالت بد شد زنگ بزن باشـه؟💋گفتم چشم😊گفت بي بلا خانومي بدو بريم سر كار که تا اخراج نشديم💋اون رفت دنبال كار خودش منم رفتم خوابگاه روپوشومو پوشيدم رفتم سر كار خودم .ساعت ٩:٤٥ بود ديدم پيجم ميكنن اصلا حواسم بـه ساعت نبود رفتم ايستگاه پرستاري ببينم چ كارم دارن ديدم شـهرام وايساده اونجا😑😭تازه يادم اومد كه وايي امپولا😭اروم رفتم جلو گفتم بله خانوم فلاني كارم داشتين؟(يكي از پرستارا) گفت اقاي دكتر كارتون دارن.شـهرام رو ديدم بـه روي خودم نياوردم گفتم سلام خسته نباشي خوبي؟ گفت سلام ممنون سلامت باشي عزيزم تو خوبي؟بهتري؟گفتم بعله عاليم💪🙄گفت خدا رو شكر حالا عالي ترم ميشي😉من😑 گفتم چه كارم داشتي؟ گفت بيا باهام.دستمو گرفت رفت سمت ا.دكمـه طبقه خوابگاه ما رو زد گفتم واسه چي خوابگاه؟كاري ندارم اونجا كه.گفت دندون سر جيگرت بذار ميفهمي.رفتيم دم خوابگاه گفت خب هيلداخانوم بدو برو امپولاتو بيار.گفتم امپولا؟🙄كدوم امپولا؟🙄گفت هيلدااا😎گفتم جووونم؟😁گفت گفتم برو بيار امپولاتو خودتو نزن كوچه علي چپ😎گفتم اخه چيزه...گفت چيزه؟پنيره؟گفتم نـه پنير نيست خب...خب...با يه قيافه و لحن كه انگار ميخواد مچ بگيره گفت هيلدا نكنـه نياوردي امپولاتو؟😎گفتم دقيقااااا زدي تو هدف😁همزمان با اين جمله يه بشكن هم زدم و اشاره كردم بـه خودش😂لحنش جدي تر شد از همون لحنايي كه من حساب ميبرم و يعني اينكه شـهرام تو مرزه بين عصبانيت و خونسرد بودنـه😑گفت چي؟نشنيدم.نياوردي؟😎مگه من بهت نگفتم بذار كيفت بيار بيمارستان الان ميگي نياوردم؟😎گفتم خب يادم رفت ديگه😢(در تمام اين مدت من دستام قفل بودن تو هم و شونـه هامو تكون ميدادم مثل بچه ها که تا مظلوم بشم و شـهرام دلش بسوزه ولي درييييغ از يه ذره دلسوزي😢)يه ذره صداش رفت بالاتر ولي جدي بود گفت يادت رفت يا خودت از قصد از ياد برديش؟😎😡فكر كردي تو اين بيمارستان بـه اين بزرگي يه ١٢٠٠و دگزا پيدا نميشـه؟😎😡گفتم خب ببخشيد الان كه يادم رفت بعد ن ديگه😢مچ دستمو گرفت محكم ول نمي كرد گفت بيا بريم ببينم😎داشت ميبردتم داروخونـه اورژانس و ايستگاه پرستاري اونجا.گفتم كجااا؟😭تو رو خدا نريم امپول بزنيم خواهششش😭شـهرامم توجهي نكرد😒مقاومت ميكردم و نميخواستم برم با شـهرام ولي نميتونستم زورش هزار برابر منـه😢انگار داره پنبه جا بـه جا ميكنـه😂انگار نـه انگار.با يه دستم با دستش ور ميرفتم که تا مچش باز بشـه ولي نميشد😑رفتيم که تا دم داروخونـه و همچنان مچ دستم تو دست شـهرام بود خيلي محكم كه درون نرم😢 ب مسئول داروخونـه كه يه پسر جوون بود اون موقع گفت سلام علي خوبي؟ داداش يه ١٢٠٠ و دگزا ميدي؟بعد باهات حساب ميكنم الان كيف پولم همراهم نيست.علي اقا هم گفتن سلام دكترجان خوبين شما؟دكتر بدون نسخه؟😳نميشـه مسئوليت داره برام💪 من نيشم باز شد😂شـهرام ديد گفت نخند مطمئن باش ميزني😡😎من😢 گفتم خب ببين قسمت نيست من امپول ب ديگه تو رو خدا ول كن بريم سركارمون😢گفت اگه حرف گوش ميكردي شايد الان كوتاه ميومدم ولي الان كه حرف گوش نكردي بايد بزني😡😎بغض كرده بودم.شـهرام با علي حرف زد و بالاخره راضيش كرد كه امپولا رو بده بهش بدون نسخه و بعدا خود شـهرام نسخه بنويسه بده بـه علي كه مشكلي پيش نياد😢شـهرام امپولا رو گرفت يه تقويتي هم گرفت دست منو محكم تر گرفت و رفت سمت ايستگاه پرستاري اورژانس😢گفتم شـهرام نزنيم😭تو رو خدا😭تو رو جون هركسي كه دوسش داري😭مقاومت ميكردم تو راه رفتن باهاش خودمو ميكشيدم عقب ولي شـهرام زورش خييييييلي زيادتر از من بود منو مثل پر كاه ميبرد جلو.😢رفتيم دم ايستگاه پرستاري.يكي از پرستارا دوست خودم بود تو مدرسه باهم بوديم.تا ما رو ديد سلام و احوال پرسي كرد شـهرام بهش گفت خانوم .... ميشـه امپولاي هيلدا رو اماده كنيد؟😎اسم دوستم اريانا بود گفت بعله حتما.اينجا بود كه من زدم زير گريه و بغضم تركيد.اريانا گفت باز تو ميخواي امپول بزني شروع كردي؟😎گفتم اريان توروخدا امادش نكن😭شـهرام گفت هيلدا جلو همكارا زشته اينجوري گريه ميكني😎اروم باش😎از شانس فوق العاده ام همون موقع يكي از همكاراي شـهرام اومد و همديگه رو ديدن و هيچكس حواسش بـه من نبود😋منم پا گذاشتم بـه فرار رفتم بخش كودكان😂همينجور داشتم ميدويدم يهو خوردم بـه يه جسم سفت و سخت😑عين كتلت پخش زمين شدم.نيست خيلي شانس قشنگي دارم يه دقيقه نميذاره از موقعيتاي خوبم سوءاستفاده كنم😎خورده بودم بـه امير دوست شـهرام.متخصص اطفاله.هنوز منو نديده بود گفت خانوم؟خانوم؟خوبين؟خانوم؟سرمو چرخوندم منو ديد گفت عه هيلدا تويي؟گفتم نـه بعد كي ميخواستي باشـه؟ادم وسط راه واميسته؟😎اخه اينجا جاي وايسادنـه؟اخه چرا درك نميكني شايد يه نفر رد ميشـه از اينجا اينجوري بخوره بهت با مغز ميره تو زمين؟😎... همينجور داشتم حرف ميزدم امير گفت بااابااااا نفس بگير.جونت درون اومد خب.تو خوردي محكم بـه من طلب كارم هستي؟😂كجا ميري با اين عجله؟مگه بخش كودكان بودي؟گفتم نـه همينجوري داشتم رد ميشدم🙄😢(نميخواستم لو بدم كه شـهرام دنبالمـه و ...)گفت رد ميشدي؟با اين سرعت؟انگار داري از كسي فرار ميكني اره؟😎گفتم نـههههه 🙄داشتم رد ميشدم.با اجازت من برم كلي كار دارم🙄😉گفت باشـه برو ولي مشكوك ميزني😎🤔گفتم نخيرم مشكوك چي اخه؟😎همون موقع گوشيم زنگ زد شـهرام بود😭جواب ندادم قطع كرد امير گفت شـهرام بود چرا جواب ندادي؟😐🤔گفتم همينجوري،خداحافظ😢دوباره دوييدم😊شـهرامم تند تند زنگ ميزد جواب نميدادم اخرش پي ام داد بهم هيلدا زنگ مي بهت جواب ندي هم اون روي منو ميبيني هم ميگم پيجت كنن ديگه اون موقع نميتوني درون بري😡😎زنگ زد منم با اون تهديد قشنگي كه كرده بود جواب دادم فقط گوشي رو گذاشتم دم گوشم و اروم اروم گريه ميكردم.تا كال زدم شـهرام گفت هيلدا كجايي؟😡گفتم شـهرام من نمي😭گفت هيلدا جواب منو بده گفتم كجايي؟😡خيلي عصباني بود.شـهرام يا عصباني نميشـه يا اگرم بشـه كسي جلو دارش نيست اون موقع هم عصباني بود بدجور جرئت حرف زدن نداشتم😭گفتم بخش كودكان😭گفت همونجا بمون الان ميام😡گفتم شـهرااااام تو رو خدا امپول ن خواهش ميكنم😭گفت الان ميام حرف ميزنيم😎قطع كرد و چند مين بعد اومد.تو راهرو ديدم داره با امير حرف ميزنـه اروم اروم رفتم جلو.شـهرام منو ديد گفت بـه به هيلدا خانوم😎اروم و مظلوم گفتم شـهرام😢 يعني خجالتم نده😢اخماش وحشتناك تو هم بود.امير گفت هيلداخانوم نگفته بودي فرارم بلدي بكني😉گفتم امير دو دقيقه نميتوني ساكت باشي ميبيني شـهرام عصبانيه هاااا هي بيشتر اتيشيش كن😎امير ميخنديد شـهرامم خندش گرفته بود ولي ميخواست جدي باشـه من حساب ببرم.با امير حرف زد يه ذره بعد خداحافظي كرديم.شـهرام انگار دزد گرفته محكم باز مچمو گرفت تند تند ميرفت سمت اورژانس.منم گريه ميكردم بـه پهناي صورت همـه با تعجب نگامون ميكردن😢اروم جوري كه شـهرا بشنون ميگفتم شـهرام تو رو خدا من حالم خوبه امپول ن😭خواهش ميكنم😭جون من😭رسيديم دم ايستگاه پرستاري شـهرام يهو برگشت سمت من گفت هيلدا اروم باشـه😎زشته اينجوري داري گريه ميكني😡به اريانا گفت حاضر كنيد امپولاشو بي زحمت.منم گريهههه هق هق ميكردم😑😢شـهرام دست منو گرفت كشيد جلو خودش كه راه برم و برم سمت تزريقات😭گفتم من نمي نميخوام😭شـهرامم دستمو گرفته بود ميكشيد سمت تزريقات😢رفتيم داخل اتاق دوتا تخت بود رفتيم پشت پرده شـهرام گفت هيلدا بخواب رو تخت بدو عزيزم.😎(عزيزمي كه ميگفت از فحش بدتر بودا😂)من هيچ واكنشي نشون نميدادم فقط گريه ميكردم بـه پهناي صورتم😑شـهرام گفت هيلدا خانوم با شما بودماااا😎😎😎بازم هيچ كاري نكردم😢شـهرام رفت پشت پرده دستكش دستش كرد اومد داخل ديد من حاضر نشدم يه دادي زد من سكته كردم.گفت مگه نميگم بخواب رو تخت؟😡دادي كه كشيد فقط باعث شد من گريه ام بيشتر بشـه و بدنم شروع كنـه لرزيدن(من روي صداي بلند خيلي حساسم دست خودم نيست يه جا دعوا ميشـه خود بـه خود فشارم ميوفته بدنم ميلرزه موقع امپول بيشتر ميشـه اين واكنش مخصوصا موقع هايي كه دايي هست.اين داديم كه شـهرام زد اولين و اخرين داد بود كه زد و گرون تموم شد واسش😂😉)واقعا بهم برخورد بـه خاطر دادي كه زده بود😎شـهرام ديد من يهو شروع كردم لرزيدن فهميد چي شده خودش اومد بازو گرفت برد كنار تخت نشوند رو تخت.كفشامو دراورد دكمـه هاي پايين مانتومو هم باز كرد شلوارمم شل كرد اروم گفت بخواب عزيزم.من گريه هام شديد تر شده بود شـهرام ديد بازم كاري نميكنم خودش دمر خوابوندتم😢اريانا اومد همون موقع شـهرام امپولامو ازش گرفت اريانا اومد بالاسر من گفت هنوز داري گريه ميكني كه💋گريه نداره كه.يه امپول ساده اس، خاطرات امپولی شهرام هيچي نميگفتم دادي كه شـهرام زده بود سنگين بود واسم شوكه بودم تصميم گرفتم از لج شـهرامم كه شده صدام درون نياد موقع امپولا.شـهرام اومد بالاسرم شلوارمو كشيد پايين گفت هيلدا نيازي نيست كه ديگه تذكر بدم هوم؟😎با سر گفتم نـه.گفت خوبه بعد اروم بخواب اذيت نشي ليدوكايين نميتونم بكشمميدوني كه حساسيت داري😎سمت راستمو پنبه كشيد گفت نفس عميق بكش عزيزم.من هق هق ميكردم نفس درست حسابي هم نميتونستم بكشم چه برسه عميق.بدنمم لرزش خفيف داشت يخ يخ بودم.شـهرام پنبه الكي رو كشيد توده عضلاني درست كرد نيدلش رو فرو كرد.١٢٠٠بود.قرار بود من صدام درون نياد بعد گوشـه دستمو گذاشتم دهنم و گازش گرفتم.وقتي مطمئن شد تو رگ نزده اروم شروع كرد تزريق كردن😭دندونامو محكم فشار ميدادم رو هم صدام درون نياد و بي صدا بـه پهناي صورتم اشك ميريختم.خيلي داغون بود وضعيتم.شـهرام گفت افرين همينجوري عاليه قربونت برم(ميدونست قهر ميكنم باهاش بـه خاطر دادي كه كشيد واسه همين اينجوري قربون صدقه ام ميرفت منو يه ذره اروم تر كنـه😉)انگار تو كمرم داشت ميزد موادش پخش ميشد انگار ميرفت تو كمرم.نميدونم واسه شما همچين حالتي پيش اومده يا نـه واسه من زياد پيش اومده انگار مواد تو كمرم داره خالي ميشـه و كمرم درد ميگيره شـهرامم اينو ميدونست بـه اريانا گفت كمرمو بماله.وسطاي تزريق بود پام يه ذره سفت شد شـهرام چندتا زد رو م شل شد و همـه سرنگ رو تزريق كرد.اين قدر درد داشتم اصلا نفهميدم كي دگزا رو زد درد دگزا تو درد ١٢٠٠گم بود اصلا.😭 فقط پنبه كشيدن هاشو حس كردم.تقويتي هم نزد ديگه برام.جاي دندونام رو گوشـه دستم كبود شده بود و خون مرده.شـهرام سرنگا رو انداخت سطل اشغال اومد پشت پرده پيش من.اون لحظه واقعا نميخواستم شـهرامو ببينم حتي😎اومد يه ذره جاي امپولامو ماساژ داد گفت افرين خوووب ديدي درد نداشت؟اينو كه گفت من از شدت عصبانيت ميخواستم دونـه دونـه موهاشو بكنم با موچين😎دستشو با دستم پرت كردم تو بغل خودش شلوارمو مرتب كردم بلند شدم كه باعث شد قيافه ام جمع بشـه.شـهرام گفت هيلداا چرا اينجوري ميكني عزيزم؟دراز بكش بذار دردت اروم بشـه.💋 اصلا توجه نكردم بهش فقط گريه ميكردم و اخمام وحشتناك تو هم بود.بهم برخورده بود😂😉كفشامو پوشيدم از اتاق تزريقات اومدم بيرون شـهرام پشت سرم ميومد اروم ميگفت هيلدا؟هيلدا؟هيلدا عزيزم؟ببخشيد اشتباه كردم.نبايد داد ميزدم ببخشيد.هيلدااااا؟دستمو گرفت چون تند تند داشتم ميرفتم سمت خوابگاه اين دست گرفتنش باعث شد پرت بشم تو بغلش.سريع اومدم بيرون هم محيط كاري بود هم من عصباني بودم وحشتناك(موقع عصبانيت خودخوري ميكنم و دلم ميخواد برم يه جا تنـها باشم فقط داد ب😊)گفت كجا داري ميري اخه؟عزيزم ببخشيد ديگه. خوب تقصير خودت بود حرف گوش نميكردي منم مجبور شدم داد ب.دستمو گرفت همون دستيم كه گاز گرفته بودم و جاش وحشتناك درد ميكرد.دقيقا از همون قسمت كه گاز زدم گرفت دستمو باعث شد صدام درون بياد گفتم اييي قيافم جمع شد گفت چي شد؟خوبي؟دستمو كشيدم بيرون از دستش يه ذره اروم ماليدم دستمو گفت هيلدااااا چي كار كردي با دستت؟گفتم بـه خودم مربوطه اينو گفتم و بدو بدو رفتم خوابگاه و خودمو انداختم رو تخت و با صداي بلند شروع كردم گريه كردن😭 هم بـه خاطر درد امپولا هم ناراحتيم از شـهرام.شـهرامم تند تند زنگ ميزد گوشيمو خاموش كردم و اين قدر گريه كردم خوابم برد.با صداي پيج كردن اسمم چشممو باز كردم.وحشت كردم بدو بدو رفتم سمت ايستگاه پرستاري ديدم استادم عصباني ايستاده بچه ها هم دورش بودن و منتظر منـه.😑تنم باز يخ كرد.اروم رفتم جلو گفتم سلام استاد.داد و بيدادي بود كه سرم هوار شد😭😐داااد ميزداااا😑ميگفت بي مسئوليتي.هيچي نميشي.دكتر بايد وظيفه شناس باشـه و ....😐من فقط سرم پايين بود چيزي نميگفتم داد و بيداداش كه تموم شد گفت خانوم تشريفتونو ببرين خونـه تكرار بخش ميخورين که تا ديگه اينجوري از زير كار درون نرين😡اينو كه گفت من هوشيار شدم انگار گفتم استاد شرمنده من حالم خوب نبود باور كنيد رفتم خوابگاه چند لحظه استراحت كنم خوابم برد بـه خاطر اثر داروهام و... اصلا گوش نميكرد و تكرار بخش زد برام😭با عصبانيتي چندين برابر رفتم اژانس گرفتم رفتم خونـه بزرگم.هميشـه ناراحتم خيلي زياد يا عصباني ميرم اونجا.تو ماشين كه گريه ميكردم هيچ.رسيدم خونـه جونم رفتم تو بغلش زار زار گريه ميكردم😭😂 جونم وحشت كرده بود كه چي شده من اينجوري دارم زار مي.رفتيم تو خونـه رفتم اتاقم(چون تك نوه ام از طرف پدري خيلي بهم ميرسن😂😉)لباسامو عوض كردم رفتم دوش گرفتم اومدم بيرون سير که تا پياز قضيه رو گفتم واسه جونم جونمم كلي نصيحتم كرد كه زندگي بالا پايين داره شـهرامم مرده گاهي اوقات داد ميزنـه حتي ممكنـه دست روت بلند كنـه نبايد هردفعه اينجوري بياي اينجا يا بري خونـه بابات كه😎كلي نصيحتم كرد.گفت با داييت حرف بزن بـه استادت بگه قضيه اتو كه تكرار بخش هم نخوري.شب موندم همونجا که تا صبح بيدار بوديم با جونم و خيلي خوش گذشت بهمون.سر صبح گوشيم رو روشن كردم ٧٠تا ميس كال از شـهرام بود با ١٥٠ که تا اس😐گفتم حقته اقا شـهرام بكش كه تازه اول راهي😎صبحونـه خوردم مشغول خوردن بودم ديدم يهو زنگ درون رو زدن.سيخ وايسادم😐گفتم كيه جون؟گفت اقا شـهرامـه 😎😐گفتم مااااماااان واسه چي بـه شـهرام زنگ زدي اخه؟😭گفت مادر از ديروز نگرانته نميشد بـه نگم كه😉رفتم تو اتاقم درم قفل كردم شـهرام اومد جونم سه ساعتم اونو نصيحت كرد😂 ديدم جونم صدام ميكنـه گفتم جونم؟گفت بيا برو سر خونـه زندگيت اقا شـهرام منتظرته😎اروم گفتم اقا شـهرام هه😎😂حاضر شدم رفتم بيرون شـهرام عيييييين پسر بچه هايي كه خرابكاري ميكنن و تنبيه شدن شده بود اگه قهر نبودم باهاش ميرفتم لپاش رو ميكشيدم😂من از اتاق اومدم بيرون شـهرام سريع بلند شد ايستاد اروم گفت سلام😊منم اروم و با اخم جوابشو دادم😎 جون گفت م بيا برو با شوهرت باهاش حرف زدم😉گفتم جون فقط بـه خاطر شما دارم ميرم😎خداحافظي كرديم از جون اومديم تو ماشين شـهرام ميخواست حرف بزنـه باهام ولي من چون محل نميدادم نميتونست😂رفتيم خونـه اومدم برم تو اتاقمون شـهرام گفت هيلدا بيا بشين كارت دارم.رفتم نشستم گفت خوبي؟گفتم بعله بـه لطف شما😎گفت قهري؟(فوووووق العاده مظلوم😂)هيچي نگفتم گفت بعد قهري ولي بـه خدا من نميخواستم اينجوري بشـه از دوستت شنيدم تكرار بخش خوردي.با عصبانيت گفتم بعله😡😡گفت اروم باش هيلدا ببخشيد داد زدم سرت عصباني بودم ازت ببخش ديگه😢دست خودم نبود و از ديشب اومدم خونـه ديدم نيستي دلم ريخت ديشب جون زنگ زدن گفتن بهم كه اونجايي اروم شدم و.... كلي حرف زد منم درون كمال بدجنسي گفتم تموم شد حرفات؟ گفت اره گفتم باشـه قشنگ بود گفت يعني نبخشيدي؟😐گفتم معلومـه كه نـه😎سعي هم كردم نگاش نكنم چون ميدونستم خندم ميگيره😂قيافه اش خيلي خيلي باحال بود.رفتم اتاقمون خوابيدم با خيال راحت😂بيدار شدم كل خونـه شده بود بوي غذا😋 لازانيا درست كرده بود واسه خودشيريني😂دلم ضعف داشت ميرفت از گرسنگي.😋اصلا بـه روي خودم نياوردم كه اين همـه كار كرده برام😂رفتم بيرون گفت عه عزيزم بيدار شدي؟ناهار امادس😍گفتم باشـه😎خيلي يخ رفتم نشستم پشت ميز.شـهرام همـه ذوقش خوابيد😁💪ناهار خورديم خداييش عالي بود طعمش😋ميز رو جمع كرد من جلو تي وي بودم داشتم فيلم ميديدم ديدم اومد دستشم يه بسته كادويي بود.قلبم شروع كرد تند زدن😂تو دلم گفتم يعني چيه؟ گفت هيلدا؟جوابشو ندادم.گفت هيلدا خانومي؟بازم جواب ندادم.گفت باشـه قهري ديگه منم اين كادو رو ميبرم ميدم خانوم ...(همون پرستار كه من بدم مياد ازش) حرصي نگاش كردم 😡بلند زد زير خنده گفت هيلدا قيافه ات عالي بووووود😂من😡😎گفتم حالا قيافه خودتم ميبينيم بريم خونـه اينا( باباي خودش)نيشش بسته شد.گفت نگو كه ميخواي بـه بابا بگي😭گفتم اتفاقا ميخوام تعريف كنم واسشون😎گفت هيدااااا نگو ديگه بابا خفه ام ميكنـههههه گفتم اشكال نداره دستشون درد نكنـه عوضش من دلم خنك ميشـه که تا تو باشي ديگه سر من داد نزني گفت من غلط بكنم داد ب ديگه 😑😂كادومو داد يه ساعت خريده بود واسم خيلي خوشگل بود😋 گفت هيلدا راستي فردا ميتوني بري بيمارستان؟گفتم چرا؟گفت با استادت حرف زدم قضيه رو بهش گفتم دايي هم گفتن بهشون قرار شد فردا بري بيمارستان پيششون.گفتم واااااااقعاااااااا؟😋گفت اره عزيزم واقعا.گفتم من كه عاشقشتمممممم😍مرسيييييييي💋خيلي خوشحال بودم.😋اون روز رو رفتيم بيرون كلي خرج گذاشتم رو دست شـهرام😉بهم باج داد بـه باباش چيزي نگم😂دستمم باند بستم كه خوب بشـه😑امپول بعديامم نزدم😋
دوستان يه توضيحي بدم فقط اين تيكه اخر ميدونم ربطي بـه امپول و اين چيزا نداشت فقط چون يكي از دوستان تو نظرات خاطره قبليم گفته بودن خب منت كشي شـهرامم ميگفتي اينجا تعريف كردم🌹 و يه چيز ديگه هم اينكه فكر نكنيد شـهرام خيلي زن ذليل و اين چيزاس😂😉به موقع اش منم مثل خودش منت كشي ميكنم بدتر😢مرسي از اينكه خونديد🌹نظر يادتون نره😉: خاطرات امپولی شهرام




[خاطرات آمپولی پزشکی پرستاری - خاطره هیلدا خانم خاطرات امپولی شهرام]

نویسنده و منبع | تاریخ انتشار: Tue, 10 Jul 2018 16:49:00 +0000