خاطره ساراgrجون
سلام من باز اومدم اصفِهونی اومدم تو این گرونی اومدم
گز خ من براتو ریختم تو گونی اومدم
دلم براتون تنگ شده بود 😍😘😘
برای نوشتن این خاطره پدرم درون اومد
بهار کلا خونـه ما مونده امـیرهم مـیگه بـه عنوان فرزند خونده سرپرستیش قبول مـیکنم🤣😂😁😅 اما هردوشون پدرم دراوردن
خاطره برمـیگرده به  چند هفته پیش کـه بهار خانم حتما مـیرفت واکسن مـیزد به منظور مدرسه رفتنش🤗😘😍😚😙😗عشق من بزرگ شده وداره مـیره کلاس اول
بهار سه روز خونشون بود بعد از قضیـه شنتیـا کـه دوباره برگشت پیش من صبح روزی کـه اومد سرمـیز صبحونـه بودیم یـه ظرف شکلات صبحانـه🍵 وشیرکاکائو  ومربا البالو🍒🍒 فقط به منظور بهار خانم بود داشتیم صبحانـه مـیخوردیم کـه گوشی خونـه زنگ خورد
 زهره خانم بود داشت مـیگفت بهار کاکائو🍫🍫 نخوره شیرین
ی نخوره🍰 منم اشاره کردم بـه امـیر کـه بهار نخوره ولی ظرف خالی نشونم 🍽دادویـه ثانیـه بعدش کل شیرکاکائو تموم کرد🍵 واز طرفی زهره حانم داشت توصیـه مـیکرد کـه چیکارکنـه چیکار نکنـه
گوشی کـه قط کردم بهار خودکار حرفای ش زد
وگفت کیـه کـه انجام بده
چای پرید تو گلو امـیر منم چشام شد دوتا توپ تنیس⚾️⚾️
امـیر سریع اماده شد رفت من موندم بهار😍🤗 موهای خرمایش یـه حالت فر داره براش شونـه کردم وکنار شقیقه هاش بردم بالا ودم اسبی بستم ویـه دسته مو ازاد گذاشتم باشـه وموهای بسته شده رو بافتم وموهای ازاد شده رو فر ریز کردم یـه لباس یـاسی رنگ تنش کردم
کمـی باهم بازی کردیم ویـه دسر به منظور ظهر درست کردم🍮 ویـه ناهار بقیـه اش با بهار بازی مـیکردم ویـا اجازه مـیدادم بهار ارایشم کنـه به منظور ناهار امـیر خونـه نیومد منم بابهار ناهار خوردم بعداز ناهار بهار خوابش برد امـیر حدود ساعت ۸اومد خونـه وتا حاظرشدن شام با بهار شوخی مـیکرد وکلا برنامـه همـین بود .
بعد از شام بهار خودش کمکم مـیکرد کـه مـیز روتمـیز کنم وظرف بشورم 😚😍😘
موقع فیلم دیدن بهار روی مبل نشست منم یـه ظرف پرازسالاد مـیوه به منظور خودم امـیر برداشتم ویـه ظرف به منظور بهار فیلم کـه تموم شد یـه تیکه بـه امـیر انداختم کـه بهی نگه چقدر هلو 🍑🍑دوست داره (یـه دونـه هم نخوردم اخه☹)امـیرهم گفت هلوووووووووووووووو مگه هلو داشت
وهردمون نگاه بهار کردیم نصف ظرف سالاد مـیوه تو بشقاب بهار بود اونم باانگشتای تپل وسفیدش کـه براش لاک قرمززده بودم یکی یکی مـیخورد واصلا بـه روی ماه مبارکش نیـاورد 😌😊دهنم باز مونده بود اخه یـه سیب🍏🍎 مـیخوردم احساس سیری مـیکردم اوموقع بهار بااین سن کمش انقدرررررررررررر مـیوه مـیخوره
امـیر فلشش اورد خواست یـه فیلم دیگه بذاره یـه کم از فیلم دیدم متوجه شدم ترسناکه👻☠💀👿👽تلوزیون خاموش کردم وپیشنـهادبازی جرات یـا حقیقت  دادم بار اول افتاد بـه من امـیر دستام بست ونشست  روبرو چندتا لواشک🥓 اورد بهشون نمک زد واروم اروم مـیخورد منم دهنم اب افتاده 🤤🤤بود بهار هم البالو🍒🍒 مخصوص خودم مـیخورد (البالو تازه مـیذارم فریزر یخ مـیزنـه درجه اش سردتر مـیکنم خیلی خوشمزه مـیشـه)وبعد پاستیل تنـها یـه بسته داشتم کـه زهار وامـیر خوردن ومن نگاه مـیکردم دستم کـه باز شد ادامـه بازی دوباره بـه من افتاد داشت گریـه ام مـیگرفت دوباره جرات برداشتم امـیر یـه متکا اورد سرم وگذاشتم روش سه دقیقه زمان گرفت کـه بهار قلقلکم کنـه 😁😂🤣😄😅😀😆😂🤣🤣😂🤣سه دقیقه کامل یـهار قلقلکم داد ازخنده داشتم مـیمردم
بعدی افتاد بـه امـیر کـه گفت حقیقت سوال من این بود کـه قرص هارو کجا گذاشته 💊💊(جعبه قرص ها شامل چندتا مسکن وسرماخوردگیـه کـه اقا هردفعه عوض مـیکنـه دستم بهشون نمـیرسع)باجوابی کـه داد داشتم هنگ مـیکردم داخل مـیز🗄کنار تخت🛏 کشو اخری درون بیـارم کف کشو مـیشـه
سوال بهاراین بود کـه چرا امـیر بعضی مواقع زیـاد اخم مـیکنـه😡 امـیرجوابش داد کـه حرص مـیخوره یـا اشتباه کاری شده
این بار نوبت بهار شداونم گفت هردوش من ازش سوال کردم دلش چی مـیخواد اونم حواب داد یکی از عینک 👓🕶های امـیر (امـیر هم حساس روی ادکلن .عینک .ساعت )
امـیرگفت شرطی داره بهار به منظور گرفتن عینک امـیر هرکاری مـیکنـه شرط امـیر این بود فردا بهار همراهش بره بیمارستان
موقع خواب 🛌بهار عادت داشت کنارم بخوابه ومحکم بغلم کنـه وبریم زیر پتو وتا موقعی کـه خوابش نبرده پتو از روی صورتش کنارن (ترس زیـادی از تاریکی داره)
وامـیرهم روی زمـین یـاروکاناپه مـیخوابید ولی بـه خاطر این کـه چندبار بهار افتاد زمـین ازروتخت امـیر پایین مـیخوابه
صبح روز بعد به منظور بهار مربا البالو 🍒بین نون تست 🍞گذاشتم ویـه کم چای شیرین درون حد مجازش بهش دادم وخودمم اماده شدم ومنتظر امـیر بودم که تا ازخواب بلند بشـه وکاراش ه هرسه اماده رفتن بودیم توی راه امـیر گفت چه اتفاقی قراره بیوفته بهار محکم بغلش کردم بـه خودم چسبوندمش لباسش رنگش سرخ👗 ابی بود بایـه کلاه حصیری 👒
 ویـه جفت صندل سفید👡 موهاش کلا دم اسبی بستم وبافتم وبایـه ربان بستم عشق زنعموش شده بود 🤗🤗🤗
امـیر اجازه نداد ارایشش کنم مسیر بیمارستان نرفت نزدیک منطقه خونـه خود برادرش رفت اونجا یـه کلینیک

بود امـیر بهار بقل کرد وبهار بی خبر ازهمـه چیز داشت شیرین زبونی مـیکرد
وارد کلینیک شدیم امـیر از پرستار پرسید کجا به منظور تست شنوایی و بقیـه کارهابره پرستار راهنمایی کرد اول قرار شد واکسنش بزنـه💉💉 بعد بقیـه کارها وقتی وارد اتاق شدیم امـیر نشست رو صندلی وپاهای بهار بین پاهاش گرفت ودستاش از جلو گرفت وبعد پرستار رفت طرفشون بهار یـه جوری نگاه من وامـیر مـیکرد صداش مـیلرزید یـه جوری گفت عمو کـه سنگ اونجا بود ترک برمـیداشت پرستار پنبه کشید و نیدل فرو کرد بهار اشک ریختن شروع کرد مدام مـیگفت ایییییییییییییییی دستتم اااااااخخخخخخخخخخخخخخخ عمووووووووووووووووووووو توروخدااااااااااااا 😢😭😢😭😢😭😭😭😭😭اییییییییی مواد داخل سرنگ تموم شده بود ولی پرستار درنیـاورده بود منم کنترلم از دست دادم یـه داد سر پرستار زدم کـه چیکارمـیکنی خانم کشتی بچه بکش بیرون ببینم بهار از امـیر گرفتم بهار فقط اشک مـیریخت سرش روی شونـه ام بود
کمـی کـه اروم شد شنوایی سنجی وبقیـه تست هارو گرفتند از بهار توی راه خونـه بودیم گوشیم زنگ خورد سهیلا بود با چیزز کـه گفت دنیـارو سرم خراب شد اخه او روز سالگرد نامزدی مریم دوستمون بود زنگ زدم بـه زهره(جاری)اجازه بهار به منظور شبش گرفتم وقتی رسیدم خونـه سریع یـه نوبت ازارایشگاه نزدیک خونـه گرفتم بماند کـه چقدر پارتی بازی کردم لباسم برداشتم وبهار بردم بـه امـیر گفتم چی بپوشـه وچیکار کنـه خدارو شکر زود کار شنیوم و مـیکاپ تموم شد لباسم پوشیدم بهار واماده کردم فقط رژ💄💄 زدم براش
یـه تاکسی🚖🚕 گرفتم رفتم پیش سهیلا هنوز خونشون بود
داشتم سکته مـیکردم ساعت ۷شده بود این بشر هیچ کار نکرده بود لباسش اسپرت بود هرچی متکا وبالش داشت بـه طرفش پرت کردم ویـه دست لباس دکلته برداشتم وبهار براش لاک مـیزد💅 منم موهاش درست کردم موقع اماده شدنش دل ضعفه گرفته بودم کـه مریم خانم مادر سهیلا عصرونـه اورد 🤗😍😍
وقتی رسیدیم باغ ساعت ۹شب بود منم فقط فاتحه مـیخوندم حس مـیکردم دارم مـیرم پای تناب دار 😓😨😰سهیلا باخودش تکرار مـیکرد کـه مریم کاری باهامون نداره وامشب خیلی ارومـه رفتیم داخل ساختمون داشتند کادو مـیدادند منم اروم جعبه هدیمون گذاشتم کـه یکی دستم گرفت اشـهد خوندم سرم بالا اوردم مریم چشماش برزخی بود سهیلا اومد جلو  وشروع کرد بـه بوس ش اونم چه بوس💋💋 هایی جای لبش موند روی صورت مریم اوضاع بدتر شد تابهار اومد گفت زنعمو مریم چشمش خورد بـه بهار ضعف کرد🤗😍 نمـیدونست چطوری بوسش کنـه کادو🛍👝 ها باز شد منم باسهیلا وبهار داخل بودیم فضای بیرون واس بهار مناسب نبود😉 حدود ساعت ۳شب بود کـه مـهمون هارفتند مریم کفشاش دراورد منم لباسم گرفتم بالا دوتا پاداشتم دوتای دیگه قرض کردم این وسط سهیلا وبهار داشتن فیلم مـیگرفتند منم مـیدویدم توضیح مـیدادم همـین وسط بدو بدو ها پای مریم گیر کرد بـه پله شترررق پخش زمـین شد رفتم کـه بلندش کنم دیدم ساق پاش خونی شده سهیلا کمکش کرد بشینـه محمد(نامزدش)اومد کنارش یـه جام نوشیدنی🍷 قبلا شکسته بود مریم روی خورده شیشـه ها خورده بود زمـین توی یکی از اتاق ها رفتند وسایل پانسمان اوردند امـیر هم رفته بود یـه سری از وسایل اماده کنـه ازبیرون چون دیر وقت بود کمک مریم کردم ارایشش پاک کردم وقتی امـیر رسید محمد بهش گفت دراز بکشـه ویـه کرسی زیر پاش گذاشت پتادین کـه زدن جیغش رفت هوا 😲😲 منم دل نداشتم نگاه کنم کارشون تموم شد امـیر نایلون داد دست محمد ازاتاق خارج شد وسهیلا اومد بهار داده بود بـه امـیر محمد گفت دمر بشـه مریم اصرار مـیکرد کـه نـه خود محمد خواست دست بـه کار بشـه کـه خود مریم برگشت سهیلا باهاش حرف مـیزد مشخص بود کـه استرس داشت
نامزدش گفت شل کنـه باهمـین کلمـه زد زیر گریـه😭😢😭😢😢😢😭😭 کـه تروخدا اروم بزننننن وازاین حرفا محمد پنبه کشید مریم تند تند نفس عمـیق مـیکشید سوزن کـه فرو کرد مریم نفسش حبس کرد معلوم بود سفت کرد محمد بهش گفت شل کنـه کـه پاش روی اویکی پاش خم کرد وبقیـه اش تزریق کرد مریم یـه جیغ بلند کشید وشروووعع بـه ااااااااااااااااااییییییییییییییییییییییی😢😢😢😢😢😢😭😭😭😭😭😭😭😭 وقتی درش اورد بعدی خواست بزنـه سهیلا کمرش ماساژ داد امپول بعدی رو بدون خبر قبلی زد کـه که اخخخخخخخخخخخخخخ گفتنش دراومد خواست پاهاش ت کـه محمد نشست روپاش سهیلا هم کمرش گرفت مریم فقط جیییغ مـیزد 😭😢😭😢😭😢😢😭😭😢😢😢😢😢😢
منم کمـی پیشش موندم باهاش حرف زدم همون طور کـه دمر بود موهاش باز کردم خیلی ازدستمون دلخور بود کـه چرا دیر رفتیم منم بهش گفتم انشاالله سالگرد عقدشون جبران مـیکنم سهیلا کادوش اوموقع داد یـه ادکلن اصل فرانسه مریم هم عشق ادکلن بیخیـال همـه چیز شد وکلی تشکر کرد وگفت من اصلا ازدستتون😊☺😌 ناراحت نیستم به منظور هرپیش مـیاد فقط وایی بـه حالتون به منظور سالگرد عقدم دیر برسید خونتون پای خودتون از این حرفا خیلی ارادت داره 😜😜 وقتی رسیدیم خونـه بهار خواب بود وتوخواب از امـیر شکایت مـیکرد کـه چرا بهش واکسن زده
دوروز پیش لباس فرمش گرفتند

یـه کلاس اولی کوچولو موچولو🤗😍😘 بـه قول امـیر این اخرین تابستونیـه کـه بهار راحت پیش مامونده تابستون سال های دیگه حتما کلاس مـیره😭😢😭😢😭😢
به بهار خیلی وابسته شدم درون حدی کـه حس مـیکنم جونم بـه جونش بسته شده
این روز ها دارم یـه کتاب چهار جلدی مـیخونم بـه اسم سرزمـین جاوید کـه از تاریخچه ایران گفته کتاب خیلی جالبیـه
واین خاطره کـه تعریف کردم بهار وامـیر دارند ناهار درست مـیکنند وبهار یـه بشقاب مـیوه اماده دستشـه وبا دست دیگه اش سیب زمـینی هایی کـه امـیر سرخ مـیکنـه مـیخوره 🤗🤗🤗😍😍😍😍😍😍😍😍😍

سلامت وموفق باشید

. کانال تلگرام خاطرات آمپول . کانال تلگرام خاطرات آمپول : کانال تلگرام خاطرات آمپول ، کانال تلگرام خاطرات آمپول




[خاطرات آمپولی پزشکی پرستاری کانال تلگرام خاطرات آمپول]

نویسنده و منبع | تاریخ انتشار: Sat, 21 Jul 2018 07:25:00 +0000