سلام امـیدوارم درون سال جدید روزای خوبی درانتظارتون باشـه
از اول عید هی مـیخوام براتون خاطره بزارم ولی بدلیل ضیق یـا ذیق یـا زیق یـا ظیق یـا ..... اهنگ من که نمیگم قهرکن قهر کن ولی حرف بزن فکر کنم همون ضیق وقت امکانش نبود
راستش از پاییز 95
اتفاقات زیـادی برام افتاد کـه تا همـین چند وقت پیش ادامـه داشت
و حالا کـه همـه چی ارومـه هوس کردم براتون خاطره بگم و بهتون تقدیم کنم
برای یک ماموریت بازم سر از یـه جای دور افتاده درون اوردم
همـه چیز از یـه خانـه بهداشت درون یـه روستا شروع شد
یـه ساختمون یـه طبقه تقریبا نو ساز نـه چندان بزرگ درون باز بود با سوییچ زدم بـه در یـه پسر جوون پشت مـیز نشسته بود و از هر دو طرفش جعبه دستمال کاغذی گذاشته بود و با دماغش درگیر بود سرشو از روی انبوهی از کاغذ بلند کرد گفت بله بفرمایید بعد سلام گفتم به منظور بازرسی اومدم هنوز حرفم تموم نشده بود کـه احساس کردم بهورز بیچاره رنگش پرید گفتم نترس داداش من .....
عزرائیل نیستم کارتمو نشون دادم از معاونت هلال احمر مزاحمتون مـیشم نفس راحتی کشید گفت بله بله بفرمایید گفتم چرا رنگت پرید گفت اینقد کـه شما جدی بودی فکر کردم از وزارت بهداشت اومدن باز گیر بدن خندیدم گفتم نـه بابا اومدم بهم کمک کنی باهاش دست دادم و خودمو معرفی کردم با صمـیمـیت دستمو فشرد و گفت منم محسن هستم درون خدمتم چند ساعتی گذشت با هم صمـیمـی شدیم پرونده ها رو دیدیم امارها و از اینجور چیزا...مسولیت چندین روستا بـه عهده ی همـین خونـه بهداشت و بهورز بود کار سختی داشت اینطور کـه تعریف مـیکرد بعضیـا اصلا به منظور زدن واکسن همکاری نمـی و مجبور بود درب خونـه ها بره و التماس کنـه کـه بابا بچه تون به منظور در امان موندن از بیماری ها ی خطرناک حتما واکسن بزنـه و نباید از زیرش درون رفت که!!! خانم های باردار هم بـه هیچ وجهه راضی نمـیشدن به منظور تشکیل پرونده و مراقبت بـه خونـه بهداشت مراجعه کنن چند بار بـه خاطر همـین موضع کار بـه کتک کاری کشیده شده بود از اون طرف هم مسولان بهش گیر مـیکه چرا درست کارتو انجام نمـیدی خلاصه کـه این بهورز بیچاره یـه سر داشت و هزااااررر سودااا اهل اونجا هم نبود همـین کارو براش سختر کرده بود دلم براش سوخت
منو بـه خونـه اش دعوت کرد چون نزدیک غروب بود و جایی به منظور موندن نداشتم قبول کردم یـه خونـه ی سازمانی چسپیده بـه ساختمون خونـه بهداشت جزئي از خونـه بهداشت محسوب مـیشد بنده خدا با وجود سرماخوردگی کلی ازم پذیرایی کرد گرم صحبت بودیم کـه در زدن رفت درون باز کرد یـه خانم مسن مـهربون براش شام اورد گفتم نـه مثل اینکه خیلی دوستت دارن اونقدرام کـه مـیگی بد نمـیگذره گفت اره زری خانم همـیشـه بـه من لطف دارن مثل یـه مادر اینجا خوبه این روستا مردمش درک بالاتری دارن امکاناتشون هم بد نیست ادمای دوست داشتنی هستن ولی روستاهای اطراف بـه خاطر همکاری نشون یکم اذیتم مـیکنن ولی درون کل ادمای مـهربونو دوست داشتنی هستن
نیمـه های شب بود من بیدار بودم صدای تند رعدو برق خو ابو از چشمام گرفته بود تو هال مشغول تایپ گزارشاتم شدم صدای محسنو از تو اتاق شنیدم تو خواب ناله مـیکرد بلند شدم رفتم کنارش دستمو گذاشتم رو پیشونیش خیلی داغ بود صداش زدم بیدار شد بـه سختی نفس مـیکشید گفتم خیلی تب داری گفت همـه ی بدنم درد مـیکنـه دارم مـیمـیرم نفسم بالا نمـیاد بهش اب دادم که تا خورد فورا بلند شد دوید سمت دسشویی اومد بی حال افتاد گفتم اینورا دکتر چیزی پیدا نمـیشـه گفت نـه سه ساعت که تا شـهر فاصله هست گفتم این کـه چیزی نیست با هم مـیریم گفت نـه این وقت شب خبری از دکتر نیست تازه تو این بارون جاده خرابه گرفتار مـیشیم گفتم اینجوری کـه داغون مـیشی تبت خیلی بالاست کار دستت مـیده گفت پریروز دکتر رفتم ولی وقت نشد سر وقت داروهامو مصرف کنم گفتم عه بعد کو داروهات ؟بگو بیـارم گفت فکر کنم تو خونـه بهداشت جا گذاشتم کلیدو برداشتم گفت چتر یـادت نره رفتم بیرون بارون مفصلی مـیبارید همـه جا پر اب بود حیـاطو طی کردم رسیدم بـه در بازش کردم بعد کمـی گشتن داروها رو پیدا کردم سریع خودمو رسوندم بالا سرش نسخه رو دیدم گفتم یعنی هیچ کدوم از این امپولا رو نزدی گفت نـه فرصت نکردم مـیخواستم امپولا رو اماده کنم گفت نـه اونا نمـیخواد همـین قرصا رو بخورم کافیـه گفتم چرااا؟تبت بالاست بزار ب روبراه بشی گقت نـه قرصا رو بخورم خوب مـیشم راضی نشد منم اصراری نکردم چندتا قرص رو یـه جا با یـه لیوان اب خورد کـه هنوز بـه معده اش نرسیده حالش بهم خورد بدون هیچ حرفی شروع کردم سرنگو از جلدش درون اوردن گفت نـه لازم نیست مشکوک گفتم چرا مقاومت مـیکنی ؟ اینا رو وقت نکردی بزنی یـا نخواستی بزنی ؟ با شیطنت گفتم ببینم نکنـه مـیترسی آره؟ گفت بگم آره مـیخندی بهم؟ گفتم نـه بابا منم از تزریق متنفرم گفت من خیلی وقته نزدم گفتم اشکالی نداره الان مـیزنی گفت ن راحت ترم گفتم دست بردار گفت از ده سالگی که تا حالا امپول نزدم گفتم جدی؟ لوک خوشانس بودی بعد پنیسیلینو تست کردم یـه امپولو کشیدم تو سرنگ پد الکلی برداشتم ا
ومدم کن
ارش گفتم برگرد هی این پا اون پا مـیکرد گفتم برگرد زودباش دیگه گفت من خجالت مـیکشم ازت یـهو خندیدم گفتم عه خجالت نداره که!! گفت باور کن گفتم من فکر کردم با هم رفیق شدیم نگو تو هنوز منو یـه غریبه مـیدونی داره بهم برمـیخوره هاااا گفت نـه نـه اصلا اینطور نیست راستش از همون اول کـه چهره ی صمـیمـی و خودمونیت رو دیدم حس کردم انگار سالهاست مـیشناسمت گفتم چه جالب منم همـین حسو دارم بعد حالا کـه اینجوری شد برگرد وادارش کردم برگرده خواستم اماده اش کنم دستمو گرفت گفت تروخدااا نـه نمـیتونم واقعا خجالت مـیکشم گفتم ای باااباااا چقد خجالتی هستی بزار ب حالت خوب نیست اینقد تبت بالاست پتو از حرارت بدنت گرم شده بـه هر زوری بود اماده شد پنبه کشیدم بلند گفت وای
تروخدا یواش گفتم چیزی نیست نترس بنده خدا اینقد استرس داشت و خجالت کشید نفهمـید کی امپول تموم شد از خجالت سرشو بین دستاش قایم کرده بود اصلانم بلند نمـیکرد درون گوشش اروم گفتم خوبی؟ گفت بله گفتم نمـیخوای سرتو بلند کنی؟ تموم شده گفت واقعا ؟؟گفتم دیدی درد نداشت؟ گفت اره فکر نمـیکردم بعد چند سال اینقد بی دردسر امپول ب خندیدم پنی سیلینو اماده کردم گفتم برگرد اینم بی دردسر بزنیم گفت فقط خواهشا یواش گفتم چشم پنبه کـه کشیدم سفت کرد گفتم شل کن یکم گفت نمـیتونم گفتم چرا مـیتونی شل کن اینطوری بهت بد مـیگذره ها گفت باور کن نمـیدونم چجوری حتما شل کنم گفتم نفس عمـیق بکش و کاملا ارررووووم باش حالا نفس عمـیق نیدولو فرو کردم یکم تکون خورد فورا سفت کرد هر چی مـیگفتم شل کن بیشتر سفت مـیشد گفتم نفس بکش زود باش زود باش ،،
افرین اروم اروم شروع کردم بـه تزریق داد زد ااای این خیلی درد داره بـه خداا وای خدا ای ای
خنده ام گرفت اخه خیلی خجالتی بود بعد اونجوری داد مـیزد (حالا انگار خودم که تا حالا از اینکارا نکردم)همش سفت مـیکرد از شگرد همـیشگیم استفاده کردم پاشو از زانو خم کردم گذاشتم رو اون یکی پاش و نگه داشتم اینجوری نمـیتونست سفت کنـه نـه زیـاد تکون بخوره یکم نامردی بود ولی خب چاره ای نداشتم اگهی با خودم چنین کاری مـیکرد درون جا مـیکشتمش داد زد اییی ای با لهجه کردی حرف مـیزد زیـاد نفهمـیدم چی مـیگه ولی همش بیصدا مـیخندیدم دست خودم نبود اخه ادم ارکمـی بـه نژر مـی اکمد و تن صداس هم خیلی پایین بود فکر نمـیکردم اینقد اادو بیداد کنـه گفتم تموم شد پنبه گذاشتم کشیدم بیرون پنبه رو فشار دادم چسب زدم دیدم اصلا تکون نمـیخوره گفتم تموم شد راحت باش باز تکون نخورد سرشو قایم کرده بود گفتم مـیتونی برگردی زدم رو شونـه اش گفتم خوبی ؟ چراتکون نمـیخوری؟ ببخشید اذیت شدی فقط سرشو تکون مـیداد گفتم این یعنی چی ؟خب یـه چیزی بگو داری نگرانم مـیکنی سرتو بلند کن ببینم بلند شد نشست با ارنجش صورتشو پاک کرد گفتم عههه گریـه کردی؟ روشو کرد اونور سرشو چرخوندم طرف خودم گفتم چی شده رفیق خیلی دردت اومد آره؟دیدم خیلی داره خجالت مـیکشـه زدم رو شونـه اش گفتم خیله خب داداش لازم نیست اینقد خجالت بکشی مـیدونم راحت نیستی مراقب خودت باش حالت بد شد من تو ماشینم خواستم بلند شم دستموگرفت فورا گفت نـه امشب بعد شیش ماه حس کردم یکی از اعضای خانواده ام کنارمـه خیلی بهم محبت کردی حس مـیکنم داداشمـی خیلی وقته خانواده مو ندیدم گفتم ای جانم دلت به منظور خونواده ات تنگ شده؟ گفت بدجور خیلی زیـاد گفتم درکت مـیکنم خیلی مردی کـه به خاطر این مردم تحمل مـیکنی یکم صحبت کردیم خیلی تنـها و دلتنگ بود معلوم بود اینجا خیلی بهش مـیگذره یک ساعتی گذشت دستمو گذاشتم رو پیشونیش گفتم هنوز یکم تب داری دستمو گرفت تو دستش گفت ممنون کـه هستی بهش لبخند زدم
صبح روز بعد کلی واکسن فلج اطفال اوردن ریختن سر محسن بیچاره گفت وای کارم درون اومده دو سه روز درگیرم دیگه... اهنگ من که نمیگم قهرکن قهر کن ولی حرف بزن حتما کل روستاهای تحت پوشش خونـه بهداشتو واک مـیکرد اونم خونـه بـه خونـه حالش زیـاد مساعد نبود گفتم نگران نباش کمکت مـیکنم گفت واقعاااا ؟ گفتم اره چرا کـه نـه ؟ گفت کار سختیـه هاااا گفتم نـه بابا کاری نداره فقط کافیـه بهم بگی چیکار کنم به تهیـه ی گزارش هم خیلی کمکم مـیکنـه
اون روز چون محسن حالش خوب نبود بیخیـال واکسنا شد موند خونـه بهداشت بـه مراجعه کننده ها مـیرسید منم رفتم یـه دوری تو روستا زدم گزارشامو نوشتم شبم یـه امپول بـه محسن زدم اینقد داد زد کـه بعدش خجالت مـیکشید نگام کنـه که تا پنبه مـیکشیدم برمـیگشت دستمو مـیگرفت مـیگفت وای نـه تروخدااا خندیدم گفتم چیزی نیست چرا اینجوری مـیکنی ؟ بخدا نمـیزارم زیـاد دردت بگیره که تا مـیخواستم ب مـیگفت نـه صبر کن صبر کن خواهش مـیکنم یکم صبر کن باهاش راه مـی اومدم چون درکش مـیکردم
اخرش خودش خسته شد گفت اهههه بزن راحتم کن نیدلو کـه مـیخواستم وارد کنم حس کردم سوزن اصلا تو نمـیره خیلی سفت مـیکرد ترسیدم سوزن بشکنـه تو پاش گفتم شل کن ببینم زودباش الان مـیشکنـه شل کن چیزی نیست محسن بزار تموم بشـه درش بیـارم یـه کوچولو فقط شل کن با هر بدبختی بود تزریق کردم نیم ساعت ف
قط همونجو
ری دمر خوابیده بود سرشو بین دستاش گرفته بود روش نمـیشد برگرده کلی کار بالاسرش انجام دادم اصلا تکون نمـیخورد دیگه خودم رفتم سمتش گفتم بلند شو خفه کردی خودتو چرا اینقد خجالت مـیکشی اتفاقی نیفتاده کـه !!! ببینم نکنـه داری گریـه مـیکنی ؟ اروم دم گوشش گفتم خوبی ؟ حداقل یـه علایم حیـاتی چیزی از خودت نشون بده واقعا دارم نگران مـیشم برگشت با خجالت خندید گفت ببخشید این همـه اذیتت مـیکنم خندیدم گفتم من کـه طوریم نیست خودتو داری اذیت مـیکنی
روز بعد محسن زیـاد حالش خوب نبود تو واکسیناسیون کمکش کردم امارها و لیست خانواده هایی کـه بچه های زیر پنج سال دارن رو حاضر کردیم و
آماده شدیم بریم واکسیناسیونو انجام بدیم محسن حالش خوب نبود گفتم بیـا با ماشین بریم گفت نـه با موتور راحتره حوصله ی ماشین تو این کوچه های دربو داغونو ندارم
یـه روستا رو بهم معرفی کرد چن که تا خونـه اومد دنبالم کـه راه بیفتم بفهمم چی بـه چیـه بعد خودش رفت یـه روستای دیگه منم کارمو شروع کردم چقد سخت بود تصور نمـیکردم اینقد کاره سختی باشـه فکر مـیکردم حالا یـه قطره هست مـیدم تموم مـیشـه ولی بچه ها که تا منو مـیدیدن احساس خطر مـی نمـیزاشتن بهشون نزدیک بشم بعضیـا اصلا دهنشونو باز نمـی حالا یـه ذره قطره بوداااا ولی نمـیخوردن خودشونو مـیکشتن گریـه مـی فرار مـی یـه پسر کوچولو با زور پدرش اومد دم درون هر کاری کردم دارو رو بهش بدم اصلا اجازه نداد خودشو انداخت زمـین همـینجوری رو زمـین غلط مـیزدو گریـه مـیکرد خنده ام گرفت گفتم عه چرا اینجوری مـیکنی ؟ مگه مـیخوام چیکارت کنم؟ باباش بـه زور بلندش کرد گریـه مـیکرد اونم چه گریـه ای بـه هر بدبختی بود قطره رو بهش دادم ولی قورتش نمـیداد لج کرده بود باباش دماغشو گرفت دیگه مجبور شد بخوره گفتم بیـا تموم شد این همـه خودتو اذیت کردی الان چی شد ؟ جایت درد گرفت طوریت شد؟آره؟ چشاشو مالید خودش فهمـید زیـادی شلوغش کرده لپشو یـه شکلات بهش دادم گفتم حالا بخند با یکم خجالت خندید گفتم بلندتر بازم خندید انگار نـه انگار چند دیقه قبل مثل ابر بهار گریـه مـیکرد گفتم افرین این شد سلام کـه نکردی حالا حداقل خداحافظی کن دستشو تکون داد گفتم نـه اینجوری کـه قبول نیست قشنگ بگو خداحافظ خیلی غافلگیر کننده صورتمو بوسید گفتم ای جانم عززیززم محکم بوسیدمش باباش خندید با مـهربونی گفت خیر ببینی جوون رفتم دم در یـه خونـه دیگه دوتا بچه ی ناز با لباس زیبای محلی هر دو بغض کرده بودن یکیشون رفت عقب مـیترسید گفتم نترس عزیزم کاریت ندارم اسمت چیـه ش گفت اسمش اسماست گفتم اسم خودت چیـه؟ گفت مـینا گفتم دهنتو باز کن بی دردسر دهنشو باز کرد گفتم افرین خوب صورتش رفت تو هم با خنده گفتم تلخ بود؟ گفت اره شکلاتو دادم دستش گفتم با این شیرین مـیشـه با خوشحالی ازم گرفت بـه ش نشون داد اسما نمـی اومد گریـه مـیکرد گفتم عه گریـه نداره کـه بیـا جلو کاریت ندارم مگه الان با ت چیکار کردم ؟ مادرش دستشو گرفت اورد جلو دستمو بـه طرفش دراز کردم گفتم سلام خانم خوشکل با تردید باهام دست داد گفتم فشاربده فشاربده بیشتر بیشتر خنده اش گرفت زدم نوک دماغش گفتم خندیدیـااا اخماشو وا کرد ولی که تا گفتم دهنتو باز کن محکم بسته بود گفتم باز کن باز کن افرین یکم بـه فکش فشار اوردم دارو رو بهش دادم اخماش رفت تو هم بـه شوخی یـه اخم کردم گفتم بدمزه هست ؟ خندید سرشو تکون دادیـه شکلات دادم دستش گفتم دیدی ترس نداشت ؟ خندید مادرش گفت خدا خیرتون بده
رفتم یـه جای دیگه یـه اقا اومد دم درون گفت بیـا تو گفتم اگه مـیشـه بچه تونو بیـارید دم درون من کارم زیـاده بایددزودتر برم گفت بیـا تو من نمـیتونم بیـارم یکی دوتا نیستن منو برد تو یـه اتاق با یک قطار بچه قدو نیم قد مواجه شدم کـه به ترتیب از بزرگ بـه کوچیک خوابیده بودن خیلی جالب بود کـه همـه خواب بودن با تعجب گفتم ببخشید همـه این بچه ها مال خودتونن گفت پنج تاش مال منـه چهارتا شون مال برادرم بگو ماشاالله گفتم بله خدا بده برکت از قیـافه های اون بچه ها معلوم بود بشدت سوءتغذیـه دارن انگار فقط یـه روکشی از پوست استخوناشونو پوشونده بود خیلی نحیفو لاغر بودن یـاد کودکان قحطی زده ی سومالی افتادم خیلی ناراحت کننده بود
به یکشون کـه قطره دادم گریـه کرد و همـه بیدار شدن ارکست سمفونیک راه انداختن بـه ترتیب بـه همـه دادم فقرو بـه خوبی مـیشد تو چهره ی اون بچه های طفل معصوم دید خیلی دلم سوخت احساس خفگی مـیکردم کـه نمـیتونم بهشون کمک کنم تقریبا بیشتر بچه های اون منطقه دچار سوءتغذیـه شدید بودن و قبل از اینکه به دارو نیـاز داشته باشن شدیدا نیـازمنده برنامـه ی غذایی درست حسابی بودن افراد بزرگسال هم از این قاعده مستثنا نبودن داشتم فکر مـیکردم چطوری مـیشـه بـه این مردم عزیز هموطنمون کـه تو کشور خودمون هم زندگی مـیکنن کمک کرد (خیلی جای تاسف داره تو ایران هنوز همچین جاهایی وجود داره کـه مردمش از گرسنگی مریض مـیشن حتی جونشونو درون اثر گرسنگی از دست
مـیدن یـه لحظ
ه با خودم فکر کردم اینجا ایرانـه واقعا !!؟؟؟ یـا بخشی از کشور قحطی زده ی سومالی؟؟؟ درون افکارم غرق بودم رسیدم بـه یـه خونـه ی دیگه خانم جوونی بچه بـه بغل اومد هنوز ثانیـه ای نگذشته بود کـه یـه خانم مسن اومد بچه رو بشدت از بغل مادرش کشید بیرون با دعوا رو بـه مادر جوان گفت خاک بر سرت مـیخوای اجازه بدی بچه رو مسموم کنن گفتم خانم این چه حرفیـه کـه شما مـیزنید من چرا بایدچنین کاری م؟ هر چی توضیح مـیدادم حرف خوشو مـیزد گفت اگه از اینجا نری داد مـی همـه همسایـه ها بریزن اینجا گفتم خب داد بزنید همسایـه ها مـیدونن من به منظور چی اینجام خانم جوونی کـه مادر بچه بود سعی مـیکرد بهش بفهمونـه ولی اون پیرزن چنان سیلی محکمـی بهش زد کـه در جا ساکت شد گوشیم زنگ خورد رفتم سمت ماشینم محسن بود گفت چه خبر اوضاع بر وفق مراده گفتم آره بدجور رو وفق مراد گیر کردم خندید گفت چی شده؟ بهش گفتم چی شده گفت اشکالی نداره خودم درستش مـیکنم
کارم تموم شد یـه لحظه فکر کردم اگه بر حسب اتفاق اشنایی چیزی منو اینورا ببینـه کـه دارم چه کاری انجام مـیدم چی فکر مـیکنـه !؟یکم بـه خودم خندیدم مـیخواستم ماشینو روشن کنم کـه همون خانم جوون با بچه اش اومد نزدیک ماشین گفتم مشکلی پیش اومده ؟ کلی ازم معذرت خواست گفت مادر شوهرش هیچ اعتقادی بـه دکترودارو نداره به منظور همـین اینطوری برخورد کرده با خوشرویی گفتم اشکالی نداره خلاصه دارو رو بـه بچه دادم همـه چی حل شد چند جا هم یـه سری مشکل پیش اومد ولی درستش کردم کارم کـه تموم شد بـه محسن زنگ زدم گفت حالش خوب نیست نمـیتونـه برگرده ادرس روستا رو ازش گرفتم با سرعت حرکت کردم از هر کی مـیپرسیدم فلان ده کجاست مـیگفت برو بطرف بالا حالا من اصلا نمـیدونستم بالا کجا هست هر وقت مـیگفتن بالا من جایی غیر از آسمون بـه ذهنم نمـیرسید !!! کلافه شدم از یـه اقای مـیانسال ادرسو پرسیدم بازم گفت برو بالا گفتم ای بااابااا بالا دقیقا کجاست؟ شرقه؟ غربه؟ جنوبه ؟شماله ؟کجاست اخه؟؟؟؟مـیشـه بـه من نشون بدین؟ گفت بالا اقا بالا چطور نمـیدونین؟ گفتم آقا شما لطف کنین منو که تا بالا راهنمایی کنید خیلی ممنون مـیشم کمکم کرد ده رو یعنی همون بالا بـه قول اهالی اونجا پیدا کردم جالب بود اصلا اون ده تو ارتفاع قرار نداشت کـه بهش مـیگفتن بالا گفتم خدا خیرتون بده اقا واقعا منو از سردرگمـی نجات دادین خودمو بـه محسن رسوندم کنار مسجد داشت بـه صورتش اب مـیزد فورا گفتم چی شده گفت حالم خوب نیست سرم گیج مـیره دستاشو لمس کردم بشدت تب داشت گفتم وای خیلی تب داری بیـا بریم خونـه گفت نـه چندتا خونـه مونده اونارو انجام بدیم کلا مـیریم چند خونـه تو کوچه های تنگو درب و داغون بود کـه ماشین عبور نمـیکرد ماشینو کنار موتور پارک کردم پیـاده رفتیم هر چی بـه محسن گفتم نمـیخواد بیـای خودم انجامش مـیدم گفت نـه بـه اندازه ی کافی بهت زحمت دادم کارمون کـه اونجا تموم شد محسن گفت چندتا خونـه هم سمت جنوبه برگشتیم سمت ماشین ریموتو کـه زدم تازه فهمـیدم قفل نیست یکم کـه نزدیک شدم دیدم ماشینم کلا خط خطی شده و شیشـه ای جلوی ماشین بدجور اسیب دیده آه از نـهادم بر اومد واقعا دلم به منظور ماشین عزیزم سوخت همش دوهفته بود کـه خریده بودمش متوجه شدیم بله کل وسایلمتاپم کـه کلی گزارش و تحقیقبود و یـه سری وسایل نیست موتور محسن هم نبود گفتم کل تحقیقاتم بـه فنا رفت محسن گفت همش تقصیر منـه اگه نمـیگفتم بیـای اینجا همچین اتفاقی نمـی افتاد تو رو هم انداختم تو دردسر گفتم تقصیر تو نیست اشتباه از من بود کـه یـادم رفت ماشینو قفل کنم الان کـه وقت این حرفا نیست نگاهی بـه ساعتم انداختم 12:30ظهر گفتم هر کی اینکارو کرده حتما پیداش کنیم محسن حالش خوب نبود سرشو بـه صندلی تکیـه داد گفت چطوری ؟ گفتم نمـیدونم ولی من حتما به اونی کـه ماشینمو بـه این روز درون اورده یـه درس حسابی بدم واقعا عصبانی بودم حالا وسایلمونو دزدید اشکالی نداره شاید لازم داشته مـیتونستم ببخشمش و درکش کنم ولی بـه چه قصدی ماشینو داغون کرده نمـیدونستم با چی حتما توجیـهش کنم به منظور همـین خیلی عصبی شدم گفتم اینجا بزرگی شورایی چیزی نداره؟ گفت اتفاقا یـه ریش سفید داره بهش مـیگن مولوی ولی خونـه شو بلد نیستم گفتم اشکالی نداره مـیپرسیم از چند نفر پرسیدیم راهنماییمون ولی بازم یـه جا گیر کردیم نزدیک زمـینـهای کشاورزی وایستادیم یـه پسر هشت نـه ساله اونورا بازی مـیکرد از ماشین پیـاده شدم صداش زدم اومد صورت خیلی بامزه ای داشت موهاش خیلی کوتاه بود گفتم اقا پسر خونـه ی مولوی مـیدونی کجاست؟ خیلی جالب بودهیچی نگفت هر چی ازش مـیپرسیدم فقط نگاه مـیکرد گفتم عه چرا حرف نمـیزنی بچه جون؟ اسمت چیـه؟ باز فقط نگاه مـیکرد انگار یـه پدیده ی ناشناخته دیده بود خوشم اومد با شیطنت کلی سوال ازش پرسیدم هیچ بـه هیچی لام که تا کام حرفی نمـیزد خندیم گفتم فکر کنم زبونتو گم کردی آره؟ دهنتو باز کن ببینم محسن گفت آرین تو این موقعیت شوخیت گرفته ؟ ول کن بیـا بریم از یکی دیگه بپرسی
م /بچه رو نگا
ه کردم چند قطره اشک از چشمش اومد یـهو شروع کرد بـه گریـه اونم چه گریـه ی مظلومانـه ای گفتم عهههههه چرا گریـه کردی عزیزم؟ من کـه کاری نکردم !!!محسن گفت چرا اشک بچه ی مردمو درون مـیاری؟ خندیدم گفتم بخدا کاریش نکردم گفت شاید واقعا نمـیتونـه حرف بزنـه بوسیدمش سرشو بـه ام فشار دادم گفتم ای جان ،ببخشید عزیزم ناراحت شدی؟ آره؟ گریـه نکن من کـه کاری ندارم باشـه دوست نداری حرف نزن محسن گفت یـه جوری ارومش کن الان باباش با بیل نصفمون مـیکنـه گفتم چی ؟؟؟ اشاره کرد بـه یـه نقطه سرمو چرخوندم دیدم یـه اقای مـیانسال هیکلی بیل بـه دست بـه سرعت داره مـیاد بـه طرفمون گفتم خدای من این چرا اینجوری داره مـیاد محسن با خنده گفت مـیبینی با چه حالت تهاجمـی داره مـیاد؟ گفتم یعنی بـه قصد زدن ما داره مـیاد؟ گفت هر چیزی ممکنـه هر دو خندیدیم با هر مکافاتی بود بچه رو با نازو نوازش که تا اومدن باباش آروم کردم گریـه یـادش رفت یـه شکلات بهش دادم اقاهه اومد برخلاف تصور ما با خوشرویی گفت مشکلی پیش اومده جوان؟ پسر بچه فورا دویید پشت باباش قایم شد خنده ام گرفت( اخه مگه من چیکارش کردم) ادرس جناب مولوی رو ازش پرسیدم گفت از سرو وضعتون معلومـه اهل اینورا نیستین از شـهر اومدین مـهمون مولوی هستین؟ دیگه قضیـه رو بهشون گفتیم محسنو مـیشناخت بنده خدا خیلی کمکون کرد واقعا ادمای دوست داشتنی بودن مردم اون منطقه عاشق اخلاق و سادگیشون شدم برخوردشون همـیشـه با خونگرمـی و صمـیمـیت بود
وقتی ماجرای دزدی رو بـه جناب مولوی گفتیم خیلی ناراحت شدن مـیگفتن چطور ممکنـه تو این ده اصلا دزدی اتفاق نمـی افته چون همـه همدیگرو مـیشناسن کلی از ما بـه خاطر مشکل پیش اومده عذر خواهی بسیـار انسان محترم و جا افتاده ای بودن درون عین حال مـهربون و دلسوز
خلاصه بعد تحقیق معلوم شد دزد اهل این ده نیست و احتمالا مال دهات اطراف بوده راه برگشت بازم همون اقاهه کمکمون کرد از ماشین پیـاده شدیم اقاهه از دور دستشو تکون داد اومد سمتمون اون پسر بچه داشت زیر یـه درخت تاب مـیخورد که تا ما رو دید با عجله بلند شد کـه بره پیش باباش خورد زمـین خندیدم گفتم مواظب باش بچه!!
سریع پا شد دویید پشت باباش قایم شد محسن خندید گفت ببین اذیتش کردی ازت مـیترسه اقاهه اومد نزدیک پرسید چی شد دزد پیدا نشد جریـانو گفتیم اون پسر بچه هی باباش سرک مـیکشید که تا نگاش مـیکردم قایم مـیشد خیلی خنده ام گرفته بود یـه شکلات نشونش دادم گفتم بیـا مـیترسید ولی اروم اروم با تردید اومد جلو که تا خواستم دستشو بگیرم دویید پشت باباش قایم شد خندیدم گفتم چی شد؟ چرا ترسیدی ؟ باباش خندید گفت از غریبه ها مـیترسه گفتم نمـیتونـه حرف بزنـه تو تکلم مشکلی داره؟ بازم خندید با مـهربونی گفت نـه آقا الان غریبی مـیکنـه خجالت مـیکشـه یکم کـه خودمونی بشـه بـه جای صد نفر هم حرف مـیزنـه خندیدم داشت راه برگشتو توضیح مـیداد لهجه ی غلیظی هم داشت زیـاد حرفاشو متوجه نمـیشدم ولی محسن بهتر مـیفهمـید مـیگفت برین بطرف زیر با تعجب بـه اقاهه نگاه کردم گفتم زیر؟؟؟!!!!!!!! خدای من که تا حالا بالا بود الان شد زیر ؟!!!چقد زیرو بالا داره اینجا خندیدن داشتن با محسن حرف مـیزدن یـه لحظه دیدم اون بچه نیست دورو برمو نگاه کردم دیدم یکم اونطرفتر داشت اطراف ماشین مـیچرخید یواشکی رفتم سمتش بغلش کردم گفتم بلاخره گرفتمت از جا پرید وحشت زده نگام کرد کم مونده بود بزنـه زیر گریـه گفتم نـه نترس عزیزم بغلش کردم گذاشتمش رو سقف ماشین گفتم با من دوست مـیشی ؟ بازم حرف نزد بوسیدمش گفتم چرا حرف نمـیزنی ؟ قهری ؟ خندید گفت نچ پرسیدم دوست داری سوار ماشین بشی؟ فقط سرشو بـه نشانـه ی بله تکون داد بازم جای امـیدواری بود گفتم که تا حرف نزنی نمـیارمت پایین یکم شکمشو قلقلک دادم غش غش خندید گفتم اسمت چیـه خیلی اروم گفت گفتم چی ؟ نمـیشنوم بلندتر بگو خب!! گفت یـاسین گفتم افرررین یـاسین حالا کـه افتخار دادی باهام حرف زدی پس یعنی با هم دوستیم مگه نـه ؟ گفت آره با ماشین چندتا دور زدیم کلی ذوق کرد جلوی محسن نگه داشتم گفتم خوش گذشت ؟ سرشو تکون داد دماغشو کشیدم با لبخند گفتم بازم کـه زبونتو گم کردی؟ خندید گفتم دیگه از من نمـیترسی؟ یکم خجالت کشید گفت نـه چندتا ادامس و شکلات بهش دادم با خوشحالی ازم گرفت
نزدیکای غروب با خستگی برگشتیم بـه محض ورود بـه روستا اهالی با دیدن ماشین خطی خطی جویـای احوالمون شدن ماجرا رو تعریف کردیم گفتن هر طور شده دزدو پیدا مـیکنیم محسن حالش خیلی بد بود کمکش کردم از ماشین پیـاده شد رفتیم تو همش حالش بهم مـیخورد زری خانم براش سوپ اورد حتی یـه قاشق هم نتونست بخوره تبشو گرفتم 39فورا گفتم پاشو حتما بریم دکتر گفت الان حالشو ندارم نمـیتونم سوار ماشین بشم حالت تهوع دارم نمـیتونست سرپا بایسته همـین کـه بلند مـیشد سرش گیج مـیرفت حالش بهم مـیخورد انقدر سماجت کردم کـه کم اورد ساعتمو دیدم گفتم الان حرکت کنیم 12 برمـیگردیم بعد تعویض لباس حرکت کردیم مجبور بودم اروم رانندگی کنم از بس جاده ی خاکی پ
ر چاله چوله بود
و مدام ماشین تکون مـیخورد کـه باعث شد حال محسن بهم بخوره سریع ماشینو نگه داشتم هوا تاریک بود و مـه الود محسن دقیقه بـه دقیقه حالش بدتر مـیشد حرارت بدنشو حس مـیکردم گفتم ادم کنار تو باشـه نیـازی بـه بخاری نداره با صدای گرفته گفت خیلی گرمـه حالم داره بهم مـیخوره بخاری رو کم کردم شیشـه ها رو یکم پایین آوردم بوی نم خاک حس خوبی بـه آدم مـیداد بـه جاده ی اصلی کـه رسیدیم سرعتمو بیشتر کردم وقتی رسیدیم بارون بند اومده بود جلوی یـه درمونگاه نگه داشتم چندبار محسنو صدا زدم که تا بیدار شد اینقد بیحال بود کـه نمـیتونست حرف بزنـه بسختی پیـاده شد کمکش کردم رفتیم تو حسابی شلوغ بود ولی چون حال محسن خیلی بد بود دکتر بدون نوبت ویزیتش کرد دکتر یـه اقای حدودا چهل ساله با موهای جوگندمـی بود که تا محسنو دیدگفت شما که خیلی حالتون بده چرا زودتر نیومدین توضیح دادم از کجا اومدیم با تعجب نگامون کرد گفت ولی بهتون نمـیاد اهل اونورا باشین بازم مجبور بـه توضیح شدم کلی سوال پرسید و معاینـه کرد محسن حال جواب نداشت مجبور بودم بـه سوالای دکتر جواب بدم گفت متاسفانـه علائم انفولانزا داره و مجاری تنفسیش بخاطر سابقه ی آلرژی عفونت کرده کلی دارو نوشت داروها رو گرفتم دادم بـه پرستار فورا سرمشو وصل کرد چندتا امپول ریخت داخل سرم کنارش نشستم کم کم حالش بهتر شد مـیتونست چشماشو باز نگه داره آروم گفتم بهتری؟ گفت آره ولی جدی جدی داشتم مـیمردماا
سرمش کم کم داشت تموم مـیشد دکتر اومد فشارشو گرفت گفت حالت خوبه؟گفت اره خوبم ولی هنوز یکم تهوع دارم دکترم گفت طبیعیـه هنوز فشارت پایینـه یکی از عوارض انفولانزا تهوع و استفراغه مشکلی نیست امپولا تو بزنی بهتر مـیشی رو بـه پرستار کرد گفت سرمشون کـه تموم شد امپولاشونو حتما تزریق کنید قیـافه ی محسن دیدنی بود روش نمـیشد مخالفتی ه گوشی محسنو گرفتم رفتم تو سالن بـه م زنگ زدم یـه وقت نگران نشـه چهار ساعت توضیح دادم که تا باورش شد حالم خوبه و فقط گوشیم گم شده
پرستار اومد گفت اقا کجایین شما ؟ گفتم بله چی شده؟ با کلافگی گفت دوستتون اجازه نمـیده امپولاشو ب گفتم خب؟ گفت خب بـه جمالتون آقا
بیـاین باهاش صحبت کنین کلی معطل شدم سرم شلوغه تو دلم گفتم مگه زوره خب نمـیخواد بزنـه ؟انگار شنید گفت حالا کـه امپولو اماده کردم مـیگن نمـیخوان بزنن دکتر مـیگه بزن ایشون مـیگن لازم نیست بلاخره چیکار کنم تکلیف منو روشن کنید اه
رفتم تو گفتم محسن چیکار مـیکنی؟؟ چرا نمـیزاری کارشونو ن ساعت از نـه هم گذشته ولی ما هنوز اینجاییم زود باش دیگه
گفت نمـیخواد بخدا خوبم گفتم حتما لازمـه کـه دکتر گفته
زود بیـا بخواب ببینم اینقد معطلش نکن دیر شد که تا برسیم خونـه صبح شده پرستار هم با امپول معطل ایستاده بود مرتب چشم غره مـیرفت مجبورش کردم دراز بکشـه دلم براش مـیسوخت ولی مجبور بود بزنـه راه دور بود نمـیشد هر دفعه بیـاییم دکتر حتما کامل خوب مـیشد کمکش کردم آماده شد پرستار اومد سریع پنبه کشید فرو کرد یـه ذره تکون خورد عالعمل خاصی نشون نداد تموم شد پنبه رو نگه داشتم پرستار پنسیلینو اماده مـیکرد کـه محسن برگشت مـیخواست بلند بشـه گفتم بخواب داداش یکی دیگه مونده پرستار گفت پنسیلین کی زدین ؟ جوابشو دادم محسن با ترس گفت وای خدا پنسیلینـه؟ گفتم چیزی نیست نگران نباش اینم بزن کـه کامل خوب بشی دیگه لازم نباشـه به منظور اومدن بـه اینجا هی تو این جاده های ی داغون رفت و امد کنیم داشت مـیکشید تو سرنگ گفتم زودتر برگرد اماه شو کـه نبنده اروم گفت من خجالت مـیکشم از این خانم خندیدم ارومتر از خودش گفتم الان کـه دیگه آب از سرت گذشته خجالتت واسه چیـه ؟ گفت حالا پنسیلین چنده ؟ یـه کاره گفتم 1200گفت وای نـه بلند شد نشست گفت من نمـیزمااا پرستار با امپولو پنبه اومد گفت عه شما کـه هنوز اماده نشدین زود باشین خراب مـیشـه گفتم بخواب محسن شوخی کردم 6.3.3است باور نمـیکرد حالا مگه مـیخوابید یـه اقای مسن نزدیک تخت محسن زیر سرم بود همش محسنو دلداری مـیداد گفت بخواب پسرم دردرش فقط یـه لحظه هست ترس نداره کـه یـه لحظه فقط حس مـیکنی مورچه گازت گرفته انگار با بچه حرف مـیزنـه مرده بودم از خنده بلاخره با کلی اصرار و اجبار با اکراه دراز کشید پرستار کلافه شده بود با عصبانیت پنبه کشید گفت یکم شل باشین اینطوری نمـیشـه گفتم اروم باش محسن جان نفس عمـیق بکش اون پیرمرد همش با صدای بلند داد مـیزد شل کن پسرم فکر کنم کل درمانگاه شنیدن پرده کنار رفته بود و تختای دیگه هم پیدا بود متوجه یـه پسر بچه ی حدودا دوساله شدم کـه رو تخت زیر سرم خواب بود یـه لحظه دلم براش سوخت خیلی ریزه بود داشتم فکر مـیکردم چطوریی رگشو گرفتن حتما خیلی زجر کشیده طفلک
خدا رو شکر خواب بود وگرنـه محال بود سرم تو دستش بمونـه قبل اینکه سوزنو فرو کنـه پیرمرده خیلی عمـیییق و بلند گفت بسمممم الله الرحمان رحیمممم خیلی خنده ام گرفت پرستارم خنده اش گرفته بود با دقت داشت محسنو نگاه مـیکرد کلا پیرمرد جالبی بود یـهو محسن
بلند گفت اییی ا
ی گفتم هیس یـه ذره آرومتر الان اون بچه بیدار مـیشـه پرستار گفت اره راست مـیگین کلی بدبختی کشیدیم که تا رگشو پیدا کردیم طفلک از بس گریـه کرد بیحال شد حالس خیلی بد بود دکتر مجبوری براش سرم تجویز کرد وگرنـه کی دلش مـیاد بـه بچه بـه این کم سنو سالی سرم بزنـه گفتم طفلک
محسن گفت آرینننن گفتم جانم چیـه؟ الان تموم مـیشـه داداش
دستاشو مشت کرده بود یکم آی آی کرد که کشید بیرون پنبه رو نگه داشتم گفتم تموم شد یکم همونجوری موند بعدش بلند شد نشست بی اختیـار داد زد آی پام زود متوجه شد دستشو گذاشت جلوی دهنش گفتم اخرش اون بچه رو بیدار مـیکنی با کنایـه گفت این همـه ادم اینجا داد مـیزنن تو فقط گیر دادی بـه من؟ مـیدونستم منظورش همون پیرمرده است خندیدیم گفتم بیـا بریم اینقد غر نزن بدجور لنگ مـیزد کمکش کردم اومدیم بیرون بارون دوباره شروع بـه با کرده بود دم یـه فروشگاه مواد غذایی نگه داشتم محسن گفت چرا وایستادی گفتم مـیرم خرید کنم یـه وقت بـه قحطی زمان حضرت یوسف دچار نشیم خندید گفت بیـام کمک گفتم نمـیخواد بمون استراحت کن زود مـیام سریع خرید کردم با سرعت راه افتادیم جاده رو مـه گرفته بود و شیشـه ی جلوی ماشین ترک زده بود دید درستی نداشتم چشمام هشت که تا شد موقع رانندگی اون لحظه فقط دلم مـیخواست دزده رو پیدا کنم چنان بش کـه همـه جاش ترک بزنـه ساعت نزدیکای ییم بود کـه رسیدیم با صحرای محشر مواجه شدیم کل آدم دم درون بودن محسن گفت یـااا خدا اینجا چه خبره این وقت شب؟خندیدم تکیـه دادم بـه صندلی گفتم لابد ایندفعه خونـه رو دزد محسن گفت این همـه خونسردی رو از کجا مـیاری واقعا؟ بیـا زودتر بریم ببینیم چی شده که تا پیـاده شدیم کلی ادم بـه سمتمون هجوم اوردن گفتم موافقی بدوییم؟ این جمعیت بهمون برسن دخلمون اومده خندید گفت الان وقت شوخیـه ؟؟؟ مگه دزدیم کـه فرار کنیم یـه اقا از دور داد زد اقا دزد !!!گفتم بیـا دیدی چی مـیگه ؟! محسن گفت صبر کن ببینم اینا واقعا منظورشون از دزد مائيم!!!!؟ اقاهه اومد نزدیکتر گفت اقا دزدو پیدا کردیم دست محسنو گرفت دنبال خودش کشید همـه وسایلامونو تحویلمون موتور محسن درب و داغون شده بود گوشی نازنینم صفحه اش شکسته بود خدا رو شکر لپ تابم مثلا سالم مونده بود فقط درش یکم شکسته بود گفتم این چه وضعشـه اینا چرا اینجوری داغون شده؟ یکی گفت دزده سوار موتور بوده کـه خورده زمـین گفتم اوه از موتور پرت شده پایین؟ الان کجاست؟ گفتن داغون شده افتاده تو خونـه یـه جای سالم نمونده براش بـه جاش داداششو گرفتیم اوردیم یـه لحظه جمعیت کنار رفت یـه پسر حدودا هم سن خودم دستاشو بسته بودن نزدیک خونـه گفتم چرا بستینش این چه کاریـه اخه؟ گفتن بـه زور اوردیمش گفتم اینم همدستش بوده گفتن نـه بـه جای داداشش اوردیمش گفتم ای بابا چرا همچین کاری کردین این بنده خدا چه گناهی کرده کـه باید بجای داداشش مجازت بشـه عدالتو حتما رعایت کرد زود باشین بازش کنید سریع رفتم سمتش با کمک یکی از اهالی بازش کردم طفلک از خجالت سرشو انداخته بود پایین گفتم سرتو بگیر بالا تو کـه گناهی نداری جلوی پاهام نشست شروع کرد بـه گریـه گفت بخدا شرمنده ام قول مـیدم دوبرابر کار کنم خسارتتونو بدم و از اینجور حرفا گفتم بلند شو برادر من اینکارا چیـه اخه بلند شو تقصیر تو کـه نیست اونی کـه اینکار کرده حتما شرمنده باشـه و مجازات بشـه نـه شما بـه زور بلندش کردم یکی گفت الان زنگ مـی پاسگاه بیـان تکلیف تو و داداشتو روشن کنن پسره با التماس گفت نـه تروخدااا بـه داداشم کاری نداشته باشین اون حالش بده پاش داغون شده منو بـه جاش ببرین شروع کرد بـه التماس جمعیت هری یـه چیزی مـیگفت دلم براش سوخت گفتم فعلا هیچ بـه پاسگاه چیزی نگه چونـه شو گرفتم سرشو اوردم بالا گفتم ببینم داداشت خیلی حالش بده مشکل جدی براش پیش اومده ؟ با گریـه گفت اره فکر کنم پاش شکسته تروخدا بهش رحم کنید نزارید ببرنش پاسگاه گفتم نگران نباشی باهاش کاری نداره داداشت الان کجاست؟ چند لحظه نگام کرد گفت اقا بخدا من حاضرم هر مجازاتی بجاش تحمل کنم گفتم نگران نباش مـیخوام کمکش کنم منو برد خونـه شون دم درون یـه خانم لاغر با صورتی رنگ پریده پرسید این کیـه؟ پسره جواب داد مادر ایشون همونیـه کـه پسره احمق ازش دزدی کرده که تا اینو گفت خانمـه شروع کرد بـه التماس کـه تروخدا نبرینش کاریش نداشته نباشین حالش خیلی بده و .... اصلا اجازه نمـیداد من یـه کلمـه حرف ب گفتم خانم یـه لحظه گوش بدین من چی مـیگم بخدا فقط اومدم بـه پسرتون کمک کنم رفتم تو با یـه پسر شانزده هفده ساله روبرو شدم کـه گوشـه ی یـه اتاقی کـه فقر از درو دیوارش مـیبارید دراز کشیده بود و مرتب ناله و گریـه مـیکرد غرق خون بود از دیدن خونـه ی درب و داغون و حال و روز اون پسر شوکه شدم یکم کـه خوب رو چهره ی پسره دقت کردم یـه حسی بهم گفت جایی دیدمش زود یـادم اومد یکی از افرادی بود کـه ازش ادرس پرسیده بودم که تا چشمش بهم افتاد جا خورد سعی کرد خودشو جمو جور کنـه گریـه ا
ش بند اومد با جدیت
تو چشماش نگاه کردم رفتم بالا سرش با ترس خودشو کشید عقب گفتم بـه قیـافت نمـیاد پسر شری باشی بـه نفس نفس افتاده بود دیدم خیلی داره مـیترسه دلم سوخت دم گوشش با ملایمت گفتم لازم نیست بترسی الان وقت مناسبی واسه ی تسویـه حساب نیست بعد خیـالت راحت باشـه ولی بـه موقعش حسابمو باهات صاف مـیکنم سرشو انداخت پایین ساق پاش بشدت اسیب دیده بود و ورم داشت و از تغییر شکلش راحت مـیشد فهمـید شکسته کل ساق پا با خون پوشیده شده بود ولی محل شکستگی باز نبود و خون از یـه جای دیگه کـه ظاهرا بدجور زخمـی شده بود جریـان داشت معلوم بود درد زیـادی داره تحمل مـیکنـه خیلی سعی مـیکرد جلوی من گریـه نکنـه ولی وقتی یکم پاشو جابجا کردم چنان دادی زد کـه حس کردم حنجره اش پاره شد بعد یکم بررسی حدس زدم احتمالا چند جا از زیر زانو که تا ساق پاش دچار شکستگی شده کیفو باز کردم وسایل مورد نیـازو برداشتم و بعد شتشوی محل شکستگی شروع کردم بـه بستن اتل اول حتما پاشو فیمـیکردم کـه دچار اسیب بیشتر نشـه و بعد زخمشامو مـیدیدم موقع بستن اتل دیگه نتونست جلوی خودشو بگیره شروع کرد بـه گریـه طفلک خیلی زجر کشید صداش کل خونـه رو برداشته بود از اینکه یکی زیر دستم زجر مـیکشید خیلی حس بدی داشتم مدام دستمو مـیگرفت نمـیزاشت کارمو م برادرش دستاشو گرفت همش التماس مـیکرد ارومتر بخدا خیلی درد داره گفتم عزیزم یکم اروم بگیر مـیدونم درد داره ولی حتما تحمل کنی تکون نخور اینطوری خودت بیشتر اذیت مـیشی پاشو از زانو که تا مچ اتل گرفتم خونریزیش زیـاد بود حتما محل خونریزی رو مـیدیدم ظاهر قسمت بالای رانش زخمـی شده بود اشاره کردم بـه شلوارش گفتم حتما درش بیـاری خودش گفت نـهههههه برادرش مـیخواست اینکارو ه گریـه کرد گفت نـه تروخداا خجالت مـیکشم گفتم خجالت نداره عزیزم خونت داره مـیره حتما ببینم کجات دقیقا زخمـی شده کـه بتونم خونریزی رو بند بیـارم اجازه نمـیداد خیلی معذب بود دوست نداشتم غرورش جریحه دار بشـه ولی چاره ای جز این نداشتم صدامو یکم بالا بردم گفتم خونت داره مـیره همـینجوری ادامـه پیدا کنـه از خونریزی مـیمـیری متوجه نیستی زخمات عفونت مـیکنـه یکم اروم شد
رانش بدجور زخمـی شده بود گفتم خدای من این کـه خیلی وضعش بده کلا گوشتای پاش کنده شده بود و حفره های بدی بـه وجود اومده بود و خونریزی داشت گفتم چطوری خوردی زمـین کـه این شکلی شدی ؟ مگه روی چیز نوک تیزی افتادی؟ گفت یـه جا زمـین پر سنگهای ریز نوک تیز بود موتور پنچر شد و من نتونستم خودمو کنترل کنم همونجا محکم از موتور پرت شدم و رو سنگا کشیده شدم مادرش مدام گریـه مـیکرد یکم نچ نچ کردم سرمو با تاسف تکون دادم یـه ذره پاشو چرخوندم کـه پشت رانشو ببینم دادش درون اومد کـه بازم پشت ران و روی ش زخمای بدی داشت و خون مـیزد بیرون شستشو و پانسمان این همـه زخم کار راحتی نبود بخصوص کـه اصلا همکاری نمـیکرد حقم داشت چون شستشوی چنین زخمایی واقعا دردناکه زخمـها پر شن و سنگریزه بود محلول ضدعفونی رو کـه ریختم رو زخمـها از جا پرید و شروع کرد بـه تقلا و گریـه چنان ضجه ای مـیزد کـه دل سنگ هم براش اب مـیشد داداشش نمـیتونست کنترلش کنـه دستاشو مـیکشید رو محل زخمـها گفتم دستاشو بگیر نزار دست بزنـه بـه زور نگهش داشته بود همش دستو پا مـیزد گفتم آروم باش اینقد بـه پات فشار نیـار بازم اسیب مـی بینـه گفت تروخداا بسه غلط کردم دیگه هیچ وقت دست بـه همـیچنین کاری نمـی گفتم حالا اروم باش کاریـه کـه شده خونریزی رو با اسپری و گاز بند اوردم پانسمانش کردم از بس گریـه و التماس کرد به منظور چند لحظه دست نگهداشتم با ناراحتی بـه داداشش گفتم ولش کن بزار یکم آروم بشـه بعد زخمای پشت پاشو مـیبینم دستاش کـه آزاد شد گذاشت رو چشماش و با صدای بلند زد زیر گریـه دلم خیلی براش سوخت گفتم دستات خونیـه نمال بـه چشمات مـیدونم خیلی بد بود ولی حتما تحمل کنی زخماتو کـه کامل پانسمان کردم از التهاب و سوزشش هم کم مـیشـه ارنجشم زخمـی شده بود گفتم داغون کردی خودتو جای سالم نمونده برات ! دستگاه فشار سنجو اماده کردم دستشو از رو صورتش اوردم پایین خواستم فشارسنجو بهش وصل کنم با ترس از جا پرید گفتم نترس عزیزم آروم باش کاری ندارم فقط مـیخوام فشارتو بگیرم فشارش پایین بود نگرانش بودم نیـاز فوری بـه دکتر و دارو داشت رو بـه داداشش گفتم کمک کن رو شکمش بخوابه کـه زخماشو ببینم مقاومت مـیکرد همش مـیگفت نـه نمـیخوام خجالت مـیکشم درد داره بی توجه بـه التماساش دمرش کردیم طفلک دفاع خاصی نمـیتونست از خودش ه بدنش بخاطر جراحات زیـاد خیلی حساس شده بود بـه محض اینکه بهش دست مـیزدم از جا مـیپرید شروع مـیکرد بـه دادو فریـاد بسته ی پنبه رو باز کردم با زحمت یـه ذره برگشت وحشت زده بـه دستام نگاه کرد گفت وای نـه تروخداااا سعی مـیکرد با همون پاش برگرده کـه اشکش درون اومد داداشش نگهش داشت گفتم اینقد بـه این پات فشار نیـار چرا این همـه تقلا مـیکنی؟ با اینکارا فقط داری خودتو اذیت مـیکنی بلند بلند زد گریـه گفتم اروم باش عزی
ز من ،، اهنگ من که نمیگم قهرکن قهر کن ولی حرف بزن نمـیزارم زیـا
د دردت بیـاد راحت بخواب تکون نخور مقاومتم نکن کـه زودتر تموم بشـه یـه تیکه پنبه برداشتم بـه نرمال سالین اغشته کردم اروم و با احتیـاط کشیدم رو زخما کـه کم کم بـه سوزشش عادت کنـه یکم کـه گذشت بـه طور کامل زخمـها رو با محلول ضدعفونی کننده شستشو دادم کـه بازم کلی ناله کرد با التماس گفت تروخداااا دیگه بسه بزارین بلند شم با ملایمت گفتم باشـه دیگه داره تموم مـیشـه یکم تحمل کنی کمک مـیکنیم برگردی با سرعت پانسمان کردم چون دیگه طاقتش تموم شده بود خیلی بهش سخت گذشت گفتم خیله خب تموم شد دیگه ، الان کمکت مـیکنیم برگردی نگران نباش بـه پشت خابید یـهو شروع کرد بـه لرزیدن رنگش پریده بود و لباش سفید شده بود گفتم چیـه مشکلت؟ گفت سردمـه ش گفت چش شده تروخدا کمکش کنید گفتم چیزی نیست ضعف داره خون زیـادی از دست داده فشارشم پایینـه بـه سرم نیـاز داشت که من نداشتم حتما یـه جایگزین برای سرم پیدا مـیکردم داداشش گفت مـیتونـه لباسشو بپوشـه گفتم اره مشکلی نیست رفتم تو ماشین بین داروهای محسن یـه امپول نوروبیون برداشتم تازه یـاد محسن افتادم نمـیدونستم درون چه وضعیـه انقد با عجله اومده بودم کـه داروهاش تو ماشین جا مونده بود سریع رفتم تو پسر بیچاره از درد بدجور ناله مـیکرد یـه امپول مسکن هم از جامبگ برداشتم شروع کردم بـه اماده با مظلومـیت داشت بـه دستای من نگاه مـیکرد بـه روش لبخند زدم گفتم اینا رو ب دیگه مـیرم از دستم راحت مـیشی یـه لبخند کم رنگی زد بـه داداشش گفتم کمک کن بـه پهلو بخوابه لازم نیست کامل برگرده اذیت مـیشـه پنبه کشیدم گفتم پاتو شل کن دردت نیـاد گفت تروخداا یواش بزنید گفتم باشـه نترس نفس عمـیق بکش یـهو دستشو گذاشت رو پاش گفتم عه چرا اینجوری مـیکنی دستتو بردار گفت وای درد داره گفتم هنوز نزدم از کجا مـیدونی درد داره نـه مطمئن باش بـه اندازه ی درد پات درد نداره دوباره پنبه کشیدم گفتم نفس عمـیق سریع فرو کردم شروع گردم بـه تزریق بلند گفت ا اییی خیلی درد داره گفتم تموم الان تموم مـیشـه کشیدم بیرون پنبه رو سپردم بـه برادرش امپول نوروبینو برداشتم دوباره یکم اونطرفتر پنبه کشیدم گفت تروخدااا بسه درد داره نیدولو وارد کردم شروع کرد بـه دادو بیداد و گریـه طفلک نمـیتونست تکون بخوره فقط زورش مـیرسید دستمو بگیره کـه برادرش دستشو نگهداشت یکم سفت شد گفتم شل کن یکم
با التماس گفت تروخداا بسه درش بیـار گفتم باشـه داره تموم مـیشـه یکم اروم باش پاتو شل کن درش بیـارم نفس عمـیق بکش افرین اروم اروم تزریق کردم دوباره شروع کرد بـه لرزیدن گفتم سردته ؟؟گفت نـه،، نمـیدونم ای ای درد داره گفتم تموم شد تموم پنبه رو فشار دادم برگشت نگاهی بهش کردم صورتش پر اشک بود گفتم دیگه هم چی تموم شد گفت پام خیلی درد مـیکنـه گفتم نگران نباش بهت مسکن زدم خوابت مـیبره
یـه چند وقتی هم از مدرسه رفتن راحتی داداش با تاسف گفت این کـه مدرسه نمـیره با تعجب گفتم عه چراااا؟ گفت هیچی مـیلش نمـیکشـه بره الان یـه ماهه کـه نمـیره مدرسه هر کاریشم کردیم مـیگه نمـیرم رو بهش کردم چرا مدرسه رو ول کردی؟ گفت مدرسه بدرد من نمـیخوره کلی سرش دادو بیداد کردم کـه حتما حتما بری وگرنـه تبدیل مـیشی بـه یـه ادم بی مصرف و از اینجور حرفااا اینقد بابت اینکه مدرسه رو رها کرده بود عصبانی شدم کـه دلم مـیخواست چندتا سیلی بخابونم تو گوشش
خلاصه رو کردم بـه مادر و برادرش
گفتم فردا حتما ببرینش بیمارستان از پاش عبگیرن و کارای درمانی رو براش انجام بدن گفتن وای بیمارستان چرا مگه همـین کارایی کـه کردین کافی نیست گفتم چی دارین مـیگین؟؟؟؟؟؟ من کـه کاری نکردم فقط بـه طور موقت دردشو ساکت کردم اثر مسکن کـه بره دردش شروع مـیشـه اونم شدیدتر از الان دکتر تشخیص مـیده پاشو گچ بگیره یـا شایدم تصمـیم بـه جراحی بگیرن چون وضع پاش خیلی بده زخمـهاش هم بـه دارو نیـاز داره بعد کلی چک و چونـه دلیل اینکه نمـیخوان ببرنش بیمارستان گفتن داشتم پیش خودم فکر مـیکردم چرا من بعضی وقتا اینقد خنگ مـیشم چطور از اولش نفهمـیدم مشکلشون چیـه خیـالشونو از بابت مشکلاتی کـه داشتن راحت کردم ساعتمو دیدیم سه نصفه شب تازه بـه خودم اومدم خیلی دیر وقت بود با عجله وسایلمو جمع کردم گفتم من حتما برم مادرش بعد کلی تشکر با نگرانی گفت خوب مـیشـه؟ شما برین حالش بد شد چیکار کنیم ؟ بـه روش لبخند زدم با خوشرویی گفتم معلومـه کـه خوب مـیشـه نگران نباشین بهش مسکن زدم که تا صبح راحت مـیخوابه اگه مشگلی بود بهم خبر بدین که تا دم درون همراهیم خداحافظی کردیم
پدرم درون اومد که تا از کوچه های داغون و تاریک عبور کردم تازه مـیفهمـیدم محسن چرا با موتور اینو اونور مـیرفت رانندگی با ماشین تو این کوچه هاواقعا غیر ممکن بود سرکوچه احساس کردم تو اون تاریکی یکی جلوی ماشین وایستاده زدم رو ترمز گفتم نکنـه یکی مـیخواد خفتم کنـه یـه اقای مـیانسال سراسیمـه اومد نزدیک گفت اقا تروخداا بـه دادم برسید بچه ام گفتم چی شده ؟ نفس نفس زنان گفت داره مـیمـیره تروخداا کمک کنید الان دوساعته اینجا منتظرتو
نم بچه ام حالش خوب نیس
ت داره مـیمـیره گفتم خدا نکنـه ولی اقا من دکتر نیستم اگه حالش خیلی بده بهتره ببرینش دکتر مـیخواستم ادامـه حرفمو بگم کـه چنان دادی سرم زد کـه واقعا جا خوردم گفت اقاااااا دکتر کجا بود این وقت شب ؟ دارم مـیگم داره مـیمـیره بـه دکتر نمـیکشـه تو این خراب شده دکتر از کجا بیـارم ؟ چطور به اون دزد تونستین کمک کنین الان کـه رسید بـه یـه بچه ی طفل معصوم دکتر نیستین و خلاااص؟ اینطوری وجدان خودتونو راحت کردین ؟ گفتم اقا یـه لحظه اجازه بدین من هنوز حرفم تموم نشده چرا عصبانی مـیشین ؟ من هرکاری از دستم بر بیـاد انجام مـیدم بچه تون کجاست دستمو کشید گفت زودتر بیـا بچه از دست رفت گفتم صبر کنید بزارین وسایلمو بردارم با عجله جامبگ رو از تو ماشین رو برداشتم حتی اجازه نداد سوییچ ماشینو بردارم بدون اینکه ماشینو قفل کنم همراهش رفتم پیش خودم گفتم من کـه دیگه چیزی به منظور از دست اینجا ندارم بزار این ماشینو هم ببرن راحت بشم رسیدیم دم درون گفت درون خرابه باز نمـیشـه حتما از رو دیوار بیـای یـه دیوار نسبتا کوتاه بود به منظور من که اموزشـهای سخت امدادی رو گذرونده بودم پ از یـه دیوار کار راحتی بود سریع وارد حیـاط شدیم منو برد بالا سر یـه بچه ی پنج ساله کـه تب و لرز و استفراغ خیلی شدیدی داشت و مدام هذیون مـیگفت تب سنجو گذاشتم زیر بغلش
تبش از سی و نـه گذشته بود علائم انفولانزا داشت گوشیم خراب بود و هیچ دسترسی بـه دکتر نداشتم کـه بخوام مـی به منظور دادن دارو بـه بچه داشته باشم من همـیشـه تو دارو محتاطم و تا با دکتر م نکنم بـه هیچ وجه بـه خودم اجازه نمـیدم برایی دارویی تجویز کنم حتی یـه امپول تب بر ساده مگر تو مواقع خیلی اضطراری کـه چاره ی دیگه ای نداشته باشم( تجویز دارو کار پزشکه) از شیـاف استامـینوفن استفاده کردم چون استفراغ داشت داروی خوراکی ممکن نبود گفتم دارویی بهش ندادین پدرش گفت نـه ولی مادرش گفت چرا بهش شربت دادیم ولی فورا بالا اورد یعنی هر چی مـیدیم بهش بالا مـیاره گفتم چه شربتی گفت شربت دیگه گفتم مـیدونم مـیخوام بدونم اسمش چیـه رفت شربتو اورد وقتی دیدم هنگ کردم شربت ادی ژل گفتم اینو دادین بـه بچه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟ گفتن بله گفتم چرا همچین کاری کردین ؟ گفتن فقط همـینو تو خونـه داشتیم پدرش گفت این داروی خوبیـه من هر وقت کمرم درد مـیگره هم همـینو مـیخورم نمـیدونستم حتما چی بگم پیش خودم فکر کردم یعنی اگه توضیح بدم متوجه مـیشن؟؟؟شروع کردم بـه توضیح کـه این دارو فقط به منظور معده هست و .....حرفام کـه تموم شد امـیدوار بودم متوجه شده باشن البته فقط امـیدوار بودماا اقاهه گفت چه فرقی مـیکنـه دارو داروئه دیگه بازم کلی توضیح دادم نصف شبی دیگه کشش قانع ی رو نداشتم ولی فکر کنم فهمـیدن
یـه امپول به اون بچه زدم کـه استفراغش کنترل بشـه چون خیلی داشت اذیت مـیشد وقتی تبش اومد پایین و شرایطش بهتر شد مادرش اشاره کرد بـه پسر بچه ی دو سه ساله ای کـه کنار اون بچه ی مریض خوابیده بود گفت مـیشـه بـه این بچه هم سوزن بزنید؟ گفتم چی؟؟؟؟ مگه این بچه هم مریضه ؟ گفت نـه مـیترسم اینم مریض بشـه بزنید کـه مریض نشـه با لبخند گفتم نگران نباشید مراقبش باشین از کنار ش هم بلندش کنید نباید نزدیک مریض باشـه وگرنـه ممکنـه اینم بگیره فورا کاری کـه گفتمو انجام داد چندتا توصیـه بـه مادرش کردم کـه اگه دوباره تب ش بالا رفت از شیـاف استفاده کنـه و دستمال خیس روی کشاله ی رانش بزاره غذاهای مقوی بهش بده با نگرانی گفت ولی ما پولی زیـادی برای تهیـه غذا نداریم خیلی از خودم خجالت کشیدم کـه نمـیتونم کاری انجام بدم و تا حالا راحت بی هیچ دغدغه ای زندگی مـیکردم تصمـیم گرفتم یـه کاری م اونکارو انجام دادم از پدرش خواهش کردم دراولین فرصت ببرتش دکتر مـیخواستم برم کـه گفت اگه ممکنـه بـه مادرمم کمک کنید گفتم مادرتون چه مشکلی داره گفت سرش درد مـیکنـه بـه ایشونم رسیدگی کردم فشارش بالا بود و مشکل فشار خون داشت قرصاشو مرتب نمـیخورد توضیح دادم کـه قرص فشار رو حتما همـیشـه و هر روز طبق دستور پزشک بخوره جالبه بـه ایشونم بـه جای داروهای خودش همون شربت هم کاره (ادی ژل) داده بودن
ساعت چهار رسیدم خونـه محسن خواب بود نماز خوندم مـیخواستم خبرم بگیرم بخوابم کـه در زدن محسن از صدای درون بیدار شد یـه خانم دارو و کمک مـیخواست اونروز که تا شب همش همـین اوضاع تکرار شد رفتم بیمارستان و کارای بستری همون پسر کـه پاش شکسته بود انجام دادم پاش نیـاز بـه عمل داشت وقتی همـه چی درست شد برگشتم روستا بـه محسن کمک کردم مدام ما رو مـیبردن بالا سر مریضاشون و دارو مـیخواستن از داروهای بدون نسخه استفاده مـیکردیم بعضی جاها مجبور بودیم از یـه سری داروها کـه احتیـاج بـه نسخه داشت استفاده کنیم هر چی دارو تو جامبگ داشتم تموم شد روز بعدش هم همـین بساط بود داروهای خونـه بهداشت هم تموم شد انفولانزا مثل طاعون همـه رو مبتلا کرده بود مخصوصا افراد مسن و بچه ها تقریبا بیشترشون توانایی پردا
خت ویزیت دکتر و خرید دار
و نداشتن مخصوصا روستاهای اطراف کـه در دل کوه قرار داشتن و دسترسی بـه امکانات نداشتن روزای بدی بود وقتی تو روستا قدم مـیزدی یـه حس بدی بهت منتقل مـیشد انگار یـه بیماری خطرناک مثل وبا یـا طاعون روستا رو فرا گرفته بود همـه مریض بودن یـا از بیماری عزیزاشون ناله مـی محسن درون حالی کـه داشت رو تخت دراز مـیکشید گفت اینطوری نمـیشـه حتما یـه فکری یم گفتم من یـه فکرایی دارم با امپول اماده اومدم بالا سرش اماده اش کردم گفت جان هر کی دوست داری اروم بزن دیگه طاقت ندارم مردم از بس امپول زدم خندیدم گفتم چشم مگه که تا حالا بد زدم گفت نـه انصافا کارت بیسته پنبه کشیدم یـهو محسن ادای همون پیرمرده رو کـه تو درمونگاه بود دراورد با همون لحن گفت بسممم الله .....هر دو خندیدیم امپولو تزریق کردم گفت ای ای گفتم چی شد؟ این کـه درد نداره پنبه رو فشار دادم گفت بـه هر حال سوزنـه فرو بره تو بدن درد داره دیگه اون سمتش پنبه کشیدم سریع سفت شد گفتم عه شل کن ببینم گفت خواهشا یکم صبر کن گفتم باشـه راحت باش ولی نیدولو فرو کردم گفت اخخخخ ای بی انصاف گفتم ببخشید رسوب مـیکرد گفت اخ زود گفتم چشم تو فقط اروم باش اروم تزریق کردم کشیدم بیرون پنبه و چسب زدم برگشت تشکر کرد گفتم هیچ وقت ازی کـه بهت امپول زده تشکر نکن خندید گفت آره، والا تشکر نداره ...حالا فکر کردم ناراحت مـیشی تشکر کردم وگرنـه دلم مـیخواد بت خندیدیم گفت حالا چه فکری داری به منظور اینجا ؟؟ ما دیگه دارو نداریم نمـیتونیم جوابگوی این مردم باشیم رفتم سراغ تلفن گفتم فقط بشین تماشا کن تلفنو برداشتم با مرکز استان تماس گرفتم و درخواست کمک کردم قبول نمـی یکم بحثمون شد گفتن هفته ی بعد نیروی پزشکی و دارو مـیفرستیم گفتم دیره با کلی بحث شد پنج روز قطع کردم
با پایگاه خودمون تماس گرفتم و جریـانو گفتم با مرکز اون استان تماس گرفتن و بعد کلی پیگیری همـه چی حل شد و قرار شد فردا صبحش پزشک و دارو برسه
همـه چیز خوب پیش رفت
به دلیل کمبود نیرو و جمعیت زیـاد با نیروهای امدادی همراه شدیم بـه بیمارا کمک کردیم
مریضای بدحال رو هم بـه بیمارستان منتقل
مشکلات مردم کمـی سبک شد
از اینکه مردم شاد بودن بینـهایت خوشحال بودم انگار دنیـا رو بهم دادن
دیگه کاری اونجا نداشتم و باید برمـیگشتم خونـه دل کندن از مردم و بخصوص محسن کـه حالا بـه یک دوست خوب برام تبدیل شده خیلی سخت بود
لحظه ی خداحافظی همدیگرو بغل کردیم و بعد از کلی ابراز دلتنگی از هم جدا شدیم بـه سمت ماشینم رفتم مردم روستا همـه اونجا جمع شده بودن از دیدن اون همـه جمعیت شوکه شدم خیلی بهم لطف داشتن واقعا چه مردم قانع و قدر دانو مـهربونی بودن من کار خاصی نکرده بودم ولی اون مردم نـهایت لطف و مـهربونی رو درون حقم تموم
اون لحظه ها با ارزشترین لحظه های زندگیم بود کـه هیچ وقت یـادم نمـیره
همـه با من دست دادن بدون اینکه احساس خستگی کنم با تک تک شون خداحافظی کردم (فکر کنید با پنجاه شصت نفر دست دادم)
یـه سری بـه بیمارستان زدم و جویـای حال همون پسری شدم کـه پاش شکسته بود عملش بـه خوبی تموم شده بود و حال عمومـیش خوب بود ازش قول گرفتم با همـین پای داغون دوباره بره مدرسه وگرنـه بابت دردسرایی کـه برام درست کردی ازت شکایت مـیکنم مـیندازمت زندان (هیچ وقت نمـیخواستم شکایت کنم)این یـه تنبیـه هست بابت خسارتهایی کـه بهم زدی اینجوری حساب مون با هم صاف مـیشـه برادرش خندید گفت چه تنبیـه خوبی کلی هم راجب مدرسه با هم حرف زدیم و قانع شد کـه برای رسیدن بـه یـه زندگی ایده ال چاره ای جز درس خوندن نداره
اینم از سفر نامـه ی من
امـیدوارم با خوندن این سفرنامـه ی طوووولانیییی مثل من عینکی نشین
[خاطرات آمپولی پزشکی پرستاری اهنگ من که نمیگم قهرکن قهر کن ولی حرف بزن]
نویسنده و منبع | تاریخ انتشار: Sat, 21 Jul 2018 01:27:00 +0000