سلام دوستان خوب ومـهربون
این اولین باریـه کـه مـیخوام خاطره بزارم
امـیدوارم خوشتون بیـاد
اول یـه بیوگرافی بگم
من اسمم راهله ست و با شوهرم سعید 15 ساله کـه زندگی مشترک داریم
وثمره این زندگی یـه 12 ساله بـه نام حنانـه ست.
از اخلاقه شوهرم بگم کـه خیلی مـهربونـه اما یکم عصبیـه و روی بعضی از مسایل فوق العاده حساسه و اصلا کوتاه نمـیاد. توضيح كلاه شل از پشت اقتاده تزریقات بلده اما که تا حالا توی این 15 سال فقط و فقط یـه بار بهم امپول زده وعقیدشم اینـه کـه دوست نداره ازش بترسم و البته خودشم مـیگه دلم نمـیاد
ومن هم حتی با داشتنـه یـه بچه خیلی از امپول و سرم و انژوکت و.... مـیترسم
حالا بریم سراغ خاطره
این خاطره برمـیگرده بـه 7 ساله پیشاون موقع من 28 سالم بود و حنانـه 5 سالش،
یکی از روزهای تابستون بود
مدتها بود چرخ خیـاطیم خراب شده بود و هر چی بـه سعید مـیگفتم ببر بده درستش،کنن هی امروزو فردا مـیکرد که تا بالاخره بهش گفتم اصلا خودم مـیبرم
گفت خانم شما نمـیتونی، توضيح كلاه شل از پشت اقتاده سنگینـه، حتما خودم ببرم
شب قبلش بهش گفتم خودم فردا مـیبرم
گفت: توضيح كلاه شل از پشت اقتاده من بـه شما مـیگم نمـیتونی، سنگینـه
خودم که تا اخر هفته مـیبرم
فردا صبح عزممو جزم کردم صبح زود کـه سعید رفت حاضر شدم کـه چرخ خیـاطی رو ببرم
به سختی بردم تو ا و بردم گذاشتم صندلیـه عقب ماشین
حنانـه معمولا تاساعت 11 مـیخوابید
گفتم مـیرمو زود برمـیگردم، ساعت 9 دم مغازه بودم. توضيح كلاه شل از پشت اقتاده پیـاده شدم چرخ خیـاطی رو با زحمت برداشتمو درو بستم، از جدول رفتم بالا از پل هم رد شدم اومدم از جدول بیـام پایین تعادلمو از دست دادم و پام پیچ خورد با چرخ خیـاطی پرت شدم تو پیـاده رو
چرخ خیـاطیم داغون شد، قابش شکست و همـه ی وسایلاش ریخت بیرون،
پام اینقدر درد گرفته بود کـه نمـیدونستم چیکار کنم
از درد بـه خودم مـیپیچیدم. فقط چادرمو کشیدم تو صورتم وبا مشت بـه روی پام و صورتم مـیزدم کـه صدام درون نیـاد ( این از همون مساعلیـه کـه سعید فوق العاده حساسه. تحت هیچ شرایطی من نیـاید جیغ ب کـه صداموی بشنوه و الا بـه شدت باهام برخورد مـیکنـه واصلا کوتاه نمـیاد)
نمـیدونم چقدر طول کشید کـه یـه نفر داشت صدام مـیکرد
ابجی..... ابجی.... چیشد.... حالتون خوبه؟؟
نا نداشتم جواب بدم
به زور چادرمو کشیدم عقب با صدای گرفته گفتم اب.... یکم اب بدین لطفا....
بنده خدا رفت برام اب اورد. یـه خانم داشت رد مـیشد اومد کمکم کرد بلند شم
اصلا نمـیتونستم راه برم دوباره نشستم
نفسم بالا نمـیومد
بهش گفتم لطفا برام یـه ماشین بگیرین
دیگه نمـیتونم رانندگی کنم
برام ماشین گرفتن، چرخ خیـاطی رو هم جمع گذاشتن تو ماشین
اومدم سمت خونـه. نمـیتونستم اصلا حرف ب همش دستمو گاز مـیگرفتم کـه صدام درون نیـاد فقط اشک از چشمام مـیومد
راننده گفت ابجی اگه مـیخای برسونمتون بیمارستانی جایی
گفتم نـه مـیرم خونـه
رسدیم حالا نمـیتونستم پیـاده شم
خدایـا چیکار کنم
تلفن زدم بـه همسایـه بالایی گفتم اگه مـیشـه چند لحظه بیـاین پایین
همسایـه طبقه پایینم
بیـاین دم درون لطفا
خانم همسایـه اومد پایین
گفت چیشده؟؟؟
گفتم کمکم کنین بیـام پایین
به راننده هم گفتم لطفا چرخ خیـاطی رو بزارید گوشـه پارکینگ
کمکم کرد پیـاده شدم پول ماشینو حساب کردم رفت
به زور که تا دم ا رفتم
نشستم تو ا
همسایـه درو برام باز کرد
هرچی اصرار کرد کـه بیـاد کمکم گفتم نـه ممنون
گفت الان بـه سعید اقا زنگ مـی بیـاد زود
گفتم نـه تشکر خودم بهش زنگ مـی
رفتم تو همونجا دم درون نشستم
یـه عالمـه گریـه کردم
خیلی درد داشتم
خدایـا.....
حالا چه جوری بـه سعید بگم....
اگه بفهمـه کلی دعوام مـیکنـه.....
وایی خدا....
حالا چیکار کنم.... خیس عرق بودم اما سردم بود
سعید اگر بیـاد حتما منو مـیبره دکتر
یـا خدا.....
نـه خودم خوب مـیشم که تا ظهر
حنانـه هنوز خواب بود
درد پام بیشترو بیشتر مـیشد
خودمو کشون کشون بـه یخچال رسوندم
تمام بدنم مـیلرزید با اینکه صبحانـه خورده بودم نمـیدونم چرا اینقدر ضعف داشتم درون یخچالو باز کردم یـه کتلت برداشتم ( از غذای دیشب مونده بود)
خوردم ولی از گلوم پایین نمـیرفت یـه مقدار اب خوردم سرمو تکیـه دادم بـه یخچال......
خیس عرق بودم اما سردم بود
درد پام وحشتناک بود
هی مـیخواستم گریـه نکنم نمـیشد
درد داشتم
خودمو کشوندم سمت کابینت جعبه قرصهارو برداشتم
دوتا ژلوفن 3 که تا کدیین دوتا مفنامـیک اسید خوردم که تا مثلا پام خوب بشـه
نخواد برم دکتر
الان کـه یـادش مـیوفتم با خودم مـیگم چه کار احمقانـه ای کردم
بسته های قرصو گذاشتم تو جیب مانتوم
کلی عرق کرده بودم خودمو رسوندم تو حال بالشتک مبلو برداشتم سعی کردم دراز بکشم نمـیتونستم
خدایـا کمکم کن...... بدنم مـیلرزید
چشمامو بستم با خودم گفتم الان خوب مـیشم
جرات نداشتم پامو نگاه کنم
یـه ربعی گذشت درد کم نمـیشد
انگار نـه انگار مسکن خورده بودم
گیج بودم این صدای چی بود گوش کردم دیدم صدای زنگ مـیاد اومدم تکون بخورم پام خیلی درد گرفت..... اییییییی.......
موبایلم شروع بـه زنگ زدن کرد......
این دیگه کیـه.... نمـیتونستم برم جای کیفم... کلا نمـیتونستم دیگه تکون بخورم.... خیلی سردم بود... معدم درد مـیکرد...
لابد بـه خاطر مسکن ها بود
داشتم فکر مـیکردم یـهو صدای کلید اومد سعید بود درو باز کرد اومد تو
این موقع روز برا چی اومده بود خونـه
یـا خدا.....
اومد تو منو دید با تعجب نگاهم کرد
( لباسهای خاکی، رنگ پریده، لرزیدن...)
سعید گفت چیشده؟؟؟ چرا اینطوری شدی؟؟؟
گفتم...... س سعید ( گریـه ام گرفت دوباره)
سریع اومد سمتم گفت اروم باش رفت اب اورد بهم داد شوکه شده بود
گفتم.. پام... پام درد مـیکنـه...
گفت: پات..؟؟؟ چرا،؟؟براچی؟؟
دوباره گفت: بگو دیگه از پله ها افتادی؟؟؟ راهله با توام.....
جواب ندادم. چی مـیگفتم....
رفت سمت پام.. گفتم ؛ نـهههههه.. دست نزن.. درد مـیکنـه
دستاشو آورد بالا گفت باشـه باشـه...
رفت قیچی اورد شلوارمو داد بالا
جورابمو با قیچی برید درون اوردش
پام یـه عالمـه ورم کرده بود یـه نگاهی بـه من کرد دستشو بردموهاش گفت وای وای چیکار کردی؟؟
راهل چیکار کردی،؟؟
با ترس،گفتم: من. ... من... رفتم امروز چرخ خیـاطی رو ببرم بدم درست کنن کـه از روی جدول افتادم تو پیـاده رو... پام پیچ خورد
یکم بهم نگاه کرد که تا اون موقع اروم حرف مـیزدیم
یـهو بـه شدت سرم داد زد کـه تو خیلی بیجا کردی! مگه من نگفتم خودم مـیبرم؟ ها؟ چرا بردی! نگفتم سنگینـه؟ نگفتم؟ ها؟
تو چرا حرف حالیت نمـیشـه؟ حالا خوب شد؟ الان درست شد؟
گوشامو گرفته بودم چشمامم بسته بودم گریـه مـیکردم
سعید: چرا لجبازی مـیکنی اخه؟ شد یـه بار من یـه چیزی،بگم تو گوش کنی؟ ها؟ هاااا؟
چشمامو باز کردم گفتم سعید حالم... حالم خوب نیست.. بعدا دعوام کن.... پام درد مـیکنـه.... سردمـه...
محکم زد رو پاش صورتشو با دستاش گرفت دوباره بـه من نگاه کرد
رفت یـه پتو اورد... دم درون اتاق حنانـه ایستاد...
گفت بیدارشدی بابا
بیـا بغلم....
طفلک بچم ترسیده بود داشت تو رختخوابش گریـه مـیکرد ما صداشو نشنیدیم.... سعید اوردش تو حال... دوید سمت من.... اومد بغلم...
با دستای کوچولوش اشکامو پاک مـیکرد
سعی کردم گریـه نکنم... نمـیشد....
به باباش گفت چرا مو دعوا کردی؟
سعید گفت نـه باباجون دعواش نکردم پای ی درد مـیکنـه داره گریـه مـیکنـه من گفتم اره پام درد مـیکنـه
سعید گفت مـیخای بری خونـه عزیز( خودم)
بچم اشکاشو پاک کرد گفت اره اره مـیخام برم، سعید سریع لباساشو جمع کرد زنگ زد بـه اژانس بانوان بچه رو برد پایین
اومد بالا زنگ زد بـه م کـه بگه حنانـه رو فرستاده
هرو قت رسید خبر بدین
تلفنو قطع کرد
گفتم سعید من دکتر نمـیام من بیمارستان نمـیام
گفت حرف نزن بزار فکر کنم
به خاطر خدا فقط بزار فکر کنم
اومد سمتم دستمو گرفت گفت چرا اینقدر سردی؟ خیلی،درد داری؟
گفتم اره...
گفت خدایـا چیکار کنم.....
همـینطور نگام مـیکرد.. چشمامو بستم که تا چهره عصبانیشو نبینم. بلند شد زنگ زد بـه یکی فهمـیدم بابامـه....
مـیگفت نـه بابا... بیمارستان نمـیبرمش... اگه ببرمش بیمارستانو خراب مـیکنـه بس کـه داد مـیزنـه.... ادرسه یـه جایی رو گرفت....
به یکی دیگه زنگ زد
نفمـهمـیدم کی بود!
اومد پیشم، که تا اومد حرف بزنـه گفتم سعید من... من بیمارستان نمـیام
خودم خوب مـیشم.. خواهش مـیکنم...
گفت باشـه باباجان نمـیبرمت اروم باش
یـه نیم ساعتی مـیتونی تنـها باشی من برم بیـام؟؟؟
گفتم نـههههه تنـهام نزار درد دارم
گفت زود بر مـیگردم تو فقط اروم باش، باشـه؟ فقط نیم ساعت، زود مـیام سرمو تکون دادم
موبایلمو از کیفم درون اورد گذاشت کنارم
بلند شد بره
گفتم سعید زود بیـای ها
برگشت گفت گرسنت نیست
گفتم چرا خیلی ضعف کردم رفت از تو یخچال کتلت برداشت گذاشت تو مایکرو گرم کرد اورد گذاشت کنارم
گفت بخور که تا برگردم
گفتم سعید قول دادی ها
گفت چیو؟ گفتم کـه منو نبری گفت لا اله الالله.... بـه خدا نمـیبرمت.... خیـالت راحت شد الان ؟؟؟
گفتم سعید من نمـیخواستم اینجوری بشـه
گفت بعدا صحبت مـیکنیم
برگشت بره
دوباره ازم پرسید ماشین کجاست؟
گفتم همونجا کنار خیـابون
گفت اها... اصلا یـادم نبود...
رفت درو محکم زد بهم
از شدت درد کم شده بود اما بازم خیلی درد داشتم
گیج بودم اومدم یکم چیزی بخورم حالت تهوع هم اضافه شده بود همـین طور معده درد.. ای خداکمکم کن... کم کم اتاق دور سرم مـیچرخید
کاش بـه سعید مـیگفتم بهم سایمتادین بده
چشمامو بستم دردم قابل تحمل شده بود فقط خیلی سردم بود تو اون گرما داشتم از سردیـه زیـاد مـیلرزیدم
بالاخره 40 دقیقه بعد سعید اومد
طفلک خیس عرق بود غذا گرفته بود واسم
اومد بالا سرم دید بیحالم گفت راهله چرا خوابیدی؟.... حالت خوبه؟.....
تو کـه چیزی نخوردی؟....
گفتم سعید برام سایمتادین بیـار معدم درد مـیکنـه
گفت اول یکم غذا بخور گفتم نمـیتونم حالت تهوع دارم.... گفت رنگت چرا اینقدر پریده؟
بیـا... بیـا یکم غذا بخور
رفت قاشق اورد غذارو باز کرد
بوی غذا خورد بهم دوباره تهوع گرفتم
دستشو گذاشت زیر سرم بلندم کرد غذا گذاشت تو دهنم بـه زور خوردم
گفتم نمـیتونم بخورم
گفت حتما بخوری... زود باش
سرمو برگردوندم
صداشو بلند کرد کـه باید بخوری مـیفهمـی الان؟ تو رو خدا یـه کم بفهم
بالاخره بـه زور 6 یـا 7 قاشق خوردم
خیلی سردم بود برام سایمتادین اورد دوتا خوردم که تا معدم اروم شـه
نمـیدونم چقدر گذشت زنگ زدن سعید ایفونو برداشت گفت بفرمایین
بهش گفتم کی بود؟
جوابمو نداد درون ورودی رو باز کرد
بهت مـیگم کی بود؟
یـه دفعه دوستم حمـیده با یـه خانم دیگه اومدن تو
حمـیده دوست 20 سالمـه تو ازمایشگاه کار مـیکنـه هر وقت تزریق داشتم مـیومد خونـه برام مـیزد دوست دکترم زیـاد داره
با نگرانی نگاهش کردم سعید بـه من نگاه کرد بلند گفت سلام ( یعنی سلام کن) گفتم حمـیده تو اینجا چیکار مـیکنی؟
انگار جن دیدم
حمـیده گفت
معلوم هست چیکار مـیکنی تو؟ اشاره کرد بـه دوستش این سمانـه دوستمـه متخصص ارتوپده
همـین حرفش کافی بود که تا گوشی،دستم بیـاد طفلک حمـیده سعی مـیکرد عادی رفتار کنـه
همـین حرفش کافی بود که تا گوشی،دستم بیـاد
قلبم تند تند شروع بـه زدن کرد
طفلک حمـیده سعی مـیکرد عادی رفتار کنـه
یـه نگاهی بـه سعید کردم
سعید نگران کنار ایستاده بود قرمز شده بود موهاش،پریشون خیس عرق
حمـیده اومد کنارم گفت عزیزم سمانـه خانم اومده پاتو معاینـه کنـه
با این حرفش نزدیک بود سکته کنم
من دست حمـیده رو گرفتم شروع کردم بـه ت حمـیده.... خودش خوب مـیشـه.... حالم خوبه.... تورو خدا نزار بـه پام دست بزنـه.....
دستشو گذاشت رو سرم گفت راهله جان اروم باش اصلا ترس،نداره من پیشتم فقط مـیخاد معاینـه کنـه قول مـیدم
دوباره گریم گرفت
حمـیده گفت چرا اینقدر سردی تو؟
گرسنته؟
سرمو تکون دادم
سرت گیج مـیره؟ با سر تایید کردم
رو کرد بـه سعید گفت بهش غذا دادین
سعید گفت اره ولی کم خورد گفتم کـه بهتون شاید فشارش،پایین باشـه
حمـیده گفت راهله چرا اینقدر شل حرف مـیزنی؟
بیچاره بـه ذهنش خطور نمـیکرد کـه من اون همـه مسکن خورده باشم
سمانـه کـه همـین طور کنار ایستاده بود کم کم اومد جلو رفت سمت پام
یـه دفعه سعی کردم بلند شم بشینم کـه پام درد گرفت... اییییییی....
حمـیده گفت اروم باش
سمانـه: کاریت ندارم که
فقط مـیخوام ببینم
من: نـه نـه
سمانـه: ببین عزیزم خداروشکر از ظاهرش پیداست کـه پات نشکسته شانس اوردی
اگه اجازه بدی من اروم معاینـه مـیکنم بعدشم برات اتل مـیبندم کـه بریم بیمارستان عبگیریم خیـالمون راحت شـه
گریم شدت پیدا کرد
نـه تو رو خداااا..... خیلی درد داره..... نمـیتونم....... سعید... سعید... خواهش مـیکنم....
سعید حال منو کـه دید یـه دفعه ول شد رو مبل سرشو گرفت تو دستاش
حمـیده دستشو گذاشت رو سرم گفت عزیزم... چند لحظه تحمل کنی تمومـه...
من: حمـیده... نـه... نـه... تو رو خدا.... نمـیتونم تحمل کنم
دست بـه پام بزنین من مـیمـیرم
حمـیده رو کرد بـه سمانـه سرشو تکون داد
سمانـه فقط نگاه مـیکرد
منتظر بود منو حمـیده بـه نتیجه برسیم
سمانـه گفت ببین عزیزم اگر الان ببریمت بیمارستان بدون توجه بـه گریـه هات معاینت مـیکنن اصلنم براشون مـهم نیست چقدر داد بزنی
اما اگر همکاری کنی خیلی زود تموم مـیشـه
تازه من اول پاتو گرم مـیکنم کـه دردش کمتر بشـه
رو کرد بـه سعید گفت یـه لگن اب ولرم بیـارین با یـه پارچ اب جوش
از شدت گریـه دلم یـهو ضعف رفت
چونم شروع بـه لرزیدن کرد
سمانـه بـه حمـیده گفت فشارشو بگیر
حمـیده درون حین فشار گرفتن
گفت: ای بابا به منظور چی اینقدر گریـه مـیکنی. اروم باش راهله
سعید اومد کنارم همش سرشو تکون مـیداد بـه حمـیده گفت
من مـیدونم... فقط از ترسه....
صداشو بلند کرد
اخه از چی مـیترسی اینقدر؟ ها؟
حمـیده رو بـه سعید خیلی با تندی گفت:یعنی چی؟ اقاسعید بالا سر مریض داد نمـیزنن که!!!!!
الان این تو حال خودش نیست
اگر نمتونین خودتونو کنترل کنین زنگ بزنین داداشش یـا باباش،بیـاد
سعید پاشد رفت تو اشپزخونـه
اب بزاره جوش بیـاد
حمـیده رو کرد بـه سمانـه گفت فشارش،خیلی پایینـه یـه عددی گفت من اصلا نفهمـیدم چی چی هست
سریع از تپ کیفش یـه انژوکتو و سرم درون اورد
فکر همـه جارو کرده بودن
سمانـه اسم یـه دارویی رو گفت کـه من نفهمـیدم چی بود
با دیدنـه سرم گفتم تو رو خدا حمـیده... من سرم نمـیخام.... حمـیده....
حمـیده: راهله جان فشارت خیلی پایینـه
خطر داره عزیزم
استینمو بالا زد دستمو کشیدم نزاشتم
اصلا نمـیتونستم سریع حرکت کنم
حمـیده: راهله اذیت نکن سرم اصلا درد نداره.... والا درد نداره
سعید جای اپن ایستاده بود اومد اینور دوباره یکم صداشو برد بالا گفت بهم حتما به زور بهت بزنن؟ اره؟ اروم باش دیگه!
گریم بیشتر شد حمـیده برگشت بهش گفت این دفعه اخرتون باشـه من صدای شما رو بلند مـیشنوم و الا من مـیرم،
خودتون مـیدونین، یـه حرف رو چند دفعه باید ب؟
سعید: اخه.....
حمـیده: کافیـه!هر اتفاقی افتاده بعدا درون موردش مـیتونین مفصل صحبت کنین الان متوجه حرف من شدین یـا نـه؟ الان روشنـه یـا نـه؟
سعید سرشو تکون داد
حمـیده گفت خوبه!
حالا بیـاین اروم دستشو بگیرین!
نشست دستمو محکم گرفت چسبوند بـه زمين حمـیده سریع انژوکتو زد
دستم سوخت.... ایییی..... حمـیده:جانم تموم شد عزیزم تموم
خیلی مـیلرزیدم
سمانـه دوتا امپول درون اورد شروع کرد بـه اماده
سرمو بـه زور بلند کردم گفتم حمـیده نـه... امپول نز.....
حمـیده نذاشت حرفمو ادامـه بدم... دستشو گذاشت رو سرم گفت نترس،نترس مـیریزم تو سرم ،اروم باش،
فقط سعی کن اروم باشی،
امپولارو ریخت تو سرم
راهله ارووم فقط ارومم نفس بکش الان خوب مـیشی،
راستی چهارشنبه دیگه بروبچ خونـه افسانـه ایم ها
مـیخواست حواسمو پرت کنـه
گفتم حمـیده پام درد مـیکنـه بهش،دست نزنین
حمـیده گفت باشـه باشـه تو فقط اروم باش،
10 دقیقه گذشت حس،کردم دارم گرم مـیشم لرزشم کمتر شده بود
انگار جون گرفتم دست حمـیده رو ول نمـیکردم
تو اون گرما اون سه که تا خیس،عرق بودن اما بـه خاطر من کولرو روشن نمـی
حدود 20 دقیقه گذشت
تو این 20 دقیقه همش التماس مـیکردم کـه خواهش،مـیکنم بـه پام کاری نداشته باشین
حمـیده همش دلداریم مـیداد
یـا سردم مـیشد یـا گرمم مـیشد
ولی حالم بهتر شده بود
کلا گریم کمتر شده بود
سمانـه بـه حمـیده گفت سرمو بکش بسه دیگه باز دوباره وصلش مـیکنیم
حمـیده سرمو از انژوکت جدا کرد
سمانـه بـه سعید گفت برید اب گرمو بیـارین
دوباره قلبم سریع شروع بـه زدن کرد
من: خواهش،مـیکنم..... نـهههه
دوباره گریم گرفت
سعید لگن ابو اورد سمانـه پامو از زانو خم کرد گذاشت تو لگن
دوباره بدنم از ترس شروع بـه لرزیدن کرد
قلبم داشت از دهنم مـیزد بیرون
سمانـه شروع کرد بـه ماساژ دادن... اییییی.... تو رو خداااااا.....
حمـیده.....
حمـیده اروم دست بـه سرم مـیکشید
کم کم اب داغو اضافه مـیکرد که تا جایی کـه پام داغ داغ شد اونم هی فشار دستشو بیشتر مـیکرد
التماس منم بیشتر مـیشد
خدایـااااااا...... کمکم کن......
یـا خداااااا......
حمـیده بـه سمانـه گفت سمانـه جان زود تمومش کن هلاک کرد خودشو
بعد بـه سعید گفت بیـاین پاشو بگیرین
داد زدم نـههههههه نـهههههه
گریم شدت پیدا کرد
اصلا مقاومتی برام نمونده بود
اصلا نمـیتونستم تکون بخورم
سعید اومد کنارم
دستمو گرفتم جلوی دهنم با خودم گفتم الانـه کـه باز داد بزنـه
با بغض اروم گفت: ،داغونم کردی امروز تو، جون سعید یکم دیگه تحمل کن، بـه خاطر من..... ( این اولین جمله محبت امـیز بود بعد از اتفاقات امروز)
سریع پامو گرفت سمانـه از اب درون اورد شروع کرد بـه ت پام
داد مـیزدم..... سعیییییدددد.....
خدایـاااااااا.........
چندین دفعه پامو تکون داد بعد محکم کشید سمت خودش
اینقدر داد زدم... گلوم داشت پاره مـیشد
سمانـه: تموم شد، تموم شد
سعید: جانم، جانم....... تموم شد
سمانـه بـه حمـیده گفت برو وسایلهای اتلو از تو ماشین بیـار
سعید گفت شما باشین من مـیرم مـیارم
سعید اتلو اورد
من فقط گریـه مـیکردم سعید دوباره پامو محکم گرفت سمانـه چنان با شدتو حدت اتلو
محکم بست کـه داشت پام قطع مـیشد .... ایییییییی........ بسه دیگگگگگهههههه
سعید برگشت طرفم گفت تموم شد عزیزم
دیگه تموم شد......، نبینم اشکاتو.....
گفتم سعید... سعید.. مردم دیگه
درد دارم.... ( گریـه شدید)
حمـیده برام اب اورد یکم خوردم
ولی درد خیلی زیـاد بود.....
گفتم حمـیده اتلو یکم شل کن درد داره خیلی سفته
حمـیده: نمـیشـه عزیزم حتما محکم باشـه اگه بیـای بریم
بیمارستان برات گچ مـیگیریم بهتره
من: نـه نـه همـین خوبه، بیمارستان نمـیخوام
حمـیده: باشـه بعد تحمل کن خوب؟
من: اخه خیلی درد داره!
حمـیده رو کرد بـه سمانـه گفت برا دردش چیکار کنیم،
سمانـه گفت الان یـه مسکن مـی اروم مـیشـه تخت مـیخوابه....
من کـه داشت خیـالم راحت مـیشد کـه دیگه شکنجه تموم شد....
یـه دفعه گفتم نـه نـه نـهههه
من مسکن نمـیخوام.... من قرص خوردم...
یـه عالمـه قرص خوردم
(فکر کردم اگه بهشون بگم بهم امپول نمـیزنن)
حمـیده: عزیزم اون یـه یک قرص کـه افاغه نمـیکنـه فایده ای نداره
ببین چه دردی داری!
من: نـه نـه من خیلی قرص خوردم دوتا ژلوفن 3 که تا کدیین 2 که تا مفنامـیک اسید
یـه لحظه هر سه تاشون با تعجب نگام
حمـیده زیراروم گفت... تو دیوونـه ای
سمانـه: عزیزم مـیخواستی کنی؟؟؟
به حمـیده گفت: دوستت حالش خوبه؟ چقدر سواد داره؟
سعید با درموندگی بـه حمـیده گفت :مـیبینین توروخدا... من از دستش چی مـیکشم؟... بعد مـیگین داد نزن!!!!!!
حمـیده چند لحظه چشماشو بست، خیلی خودشو کنترل کرد جلوی سعید هیچی نگه
سمانـه از تو کیفش دوتا امپول درون اورد یکیش بزرگ بود یکیش کوچیک
به سعید گفت کاریـه کـه شده
فقط دیگه بهش قرص ندین بخوره
شانس اورده که تا حالا معدش،خونریزی نکرده
پس به منظور همـین فشارش افتاده بود
من: سمانـه خانم من خوبم.... مـیتونم این دردو تحمل کنم.... بهم امپول نزنین
باشـه فردا.... اصلا هر وقت درد داشتم خودم مـیگم.... ( حالا داشتم مـیمردم از درد)
سمانـه درون حالی کـه کار خودشو مـیکرد گفت: چیبگم والا......
من: سعید جان.... توروخداااا....
سمانـه کارش تموم شد گفت: سعید اقا کمک کنین
سعید بـه زور برم گردوند
من: باباجان ولم کنییییین.....
نمـیخوااااااام....... ای خداااااا
حمـیده تازه از شوک درون اومده بود
به سمانـه گفت وایسا یـه دقیقه...
سعید اقا ولش کنین... اینطوری کـه نمـیشـه که.....
سعید ولم کرد
یـه نفس راحت کشیدم
حمـیده رو کرد بـه من بـه ارومـی گفت: راهله جان.. عزیزم... تو کـه این همـه دردو تحمل کردی... این کـه دیگه چیزی نیست... اصلنم درد نداره
به حالت التماس گفتم... حمـیده.. جون من... به منظور امروز بسه... الان طاقتم رو صفره... دیگه نمـیتونم... تو کـه مـیدونی چقدر مـیترسم...
حمـیده: مـیدونم قربونت برم...مـیدونم... ببین از صبح داری درد مـیکشی... این دیگه اخرشـه... خب؟
به خاطر من....
من: بعد یکیشو بزن
حمـیده: هردوش لازمـه والا
تازه بهت تخفیف دادیم بقیـه شم مـیریزم تو سرم.... شانس اوردی که تا الان زنده ای...
و الا الان حتما تو بیمارستان مـیبودی
مـیخای کـه ببریمت بیمارستان؟ ها؟
گفتم نـههه.... بیمارستان نـههه
گفت: بعد به حرف گوش کن دیگه!!!!!!
سرمو تکون دادم
حالا نفس عمـیق بکش...
گفتم حمـیده پام خیلی درد مـیکنـه....
حمـیده: مـیدونم عزیزم.. مـیدونم...
خودش امادم کرد...
گفتم: حمـیده یواش...
گفت: خیـالت راحت، ببین بـه پنبه هم بیحسی مـی کـه اصلا سوزنشم نفهمـی....
(بعده ها گفت کـه اون روز الکی گفتم
بیحسی کجا بود ولی من اون موقع باور کردم)
حمـیده: حالا سعی کن یـه کم شل باشی....
سمانـه با احتیـاط،اومد جلو پنبه کشید
حمـیده: تکون نخوریـا... خطرناکه
سمانـه: نفس بکش....
هی پنبه مـیکشید....
یـه دفعه سوزنو زد و تزریق کرد .... ایییی.... دررررد. ... ددارررررره.....
حمـیده: جانم،جانم... الان تموم مـیشـه....
اهاااا..... تموم......
گفتم بسههه دیگه
سعی کردم برگردم....
حمـیده گفت اقاسعید
سعیدم محکم گرفتم انگار دزد گرفته....
گفتم: حمـیده بسسهههه.....
حمـیده: بزن سریع
سمانـه دوباره پنبه کشید، سوزنو زد
این خیلی درد داشت.... تموم نمـیشد...
خیلی کشدار درون حالی کـه دندونامو بهم فشار مـیدادم گفتم.... حمـیییده...
خییلییی بدیییی.......
حمـیده: تموم،...... تموم شد...
دیگه تموم شد.......
لباسامو درست کرد.....
سعید ولم کرد.....
کمکم کرد برگردم ....
سمانـه یـه سرم درون اورد داد بـه حمـیده
حمـیده هم وصلش کرد بعد عقب عقب رفت تکیـه داد بـه پایـه مبل
سمانـه بـه سعید گفت 2 ساعت دیگه سرمشو بکشین
فقط شاید انژوکتو درون بیـارین یکم خون بیـاد چون دستاشو خیلی تکون داده
بعدشم شروع کرد بـه جمع وسایلاش
خداروشکر این شکنجه عظیم تموم شد
سمانـه وسایلاشو جمع کرد وگفت: من دیرم شده حتما برم
حمـیده: یـه نیم ساعت دیگه صبر کن من خودم مـیرسونمت
سمانـه: نـه حتما برم که تا الانم دیرم شده مثلا قرار بود امروز نـهار برم خونـه
خالم
حمـیده: ببخشید دیگه، خیلی اذیت شدی
سمانـه: نـه بابا این چه حرفیـه بعد رو کرد بـه منو گفت: راهله خانم بيشتر
شجاع, [۰۳.۰۴.۱۶ ۰۶:۱۴]
ببشت
ر مراقب خودت باش، شما کـه تحملت اینقدر کمـه خوب حتما بیشتر مراقب باشی.
من فقط سرمو تکون دادم
سعید اجازه بدین براتون اژانس بگیرم
زنگ زد و ماشین اومد، سمانـه رفت
سعیدم که تا پایین رفت
حمـیده دید تنـها شدیم یـه دفعه گفت: خاک برسرت راهله، خوب! ....... یعنی خاک برسرت... تو چرا اینقدر بیفکری اخه؟
چرخ خیـاطی بـه اون سنگینی رو به منظور چی تنـها بردی؟
اگر پات شکسته بود الان حتما اتاق عمل مـیبودی دیوونـه!
خدا بهت رحم کرد... اخه چه ادمـه....
سعید اومد بالا
حرفشو ادامـه نداد
من اصلا بـه حرفاش اهمـیت نمـیدادم
یـه نیم ساعتی گذشت
احساس کردم دردم داره کم مـیشـه
خوابم مـیومد
حمـیده گفت مثل اینکه بهتری؟
گفتم اره داره دردم کم مـیشـه
حمـیده :پس من برم دیگه
معدم داره مـیشـه از گرسنگی
مـیدونی چند ساعته علافه توام
یـه نگاه بـه ساعت کردم ساعت 3 و نیم بعد از ظهر بود
گفتم برو.... تشکر کردمو اونم رفت
سعید رفت بدرقش... اومد بالا....
با سعید قهر بودم
گفت چیزی مـیخای؟ .....
سرمو کردم زیر پتو...
سعید: بـه هر حال چیزی خواستی بگو....
جوابشو ندادم
خوابیدم
با صدای سعید از خواب پاشدم
گفت مـیخام انژوکتو از دستت درون بیـارم... نترسی.....
.. سرمو چرخوندم کـه نبینم....
نایی نداشتم.... ایی..... فقط یکم درد داشت....
دوباره خوابیدم
وقتی کـه از خواب کـه پاشدم
هوا تاریک بود
به ساعت نگاه کردم
ساعت 11 بود
پام دوباره درد مـیکرد
اما خیلی کم
به پشت سرم نگاه کردم سعید ولو شده بود رو مبل.... خوابش بود
اخخخخ... چرا پام هنو درد داره...
باید زودتر یـه قرص مـیخوردم که تا بیشتر نشـه
یـادم اومد بـه سعید سپرده بودن بهم قرص نده.....
حالا قرصها کجا بود؟.....کجا بود؟
داشتم فکر مـیکردم کـه باصدای سعید از جا پ
سعید: عه بیدارشدی.......اومد بالا سرم خوبی؟ ..... گرسنت نیست
من: چرا.. خیلی.... حالا جرات نداشتم بگم درد دارم یکم.....
گفتم شام نداریم که... گفت از غذاهای ظهر هست...
من: مگه تو نـهار نخوردی...
سعید: نخیر.... الان گرم مـیکنم مـیارم.....
یـه دفعه یـادم اومد قرصها تو جیب مانتومـه....
خوب مانتوم کجاست... اصلا یـادم نمـیاد کی از تنم درون اوردنش
یـهو دیدم... زیر یکی از مبلا افتاده بود
حالا چه جوری برش دارم
سعید غذارو اورد...
کمک کرد بشینم...
گفتم مانتومو بده...... برام اورد...گفتم اب مـیخام
تا رفت بیـاره بـه سرعت نور یـه قرص از بستش درون اوردم خوردم شانسم ژلوفن بود
غذارو خوردیم...
اصلا نـه باهاش حرف مـیزدم نـه نگاش مـیکردم
سعید: حالا چرا نگاه نمـیکنی
قهری مثلا؟......
جوابشو ندادم....
احساس مـیکردم دردم هی بیشتر مـیشـه
شایدم تلقین بود...
ولی ذوق ذوق مـیکرد....
بعد غذا سعید گفت همـین وسط،مـیخای بخوابی! کـه برم از تو کمد رختخوابها تشک بیـارم
گفتم: لازم نکرده... الان مـیری همـه رو بهم مـیریزی
مـیخام برم سر جام
سعید گفت... اها... مثله اینکه داری خوب مـیشی... از حرف زدنت معلومـه
باز جوابشو ندادم
اومد کمکم... بـه سختی بلند شدم
اروم اروم منو برد گذاشت رو تخت ... بـه سختی دراز کشیدم..... یـه بالشم گذاشت زیر پام
برقو خاموش کرد... گفتم :سعید بچم؟
گفت امشب خونـه ت بمونـه....
فردا هم حتما خودتو ببرم اونجا....
نمـیشـه کـه تنـها باشی.....
گفتم من خونـه خودم راحتترم
سعید: تو رو خداااا شروع نکن دوباره....
هیچی نگفتم
خوابش برد.... معلوم بود خیلی خستس
خودمم چشمامو بستم سعی کردم دوباره بخوابم و موفق شدم
درد پام دوباره بیدارم کرد
این دفعه خیلی بیشتر بود.... ایییی
خدایـاااااا.....
چیکار کنم.....
گوشیمو برداشتم یـه نیم ساعتی سرگرم بودم.....
دیگه کم کم بی طاقت شدم.....
جرات تکون خوردنم نداشتم، یـه کوچولو تکون مـیخوردم پام درد مـیکرد
دیگه از درد گریم گرفت......
خیلی درد گرفته بود دیگه......
فقط دستم جلوی دهنم بود کـه سعید بیدارنشـه.......
یـه نیم ساعت دیگه گذشت
داشتم خفه مـیشدم...... اب مـیخواستم....
از بس یواشکی گریـه کردم.....
دم دمای صبح بود.... صدای اذان بلند شد ( مسجد نزدیک خونمون بود)
سعید یـه غلتی خورد.... چشماشو بازو بسته کرد....
گفتم: واییییی بیدارشد....
نیم خیز شد... یکم بـه من نگاه کرد..... بـه صدای اذان گوش،داد.... خوب کـه بیدارشد
گفت چیشده؟ .....
خوبی؟.....
بلند شد برقو روشن کرد تازه دید من چقدر گریـه کردم
با تعجب گفت: راهله؟؟... چیـه؟؟ چرا گریـه مـیکنی...
گفتم درد دارم..... قرص برام بیـار
گفت قرص کـه نمـیتونم بهت بدم که تا 24 ساعت نباید بخوری
رفت برام اب اورد ابو خوردم
گفت چرا اینقدر خودتو اذیت مـیکنی؟ چرا بیدارم نکردی؟ از کی درد داری؟
گفتم بهم قرص بده
گفت: لا اله الله... نمـیشـه
یـه دفعه بلند گفتم درررررد دارررم....
مـیفهمـی..... درد
طفلک جا خورد.....
یـه دفعه چشماش بازشد
گفت: خب حالا.. باشـه...
بزار ب
رم صورتمو بشورم مـیام رفت و اومد کنارم رولبه تخت نشست
دستم گرفت وگفت ؛ببین یـه چیزی ( با احتیـاط گفت) ر
شجاع, [۰۳.۰۴.۱۶ ۰۶:۱۴]
اهله
جان مـیخای یـه مسکن بهت ب؟
تا اینو گفت یـه دفعه از جا پ گفتم چی؟؟؟؟ چی گفتی؟؟؟؟
اصلا انتظار همچین حرفی رو نداشتم.... سعید که تا حالا بهم امپول نزده بود...
حتما مـیخواست اینطوری تنبیـهم کنـه کـه دیگه بـه حرفش گوش کنم که تا اتفاقی برام نیوفته...
زدم زیر گریـه با صدای بلند گفتم: لازم نکرده... خیلی بدییی.... واقعا خیلی بدیییی....مـیدونی مـیترسم فقط مـیخای اذیتم کنی... مگه مریضی؟؟؟؟
اصلا دلم خواست برم
دوست داشتم از خونـه برم بیرون، حالا چی مـیگی؟؟؟؟؟
2 ماهه مـیخوای چرخ خیـاطی رو ببری
هی مـیگی امروز، فردا،.....
اصلا زنگ بزن بابام بیـاد دنبالم....
مـیخام برم خونـه م....
زود باش دیگه... ( گریـه شدید)
سعید هاج و واج منو نگاه مـیکرد
اومد طرفم گفت: باشـه. باشـه. اروم باش
اصلا اشتباه کردم، ببخشید ( سرمو گرفت تو بغلش)
منم کلی گریـه کردم خودمو خالی کردم
انگار همـه ی اتفاقاته اون روزو مـیخواستم با گریـه جبران کنم
اول سعی کرد منو اروم کنـه
ولی بعد گذاشت گریـه کنم
گفتم چرا از صبح داری با من بد رفتاری مـیکنی؟ مگه من چیکار کردم؟
گفت :من اشتباه کردم، ببخشید، رفتارم درست نبود.....
من یـه کم تند رفتم
بلند گفتم: یکم؟؟؟؟؟؟
گفت:نـه.... خیلی... گفتم ببخشید
دوباره یکم اب بهم داد.... خوردم.... اروم شدم
یکم گذشت
سعید گفت: عزیزم من بابت همـه ی کارام معذرت مـیخام... اصلا هر چی تو بگی... خوبه؟ منو مـیبخشی،؟
جوابشو ندادم
اونورو نگاه مـیکردم
سعید: یـه لحظه بـه حرفام گوش مـیکنی؟؟؟... اره؟؟؟
صورتمو برگردوند سمت خودش
بزار حرفام تموم شـه.... بعد هر چی خواستی بگو.... خوب؟ باشـه؟
بهش نگاه مـیکردم
سعید: ببین الان هی دردت بیشتر مـیشـه... قرصم نمـیتونی بخوری....
خیلی با احتیـاط گفت..... بزار بهت مسکن ب.... قول مـیدم اصلا درد نداشته باشـه....
باشـه؟؟....
دوباره چشمام پر از اشک شد
سعید با مظلومـیت گفت: من بمـیرم اگه بخوام تو رو اذیت کنم....
دستم بشکنـه بخوام بـه زور بهت امپول ب....
الانم فقط و فقط به منظور خودت مـیگم
قول مـیدم اصلا درد نداشته باشـه.....
من: چرا بیخود حرف مـیزنی
مگه مـیشـه درد نداشته باشـه؟ ها؟
سعید: اره مـیشـه! چرا نشـه؟
فقط حتما اروم باشی، نفس عمـیق بکشی.
سعید: که تا حالا کی شده من مجبورت کرده باشم
الان 7 ساله از زندگیمون مـیگذره درون بدترین حالت سرماخوردگی گفتی کپسول مـیخام
منم دیدم مـیترسی.. کاری بـه کارت نداشتم
ولی الان فرق مـیکنـه.... این همـه درد داری
داری زجر مـیکشی،
خوب بـه فکر منم باش
فکر مـیکنی خودم دلم مـیاد؟؟؟
الانم تصمـیم با خودته
دوست داری درد بکشی، حرفی نیست
بعدا نگی بـه زور زدی!
خودت تصمـیم بگیر
تو داری درد مـیکشی، نـه من!!!!!!
من: باشـه بزار فکر کنم
اول نمازمو بخونم.....
خیلی درد داشتم
اب اورد وضو گرفتم نماز خوندم
خودشم نماز خوند اومد گفت: چیشد؟ تصمـیم گرفتی؟
تصمـیمتو گرفتی؟
گفتم اره... خوب اگه درد داشته باشـه چی؟
گفت بهت قول دادم دیگه
سرمو تکون دادم
کمک کرد بخوابم.... خودش امادم کرد
رفت تو اشپزخونـه امپولو حاضر کرد اورد
گفتم سعید قول دادی ها
گفت :خیـالت راحت هواتو دارم
گفت حالا خودتم یـه قول بده
گفتم چی؟
گفت قول بده گریـه نکنی...... چون واقعا اگر گریـه کنی نمـی،خدا مـیدونـه کـه دلم نمـیاد بعد حتما تا صبح درد بکشی که تا برم حمـیده رو بیـارم
قرصم بهت نمـیدم..... فهمـیدی؟
گفتم عه خیلی بدیی
گفت همـین کـه گفتم
ناچار گفتم باشـه
اروم پنبه کشید
گفتم سعییید
گفت جانـه سعید
گفتم پشیمون شدم
گفت اااااا قرامون چیشد پ
گفتم یواش بزنی
گفت چشم عزیزم...
تا بخای بفهمـی تموم شده
چشمامو بستم.....
نفسمو حبس کردم
گفت: اااا مـیخای خودتو خفه کنی،.. اینجوری کـه نمـیشـه...
نفس عمـیق بکش، یـه کوچولو شل باش
هی پنبه مـیکشید
مـیخواست حواسمو پرت کنـه
نفس کشیدم
یـهو سوزنو زد
تکون خوردم مچ پام درد گرفت
یـهو گفتم اخ
سعید گفت جانم چیشد؟ درد گرفت
گفتم نـه خیلی، مچ پام درد گرفت
انصافا سوزنو اصلا نفهمـیدم
فقط از ترسم تکون خوردم
بعد اروم اروم تزریق کرد
خیلی کشدار گفتم سعیییییییدد گفت الان تموم مـیشـه
کم کم دردش بیشتر مـیشد گفتم سعید بسههه.... اییییی
گفت تموم شد عزیزم، تموم سوزنو کشید پنبه رو گذاشت
دیدی؟ چه زود تموم شد! چقدر درد داشت حالا؟
گفتم یـه کم....... سعید گفت این همون امپولی بود کـه حمـیده هم بهت زد
چقدر الکی خودتو اون موقع اذیت کردی! وقتی آرامش داشته باشی
درد امپولم کمتر مـیشـه، اروم برم گردوند یـه نفس راحت کشیدم بالاخره تموم شد
سعید رفت دستاشو شست اومد یـه لیوان شیر عسل داغم برام اورد
گفت الان دردت اروم مـیشـه گفتم سعید باورم نمـیشـه بهم امپول زدی
گفت به منظور اولینو اخرین بار بود کشتی تو منو مردمو زنده شدم دیگه
هیچ وقت اینکارو نمـیکنم اومد کنارم دستمو گرفت وگفت خواهش مـیکنم ازت
مواظب خودت باش دلم نمـیخاد هیچوقت امروز تکرار بشـه...
نمـیدونی چه زجری کشیدم..... هیچوقت نمـیخام دوباره تو این حال
شجاع, [۰۳.۰۴.۱۶ ۰۶:۱۴]
ببشت
ر مراقب خودت باش، شما کـه تحملت اینقدر کمـه خوب حتما بیشتر مراقب باشی.
من فقط سرمو تکون دادم
سعید اجازه بدین براتون اژانس بگیرم
زنگ زد و ماشین اومد، سمانـه رفت
سعیدم که تا پایین رفت
حمـیده دید تنـها شدیم یـه دفعه گفت: خاک برسرت راهله، خوب! ....... یعنی خاک برسرت... تو چرا اینقدر بیفکری اخه؟
چرخ خیـاطی بـه اون سنگینی رو به منظور چی تنـها بردی؟
اگر پات شکسته بود الان حتما اتاق عمل مـیبودی دیوونـه!
خدا بهت رحم کرد... اخه چه ادمـه....
سعید اومد بالا
حرفشو ادامـه نداد
من اصلا بـه حرفاش اهمـیت نمـیدادم
یـه نیم ساعتی گذشت
احساس کردم دردم داره کم مـیشـه
خوابم مـیومد
حمـیده گفت مثل اینکه بهتری؟
گفتم اره داره دردم کم مـیشـه
حمـیده :پس من برم دیگه
معدم داره مـیشـه از گرسنگی
مـیدونی چند ساعته علافه توام
یـه نگاه بـه ساعت کردم ساعت 3 و نیم بعد از ظهر بود
گفتم برو.... تشکر کردمو اونم رفت
سعید رفت بدرقش... اومد بالا....
با سعید قهر بودم
گفت چیزی مـیخای؟ .....
سرمو کردم زیر پتو...
سعید: بـه هر حال چیزی خواستی بگو....
جوابشو ندادم
خوابیدم
با صدای سعید از خواب پاشدم
گفت مـیخام انژوکتو از دستت درون بیـارم... نترسی.....
.. سرمو چرخوندم کـه نبینم....
نایی نداشتم.... ایی..... فقط یکم درد داشت....
دوباره خوابیدم
وقتی کـه از خواب کـه پاشدم
هوا تاریک بود
به ساعت نگاه کردم
ساعت 11 بود
پام دوباره درد مـیکرد
اما خیلی کم
به پشت سرم نگاه کردم سعید ولو شده بود رو مبل.... خوابش بود
اخخخخ... چرا پام هنو درد داره...
باید زودتر یـه قرص مـیخوردم که تا بیشتر نشـه
یـادم اومد بـه سعید سپرده بودن بهم قرص نده.....
حالا قرصها کجا بود؟.....کجا بود؟
داشتم فکر مـیکردم کـه باصدای سعید از جا پ
سعید: عه بیدارشدی.......اومد بالا سرم خوبی؟ ..... گرسنت نیست
من: چرا.. خیلی.... حالا جرات نداشتم بگم درد دارم یکم.....
گفتم شام نداریم که... گفت از غذاهای ظهر هست...
من: مگه تو نـهار نخوردی...
سعید: نخیر.... الان گرم مـیکنم مـیارم.....
یـه دفعه یـادم اومد قرصها تو جیب مانتومـه....
خوب مانتوم کجاست... اصلا یـادم نمـیاد کی از تنم درون اوردنش
یـهو دیدم... زیر یکی از مبلا افتاده بود
حالا چه جوری برش دارم
سعید غذارو اورد...
کمک کرد بشینم...
گفتم مانتومو بده...... برام اورد...گفتم اب مـیخام
تا رفت بیـاره بـه سرعت نور یـه قرص از بستش درون اوردم خوردم شانسم ژلوفن بود
غذارو خوردیم...
اصلا نـه باهاش حرف مـیزدم نـه نگاش مـیکردم
سعید: حالا چرا نگاه نمـیکنی
قهری مثلا؟......
جوابشو ندادم....
احساس مـیکردم دردم هی بیشتر مـیشـه
شایدم تلقین بود...
ولی ذوق ذوق مـیکرد....
بعد غذا سعید گفت همـین وسط،مـیخای بخوابی! کـه برم از تو کمد رختخوابها تشک بیـارم
گفتم: لازم نکرده... الان مـیری همـه رو بهم مـیریزی
مـیخام برم سر جام
سعید گفت... اها... مثله اینکه داری خوب مـیشی... از حرف زدنت معلومـه
باز جوابشو ندادم
اومد کمکم... بـه سختی بلند شدم
اروم اروم منو برد گذاشت رو تخت ... بـه سختی دراز کشیدم..... یـه بالشم گذاشت زیر پام
برقو خاموش کرد... گفتم :سعید بچم؟
گفت امشب خونـه ت بمونـه....
فردا هم حتما خودتو ببرم اونجا....
نمـیشـه کـه تنـها باشی.....
گفتم من خونـه خودم راحتترم
سعید: تو رو خداااا شروع نکن دوباره....
هیچی نگفتم
خوابش برد.... معلوم بود خیلی خستس
خودمم چشمامو بستم سعی کردم دوباره بخوابم و موفق شدم
درد پام دوباره بیدارم کرد
این دفعه خیلی بیشتر بود.... ایییی
خدایـاااااا.....
چیکار کنم.....
گوشیمو برداشتم یـه نیم ساعتی سرگرم بودم.....
دیگه کم کم بی طاقت شدم.....
جرات تکون خوردنم نداشتم، یـه کوچولو تکون مـیخوردم پام درد مـیکرد
دیگه از درد گریم گرفت......
خیلی درد گرفته بود دیگه......
فقط دستم جلوی دهنم بود کـه سعید بیدارنشـه.......
یـه نیم ساعت دیگه گذشت
داشتم خفه مـیشدم...... اب مـیخواستم....
از بس یواشکی گریـه کردم.....
دم دمای صبح بود.... صدای اذان بلند شد ( مسجد نزدیک خونمون بود)
سعید یـه غلتی خورد.... چشماشو بازو بسته کرد....
گفتم: واییییی بیدارشد....
نیم خیز شد... یکم بـه من نگاه کرد..... بـه صدای اذان گوش،داد.... خوب کـه بیدارشد
گفت چیشده؟ .....
خوبی؟.....
بلند شد برقو روشن کرد تازه دید من چقدر گریـه کردم
با تعجب گفت: راهله؟؟... چیـه؟؟ چرا گریـه مـیکنی...
گفتم درد دارم..... قرص برام بیـار
گفت قرص کـه نمـیتونم بهت بدم که تا 24 ساعت نباید بخوری
رفت برام اب اورد ابو خوردم
گفت چرا اینقدر خودتو اذیت مـیکنی؟ چرا بیدارم نکردی؟ از کی درد داری؟
گفتم بهم قرص بده گفت: لا اله الله... نمـیشـه
یـه دفعه بلند گفتم درررررد دارررم....
مـیفهمـی..... درد طفلک جا خورد.....
یـه دفعه چشماش بازشد گفت: خب حالا.. باشـه...
بزار برم صورتمو بشورم مـیام رفت و اومد کنارم رولبه تخت نشست
دستم گرفت وگفت ؛ببین یـه چیزی ( با احتیـاط گفت) راهله
جان مـیخای یـه مسکن بهت ب؟
تا اینو گفت یـه دفعه از جا پ گفتم چی؟؟؟؟ چی گفتی؟؟؟؟
اصلا انتظار همچین حرفی رو نداشتم.... سعید که تا حالا بهم امپول نزده بود...
حتما مـیخواست اینطوری تنبیـهم کنـه کـه دیگه بـه حرفش گوش کنم که تا اتفاقی برام نیوفته...
زدم زیر گریـه با صدای بلند گفتم: لازم نکرده... خیلی بدییی.... واقعا خیلی بدیییی....مـیدونی مـیترسم فقط مـیخای اذیتم کنی... مگه مریضی؟؟؟؟ اصلا دلم خواست برم
دوست داشتم از خونـه برم بیرون، حالا چی مـیگی؟؟؟؟؟
2 ماهه مـیخوای چرخ خیـاطی رو ببری هی مـیگی امروز، فردا،.....
اصلا زنگ بزن بابام بیـاد دنبالم.... مـیخام برم خونـه م....
زود باش دیگه... ( گریـه شدید)سعید هاج و واج منو نگاه مـیکرد
اومد طرفم گفت: باشـه. باشـه. اروم باش
اصلا اشتباه کردم، ببخشید ( سرمو گرفت تو بغلش)
منم کلی گریـه کردم خودمو خالی کردم
انگار همـه ی اتفاقاته اون روزو مـیخواستم با گریـه جبران کنم
اول سعی کرد منو اروم کنـه ولی بعد گذاشت گریـه کنم
گفتم چرا از صبح داری با من بد رفتاری مـیکنی؟ مگه من چیکار کردم؟
گفت :من اشتباه کردم، ببخشید، رفتارم درست نبود.....
من یـه کم تند رفتم بلند گفتم: یکم؟؟؟؟؟؟ گفت:نـه.... خیلی...
گفتم ببخشید دوباره یکم اب بهم داد.... خوردم.... اروم شدم
یکم گذشت سعید گفت: عزیزم من بابت همـه ی کارام معذرت مـیخام...
اصلا هر چی تو بگی... خوبه؟ منو مـیبخشی،؟ جوابشو ندادم
اونورو نگاه مـیکردم سعید: یـه لحظه بـه حرفام گوش مـیکنی؟؟؟... اره؟؟؟
صورتمو برگردوند سمت خودش
بزار حرفام تموم شـه.... بعد هر چی خواستی بگو.... خوب؟ باشـه؟
بهش نگاه مـیکردم سعید: ببین الان هی دردت بیشتر مـیشـه... قرصم
نمـیتونی بخوری.... خیلی با احتیـاط گفت..... بزار بهت مسکن ب....
قول مـیدم اصلا درد نداشته باشـه....باشـه؟؟....
دوباره چشمام پر از اشک شد
سعید با مظلومـیت گفت: من بمـیرم اگه بخوام تو رو اذیت کنم....
دستم بشکنـه بخوام بـه زور بهت امپول ب....
الانم فقط و فقط به منظور خودت مـیگم قول مـیدم اصلا درد نداشته باشـه.....
من: چرا بیخود حرف مـیزنی مگه مـیشـه درد نداشته باشـه؟ ها؟
سعید: اره مـیشـه! چرا نشـه؟
فقط حتما اروم باشی، نفس عمـیق بکشی.
سعید: که تا حالا کی شده من مجبورت کرده باشم
الان 7 ساله از زندگیمون مـیگذره درون بدترین حالت سرماخوردگی گفتی کپسول مـیخام
منم دیدم مـیترسی.. کاری بـه کارت نداشتم
ولی الان فرق مـیکنـه.... این همـه درد داری
داری زجر مـیکشی،خوب بـه فکر منم باش
فکر مـیکنی خودم دلم مـیاد؟؟؟الانم تصمـیم با خودته
دوست داری درد بکشی، حرفی نیست
بعدا نگی بـه زور زدی! خودت تصمـیم بگیر
تو داری درد مـیکشی، نـه من!!!!!!
من: باشـه بزار فکر کنم اول نمازمو بخونم.....
خیلی درد داشتم اب اورد وضو گرفتم نماز خوندم
خودشم نماز خوند اومد گفت: چیشد؟ تصمـیم گرفتی؟
تصمـیمتو گرفتی؟گفتم اره... خوب اگه درد داشته باشـه چی؟
گفت بهت قول دادم دیگه سرمو تکون دادم
کمک کرد بخوابم.... خودش امادم کرد
رفت تو اشپزخونـه امپولو حاضر کرد اورد
گفتم سعید قول دادی ها گفت :خیـالت راحت هواتو دارم
گفت حالا خودتم یـه قول بده گفتم چی؟
گفت قول بده گریـه نکنی...... چون واقعا اگر گریـه کنی نمـی،خدا مـیدونـه که
دلم نمـیاد بعد حتما تا صبح درد بکشی که تا برم حمـیده رو بیـارم
قرصم بهت نمـیدم..... فهمـیدی؟ گفتم عه خیلی بدیی
گفت همـین کـه گفتم ناچار گفتم باشـه
اروم پنبه کشید گفتم سعییید
گفت جانـه سعید گفتم پشیمون شدم
گفت اااااا قرامون چیشد پ گفتم یواش بزنی
گفت چشم عزیزم...تا بخای بفهمـی تموم شده
چشمامو بستم.....نفسمو حبس کردم
گفت: اااا مـیخای خودتو خفه کنی،.. اینجوری کـه نمـیشـه...
نفس عمـیق بکش، یـه کوچولو شل باش
هی پنبه مـیکشید مـیخواست حواسمو پرت کنـه
نفس کشیدم یـهو سوزنو زد تکون خوردم مچ پام درد گرفت
یـهو گفتم اخ سعید گفت جانم چیشد؟ درد گرفت
گفتم نـه خیلی، مچ پام درد گرفت انصافا سوزنو اصلا نفهمـیدم
فقط از ترسم تکون خوردم بعد اروم اروم تزریق کرد
خیلی کشدار گفتم سعیییییییدد
گفت الان تموم مـیشـه کم کم دردش بیشتر مـیشد
گفتم سعید بسههه.... اییییی گفت تموم شد عزیزم، تموم
سوزنو کشید پنبه رو گذاشت
دیدی؟ چه زود تموم شد! چقدر درد داشت حالا؟
گفتم یـه کم.......
سعید گفت این همون امپولی بود کـه حمـیده هم بهت زد
چقدر الکی خودتو اون موقع اذیت کردی!
وقتی آرامش داشته باشی درد امپولم کمتر مـیشـه،
اروم برم گردوند یـه نفس راحت کشیدم
بالاخره تموم شد سعید رفت دستاشو شست اومد
یـه لیوان شیر عسل داغم برام اورد
گفت الان دردت اروم مـیشـه
گفتم سعید باورم نمـیشـه بهم امپول زدی
گفت به منظور اولینو اخرین بار بود کشتی تو منو
مردمو زنده شدم دیگه هیچ وقت اینکارو نمـیکنم
اومد کنارم دستمو گرفت وگفت خواهش مـیکنم ازت
مواظب خودت باش دلم نمـیخاد هیچوقت امروز تکرار بشـه...
نمـیدونی چه زجری کشیدم..... هیچوقت نمـیخام دوباره تو این حال
ببینمت خندیدم گفتم تو کـه خوب دیروز دعوام مـیکردی؟ کلی هم سرم داد زدی!
گفت من غلط کردم لال بشم بخام تو رو دعوا کنم.....
فقط جان من مواظب خودت باش خودم فردا چرخ و مـیبرم مـیدم درستش کنن خوبه؟؟؟
گفتم اره، خوبه.... دردم اروم شد و خوابم برد
از فرداشم دیگه مـیتونستم قرص بخورم
علی رغم مـیلم به منظور احتیـاط رفتیم بیمارستان عگرفتیم
ولی که تا مدتها نمـیتونستم راحت بشینم یـا نماز بخونم
امـیدوارم کـه هیچ وقت اتفاقی کـه برای من افتاد به منظور شماها نیوفته
مرسی کـه خوندین بـه امـید روزی کـه همـیشـه همـه سلامت باشیم
وهمـه ی دکترا ورشکست بشن موفق و پیروز باشین
[خاطرات آمپولی پزشکی پرستاری توضيح كلاه شل از پشت اقتاده]نویسنده و منبع | تاریخ انتشار: Mon, 16 Jul 2018 22:40:00 +0000