پروفایل اشتراکی khateratemrooz

جیغ کشید در حال آمپول زدن خاطرات کارآموزی آمپول | خاطرات آمپولی پزشکی پرستاری | خاطرات آمپولی پزشکی پرستاری | خاطرات آمپولی پزشکی پرستاری - کانال تلگرام | خاطرات آمپولی پزشکی پرستاری | خاطرات آمپولی پزشکی پرستاری - خاطره هیلدا خانم | خاطرات آمپولی پزشکی پرستاری - خاطره هیلدا خانم | خاطرات آمپولی پزشکی پرستاری | خاطرات آمپولی پزشکی پرستاری | خاطرات آمپولی پزشکی پرستاری |

جیغ کشید در حال آمپول زدن

خاطرات کارآموزی آمپول

از موقعی کـه آمپول زدن یـاد گرفتم خدا خدا مـیکردم یکی پیدا شـه کـه من بهش آمپول ب برام فرقی نمـیکرد زن و مرد ،غریبه و آشنا فقط مـیخواستم خودم و محک ب 

یـه چیز بگم شاید تعریف از خودم باشـه ولی از  همون اول همچی با اعتماد بـه نفس تزریق مـیکردم کـه همـه خدا قوت بهم مـیگفتند 

تازه عروسی کرده بودم یـه برادر شوهر دارم کـه دم بـه ساعت مریضه و سرما خوردگی مـیگیره زمستون بود اونم حسابی مریض بود همسرم خونـه نبود رفته بود ماموریت منم کـه تنـها بودم رفتم خونـه ی پدر شوهرم دست بر قضا برادر شوهره مریض بود حسابی، جیغ کشید در حال آمپول زدن نای تکون خوردن نداشت  اتفاقا موقع آمپولاش بو د هوا هم خیلی سرد بود و یـه عالمـه هم برف اومده بود چه کنم چه کنم مـیکرد کـه من گفتم اگه موافق باشـه من آمپولشو ب اونم قبول کرد تو اتاقش رفت رو تختش دراز کشید و من و صدا کرد منم رفتم و آمپول و آماده کردم 

آمپوله پنی سیلین بو د اگه مطلع باشین پنی سیلین بعد از هواگیر حتما سریع تزریق بشـه و گرنـه تو سر سوزن رسوب مـیکنـه و نمـی شـه تزریقش کرد به منظور همـین هم بالای سر مریض خیلی سریع هواگیری مـیشـه این و داشته باشین حالا از اتاق برادر شوهر ه بگم یعنی شاید اغراق باشـه ولی باور کنین هوای بیرون خیلی گرم تر از هوای داخل اتاق بود از لابهپنجره ها هوا کـه چه عرض کنم انگار گردباد تو اتاق مـی اومد حالا فهمـیدم بیچاره چرا همـیشـه مریضه خلاصه ..........آمپول و هواگیر کردم اما هوای اتاق بـه حدی سرد بود کـه تا آسپیر ه کردم و خواستم تزریق کنم مواد تو سرسوزن رسوب کرد و تو نرفت مجبور کشیدم بیرون و سر سوزن رو عوض کردم یـه جای دیگه خواستم تزریق کنم ایندفعه هواگیری و آسپیره رو سریعتر انجام دادم ولی باز یـه ذره کـه مواد رفت تو دوباره سر سوزن رسوب کرد دوباره معذرت خواهی کردم و خواستم کـه سرسوزن رو عوض کنم ودوباره بقیـه آمپولو تزریق کنم کـه فریـاد اون بیچاره بلند شد کـه بابا نخواستم مگه مـیخوای اینجا آبکش درست کنی 

از خجالت داشتم مـیمردم گفتم بـه خدا تقصیر من نیست هوای اینجا سرده .........و اینجوری شد کـه اون آمپول آخر سر تزریق نشد و بعدها کـه یـادمون مـی افتاد مـیخندیدیم

لینک ثابت

بازدید : جیغ کشید در حال آمپول زدن 213

امتیـاز : نتیجه : 1 امتیـاز توسط 37 نفر مجموع امتیـاز : 150

. جیغ کشید در حال آمپول زدن . جیغ کشید در حال آمپول زدن




[خاطرات کارآموزی آمپول جیغ کشید در حال آمپول زدن]

نویسنده و منبع | تاریخ انتشار: Tue, 17 Jul 2018 15:01:00 +0000



ترشیم نمیرسه چیکارش کنم

خاطرات آمپولی پزشکی پرستاری

خاطره آقای سام
آقای سام😎
و نی نی سورنا تقدیم مـیکنند😅
گفتم یـه استراحتی بـه خودم بدم یـه خاطره بذارم براتون😉
همونطور کـه در جریـانید آقا داداش بنده کـه نی نی سورنا باشد😍درآستانـه ی ۱۸روزگی قرار دارد😄
بچه ی زیر یـه ماهم کـه تو فامـیل دنیـا مـیاد هی همـه مـیان دیدنش دیگه😂اگه یـادتون باشـه خاطره ی قبلیم راجع بـه کنکور بود و اینا،من فردای اون روز رفتم ثبت نام‌کردم ماهان زنگ زد خونمون😐ماهانو کـه یـادتونـه😑همون گودزیلای دهه نودی کـه باعث آمپول خوردن بی دلیل بنده شد😒الآن چهار سالشـه گودزیلا😒زنگ‌زد خونمون گوشیو برداشتم گفتم بله،گفت الو شامـی منم ماهان،گفتم اولا کـه شامـی نـه و سام😒دوما شناختمت گودزیلا،چی کار داری؟گفت شب مـیخوام بیـام خونتون😐آقا من گفتم انا لله و انا الیـه راجعون😐این بیـاد اینجا دیگه خونمون خونـه ی قبلی نمـیشـه😑خلاصه گفتم یـا با بابات مـیای یـا رلت نمـیدیم😑گفت با بابا مـیام،گفتم چیکار داری اینجا؟گفت مـیخوام بیـام داداشی رو ببینم دیگه،گفتم بی خود سورنا فقط داداش منـه😐گفت نـه خیر داداش منم هست دلت مـیاد من داداشی نداشته باشم؟من کـه بهت مـیگفتم داداشی😣چه زبونی دارن این دهه نودیـا😐چه خودشم چسبوند بـه من😂گفتم انقدر حرف نزن کاری نداری؟گفت نـه،گفتم شب با بابات نیـای رات نمـیدم باشـه؟گفت باشـه دیگه داداشی شامـی چند بار مـیگی؟خدایـا یـا مارو از دست اینا نجات بده یـا اینارو از سر راهمون بردار لطفا😑تلفنو قطع کردم بـه م گفتم مامـییییییییییی😲سورنارو بردار بریم خونـه ی اینا ترسید گفت چی شده مگه؟گفتم شب ماهان و باباش مـیان اینجا😥گفت خب بیـان چیـه مگه؟😐گفتم تو فکر کن ماهان پاشو بذاره اینجا خونمون سروته نشـه😶م اومد سورنا رو داد بغل من گفت چرت وپرت نگو سام لولو خرخره نیست کـه جان،بچه مـیخواد چند دیقه بیـاد اینجا و بره،نی نی سورنا خواب بود منم هی مـیخواستم با صدای بلند صحبت کنم کـه عمق فاجعه رو بـه مامـی بفهمونم هی نمـیشد😖گفتم مامـی این ماهانـه هاااااااااااا،ماهااااااااان،مامـی گفت صداتم بیـار پایین😤گفتم من نمـیدونم مامـی من دیگه بغلش نمـیکنم خود دانی،گفت خیلی خب بغلش نکن برو بشین انقدر با بچه راه نرو برو‌یـه گوشـه بشین که تا بیـام،رفتم رو‌مبل نشستم،دیدم نی نی بو مـیده😐گفتم مامـی سورنا راحت کرده😑مامـی گفت واسه همـین گفتم نگهش دار بیـام ببرمش توحموم بشورمش،گفتم خوابه که،گفت بیدار مـیشـه تو نگران اونش نباش😑مامـی اومد سورنارو بیدار کرد برد تو‌حموم یـه حوله دادا دست من گفت تلفنو بردار بـه بابات زنگ‌بزن بگو شب مـهمون داریم بعد بیـا اینجا وایسا وقتی بهت گفتم حوله رو بده بـه من،گفتم چشم چشم،به بابا زنگ‌زدم بهش گفتم بعد مامـی صدا کرد حوله رو دادم بهش،نزدیکای ساعت هشت شب بود کـه نی نی سورنا داشت نق نق مـیکرد،رفتم باهاش یـه کم بازی کنم بلکه آروم بشـه چشمتون روز بد نبینـه نزدیک بود آب بریزه روش😐😐ولی نریخت خدارو شکر😅لیوان آب دستم بود دیگه😁گذاشتمش رو مـیز کـه تشنم شد بخورمش،بغلش دراز کشیدم بهش گفتم سورنا گریـه نکن،هی نق مـیزد حرف کـه مـیزدم نگام مـیکرد بعد کـه حرف نمـیزدم دوباره کودک مـیکرد واسه گریـه،منم هی حرف زدم که تا یکی بیـاد ی باباییی😁گفتم نی نی سورنا ماهان اومد بهت گفت داداشی گریـه کن خب😉قشنگ دارم بچه رو دهه نودی بار مـیارم😐😂خلاصه کـه کلی باهاش حرف زدم کـه گریـه نکنـه که تا این کـه بابا اومدخونـه،نی نی رو بغل کردم گفتم سلام بابایی😉بابا نگام کرد اینجوری😒گفت خجالت بکش اندازه من شدی لوس بچه😑گفتم ددی😖اذیت نکن دیگه نوه ی داداشت داره مـیاد اینجا رو بفرسته رو هوا داری باز بـه من گیر مـیدی😐گفت ت کو؟گفتم نمـیدونم والا پیداش کردی بگو بیـاد نی نی خستس،بابا رفت و پیدا کنـه😂صداش از جای دور مـیومد فکر کنم تو انباری جایی بود،من همچنان نی نی بغلم بود داشتم تو‌خونـه راه مـیرفتم بلکه بخوابه،دیدمـی نیست رفتم نزدیک بخاری نشستم رو مبل گفتم کلاهشو درون بیـارم یـه کم هوابخوره،همـین کـه کلاهشو درآوردم اخم کرد زل زد تو صورتم،گفتم چیـه😤اخم نکن ببینم😤یـه عطسه ی توپی کرد تو صورتم کـه اصلا باورم نمـیشد بچه ی انقدری آب دهنش انقدر برد داشته باشـه😂مامـی اومد دید کلاهشو درآوردم گفت صد بار نگفتم درون نیـار اینو؟گفتم بـه خدا همـین الآن درآوردم😣ددی گفت چرا قیـافتو اینجوری مـیکنی حالا؟گفتم ددی بیـا بگیرش عطسه کرد تو صورتم😣ددی اومد سورنا رو از من گرفت من رفتم سه چهار دور صورتمو شستم😂مامـی هی گفت نکن مریض مـیشی،گفتم مامـی که تا تخم چشمم آب دهنش پریده،مامـی مـیگفت خب نکن سرما مـیخوری صبح بـه زور از بیمارستان آوردیمت😤گفتم نزن مامـی خب بذار بشورم قشنگ،آخر دیگه بـه زوراز آشپزخونـه اومدم بیرون😂اونم بـه لطف عنایت مامـی😂
اومدم صورتمو خشک کردم نشستم جلوی بخاری ددی داست با سورنا بازی مـیکرد،شاید باورتون نشـه ولی تاحالا بابامو اونجوری ندیده بودم‌😐سورنارو گرفته بود جلوش بـه مـیگفت بابایی قربونت بره عشق من😍الهی درد و بلات بخوره تو سر دشمنات سورنای بابایی😍البته با لحن خاصی مـیگفت کـه خب نمـیشـه وگرنـه ویس مـیکردم مـیفرستادم😂خلاصه کـه همـینجور کـه مات حرفای بابا بودم تک سرفه مـیکردم همش،مامـی اومد گفت هی بهت مـیگم نکن حرف گوش نمـیدی که،ددی گفت چی شده مگه؟مانی گفت صدبار صورتشو شسته مـیگه آب دهن سورنا رفته تو چشمم😑مامـی خب رفته😐دروغ ندارم بگم که😐بابا گفت خیلی خب جلوی بخاری نشین سرد و گرم مـیشی تب مـیکنی،پاشدم برم یـه جا دیگه بشینم خوردم ه مـیز لیوان آبه کـه رومـیز گذاشته بودم افتاد زمـین ریخت فرش خیس شد😐ددی گفت ای تو روحت بچه چشم نداری مگه تو؟گفتم ددی عینکم شده اسباب بازی آقا سورنا توقع داری من ببینم همـه چیو؟😑والا توقعات بی جا اونم ازمن😑لیوانو از زمـین برداشتم رفتم تو آشپزخونـه کـه زنگ زدن،گفتم وای مامـی زلزله اومد😥م گفت اذیتش نکنیـا یـه ذره بچس گریـه مـیکنـه،گفتم تلاشمو مـیکنم بعد مامـی یـه پارچه داد دستم گفت ببر بنداز رو فرش کـه آب ریخته،گفتم اوکی،ددی و نی نی سورنا رفتن درو باز ،همـین کـه در باز شد ماهان عین فرفره پرید تو خونـه داشت کل خونـه رو مـیگشت مـیگفت کو؟کجاس؟پس چرا من نمـیبینمش😐آخه خنگ جان😑واقعا ندیدی بغل باباس😐باباشم کـه ماشالا اصلا تلاشی به منظور کنترلش نمـیکرد😑بابای ماهان ببخشیدا بازم جا داره بگم خاک کـه از بعد یـه ذره بچه بر نمـیای😐من اندازه ی ماهان بودم بابام یـه بار صدام مـیکرد مـیگفت سام نکن قلبم مـیومد تو دهنم هی دسشوییم مـیگرفت از استرس😐ای دهه نودیـا دیگه تهشو درآوردن😑😑😑😑
بهش گفتم ماهااااااااان،بابا گفت حناق😐تنکیو ددی خب آدمو ضایع نکن😑گفتم بیـا برو‌بشین که تا ببینیش،گفت چشم رفت نشست رو‌مبل😐باورم نمـیشـه این ماهانـه😑😑😑😑حرف گوش کن نبود😐
حالا نشسته بعد باباش رفته کنارش نشسته سورنارو‌دید کلی دست کشید رو صورتش هی گفتم نکن بیدار مـیشـه مـیگفت عععععع دارم نازش مـیکنم شامـی😤گفتم این صد بار شامـی نـه سام😑نکن انقدر اینجوری نازش نکن😑مامـی هم هی مـیگفت ولش کن سام بذار راحت باشـه،آخه سورنا خوابش بگی نگی سنگینـه راحت بیدار نمـیشـه از خواب ولی بعضی وقتا پشـه مـیپره پامـیشـه گریـه مـیکنـه😑خودایـا اینو دیگه خیلی دهه نودی آفریدی😁
خلاصه کـه هی هرکاری مـیکرد‌من مـیگفتم نکن مامـی و ددی هم مـیگفتن ولش کن😑
ماهان و باباش پاشدن رفتن منم انقدر خسته بودم دراز کشیدمدبغل دست سورنا نزدیک بخاری😍هی سرفه مـیکردم موقع سرفه زور مـیزدم دیگه😁دیدم بابا اومد یـه آمپولم💉دستش بود😥گفتم جریـان چیـه؟گفت پاشو بریم تو اتاقت مـیمفهمـی،منم پاشدم عین مرغ پرکنده اینور اونور مـیدوییدم مـیگفتم تانگی چی شده نمـیام،ددی کپ کرده بود کـه من چرا دارم دیوونـه بازی درمـیارم😁یـه هو مامـی اومد منوگرفت گفت چه خبرته بچه چرا داری بال بال مـیزنی؟گفتم مامـی نجاتم بده،ددی مـیخواد بازم بـه من آمپول بزنـه😢مامـی گفت خب این کـه بالا پایین پ نداره،گفتم خیلی نامردین از دیشب تاحالا همش منو کردین😔ددی گفت حقته مـیخواستی بـه حرف ت گوش کنی انقدر صورتتو نشوری😒گفتم خب چه ربطی داره ددی؟گفت داری خفه مـیشی بچه انقدر سرفه کردی بیـا برو ببینم😤گفتم نمـیاااااااااااام،مامـی جلوی دهنمو گرفت گفت داد نزن سام داد نزن سورنا بیدار مـیشـه که تا صبح نمـیخوابه،بابا اومد دستمو گرفت گفت بیـا بریم درد نداره،گفت بابا خواهش مـیکنم بابا ولم کن😭ددی مـیگفت خجالت بکش دیگه زشته من دست و پاتو بگیرم😂گفتم اوکی ولی لطفا اذیت نکن
گفت باشـه خب بیـا برو دیگه،رفتیم‌تو اتاق جرعت نمـیکردم حرف ب😐بابا تند تند سرنگو درآورد آمپولو کشید بـه من گفت بخواب زود باش😤گفتم بابا این چیـه؟گفت دگزامتازونـه خیلی سرفه مـیکنی،گفتم بابا لطفا آبکش شدم😩گفت سام حوصله ندارم باهات بحث کنم بگیر بخواب،روشکم درازکشیدم رو تخت،بند شلوارمو انقدر محکم گره زده بودم پایین نمـیومد😂بابا اعصابش داشت خورد مـیشد دیگه😄خلاصه کـه شلوارمو کشید پایین پنبه کشید گفت صدات دربیـاد مـیت😑ددی یـه کم مـهربانتر😑گفتم باشـه،بعد آمپولو فرو‌کرد نفسمو نگه داشتم شدم عین سنگ😣بابا گفت سام شل کن مـیکشنـه سوزن،گفتم اوکی ولی هنوز سفت بودم،بابا دور سوزنو فشار مـیداد و همزمان تزریقم مـیکرد گفتم آی بابا 😥گفت حرف نزن ببینم😤گفتم آی بابا خیلی درد داره😩😩آآآآآآآیییییی😩😩بابا گفت خب داد نزن تموم شد،آمپولو درآورد شلوارمو درست کرد جای آمپولو یـه خورده ماساژ داد بعد داشت مـیرفت از اتاق بیرون گفت فردا خوب نشده باشی مـیبرمت دکتر گفتم نـه نـه خوب مـیشم،آخه از کجا مـیدونی خوب مـیشی😒😂ولی خوب شدم😂حالا چند وقت دیگه نوبت واکسن زدن سورنا هم مـیشـه خاطره ی اونم مـیذارم حتما😉فقط یـه خواهشی دارم ازتون دوستای گلم،حالا تو خاطره هام طنز بـه کار مـیبرم درست ولی انقدرم اوکی نیستم😏همونجوری کـه از خاطرات پیداس خیلی حالم خوب نیست این چند وقته،واز اون شبی کـه رفتیم بیمارستان تقریبا هر شب درد داشتم و هرشبم با آقای دکتر عزیرم کـه مدیونشم زندگیمو م مـیکنیم،دعا کنید برام خیلی لازم دارم دعاتونو احتمالا قصد جراحی داره دکتر جان دعا کنید بخیر بگذره انشالا کـه بیشتر براتون خاطره بذارم از سورنا هم بیشتر بگم براتون🙏🙏🙏
پ.ن:والا از کامنتا معلومـه کـه سورنا از من وخاطراتی کـه مـیگم محبوب تر شده😐گفتم یکی از شیرین کاریـاشو بگم براتون😅از مدرسه کـه مـیام حتی اگر خواب باشـه وقتی منو مـیبینـه دست وپا مـیزنـه و مـیخنده😍منم وقتی بابا مـیاد بغلش مـیکنم مـیریم پیش بابا بهش مـیگیم سلام الیکم حال شما چطوره😂😂بابا هم کـه درجریـانید دیگه😅ضایعمون مـیکنـه😂به من کـه مـیگه از دست رفتی تو دیگه امـیدی بهت ندارم😂بعد مـیگه وقتی رو تو ۱۷سال تنـهایی کار کردیم این شدی،سورنا چی‌مـیخواد بشـه😂
ددی درجریـان نیست اینا دهه نودی ان😂دیگه کار بـه تربیت شون نمـیرسه😂اینا مارو تربیت مـیکنن😂😐به کجا داریم مـیریم ما😑
پ.ن۲:البته همچنان داره پدرمونو درمـیاره😑شب بیداری،گریـه ی همـه وقته،گرسنگی و شیر آقا😐پوشکش کـه خفمون مـیکنـه😁کله ی کچلش کـه همچنان کچله😂البته یـه کم بیشتر شده موهاش😅😍والبته ناخوناش کـه همش منو چنگ مـیندازه😐
ینی خدانکنـه بغلش کنم یـا بغل دستش بخوابم انقدر چنگ مـیندازه کـه پشیمون مـیشم😂حالا قراره مامـی وقتی ناخوناش سفت شد کوتاش کنـه😍
ببخشید زیـاد شدا😄
یـاعلی🌹. ترشیم نمیرسه چیکارش کنم . ترشیم نمیرسه چیکارش کنم : ترشیم نمیرسه چیکارش کنم ، ترشیم نمیرسه چیکارش کنم




[خاطرات آمپولی پزشکی پرستاری ترشیم نمیرسه چیکارش کنم]

نویسنده و منبع | تاریخ انتشار: Sun, 10 Jun 2018 16:20:00 +0000



توضيح كلاه شل از پشت اقتاده

خاطرات آمپولی پزشکی پرستاری

سلام دوستان خوب ومـهربون
این اولین باریـه کـه مـیخوام خاطره بزارم
امـیدوارم خوشتون بیـاد
اول یـه بیوگرافی بگم
من اسمم راهله ست و با شوهرم سعید 15 ساله کـه زندگی مشترک داریم
وثمره این زندگی یـه 12 ساله بـه نام حنانـه ست.
از اخلاقه شوهرم بگم کـه خیلی مـهربونـه اما یکم عصبیـه و روی بعضی از مسایل فوق العاده حساسه و اصلا کوتاه نمـیاد. توضيح كلاه شل از پشت اقتاده تزریقات بلده اما که تا حالا توی این 15 سال فقط و فقط یـه بار بهم امپول زده وعقیدشم اینـه کـه دوست نداره ازش بترسم و البته خودشم مـیگه دلم نمـیاد
ومن هم حتی با داشتنـه یـه بچه خیلی از امپول و سرم و انژوکت و....  مـیترسم
حالا بریم سراغ خاطره
این خاطره برمـیگرده بـه 7 ساله پیشاون موقع من 28 سالم بود و حنانـه 5 سالش،
یکی از روزهای تابستون بود
مدتها بود چرخ خیـاطیم خراب شده بود و هر چی بـه سعید مـیگفتم ببر بده درستش،کنن هی امروزو فردا مـیکرد که تا بالاخره بهش گفتم اصلا خودم مـیبرم
گفت خانم شما نمـیتونی، توضيح كلاه شل از پشت اقتاده سنگینـه، حتما خودم ببرم
شب قبلش بهش گفتم خودم فردا مـیبرم
گفت: توضيح كلاه شل از پشت اقتاده من بـه شما مـیگم نمـیتونی،  سنگینـه
خودم که تا اخر هفته مـیبرم
فردا صبح عزممو جزم کردم صبح زود کـه سعید رفت حاضر شدم کـه چرخ خیـاطی رو ببرم
به سختی بردم تو ا و بردم گذاشتم صندلیـه عقب ماشین
حنانـه معمولا تاساعت 11 مـیخوابید
گفتم مـیرمو زود برمـیگردم، ساعت 9 دم مغازه بودم. توضيح كلاه شل از پشت اقتاده پیـاده شدم چرخ خیـاطی رو با زحمت برداشتمو درو بستم، از جدول رفتم بالا از پل هم رد شدم اومدم از جدول بیـام پایین تعادلمو از دست دادم و پام پیچ خورد با چرخ خیـاطی پرت شدم تو پیـاده رو
چرخ خیـاطیم داغون شد،  قابش شکست و همـه ی وسایلاش ریخت بیرون،
پام اینقدر درد گرفته بود کـه نمـیدونستم چیکار کنم
از درد بـه خودم مـیپیچیدم. فقط چادرمو کشیدم تو صورتم وبا مشت بـه روی پام و صورتم مـیزدم کـه صدام درون نیـاد ( این از همون مساعلیـه کـه سعید فوق العاده حساسه.  تحت هیچ شرایطی من نیـاید جیغ ب کـه صداموی بشنوه و الا بـه شدت باهام برخورد مـیکنـه واصلا کوتاه نمـیاد)
نمـیدونم چقدر طول کشید کـه یـه نفر داشت صدام مـیکرد
ابجی.....  ابجی....  چیشد....  حالتون خوبه؟؟
نا نداشتم جواب بدم
به زور چادرمو کشیدم عقب با صدای گرفته گفتم اب....  یکم اب بدین لطفا....
بنده خدا رفت برام اب اورد. یـه خانم داشت رد مـیشد اومد کمکم کرد بلند شم
اصلا نمـیتونستم راه برم دوباره نشستم
نفسم بالا نمـیومد
بهش گفتم لطفا برام یـه ماشین بگیرین
دیگه نمـیتونم رانندگی کنم
برام ماشین گرفتن، چرخ خیـاطی رو هم جمع گذاشتن تو ماشین
اومدم سمت خونـه. نمـیتونستم اصلا حرف ب همش دستمو گاز مـیگرفتم کـه صدام درون نیـاد فقط اشک از چشمام مـیومد
راننده گفت ابجی اگه مـیخای برسونمتون بیمارستانی جایی
گفتم نـه مـیرم خونـه
رسدیم حالا نمـیتونستم پیـاده شم
خدایـا چیکار کنم
تلفن زدم بـه همسایـه بالایی گفتم اگه مـیشـه چند لحظه بیـاین پایین
همسایـه طبقه پایینم
بیـاین دم درون لطفا
خانم همسایـه اومد پایین
گفت چیشده؟؟؟
گفتم کمکم کنین بیـام پایین
به راننده هم گفتم لطفا چرخ خیـاطی رو بزارید گوشـه پارکینگ
کمکم کرد پیـاده شدم پول ماشینو حساب کردم رفت
به زور که تا دم ا رفتم
نشستم تو ا
همسایـه درو برام باز کرد
هرچی اصرار کرد کـه بیـاد کمکم گفتم نـه ممنون
گفت الان بـه سعید اقا زنگ مـی بیـاد زود
گفتم نـه تشکر خودم بهش زنگ مـی
رفتم تو همونجا دم درون نشستم
یـه عالمـه گریـه کردم
خیلی درد داشتم
خدایـا.....
حالا چه جوری بـه سعید بگم....
اگه بفهمـه کلی دعوام مـیکنـه.....
وایی خدا....
حالا چیکار کنم....  خیس عرق بودم اما سردم بود
سعید اگر بیـاد حتما منو مـیبره دکتر
یـا خدا.....
نـه خودم خوب مـیشم که تا ظهر
حنانـه هنوز خواب بود
درد پام بیشترو بیشتر مـیشد
خودمو کشون کشون بـه یخچال رسوندم
تمام بدنم مـیلرزید با اینکه صبحانـه خورده بودم نمـیدونم چرا اینقدر ضعف داشتم درون یخچالو باز کردم یـه کتلت برداشتم ( از غذای دیشب مونده بود)
خوردم ولی از گلوم پایین نمـیرفت یـه مقدار اب خوردم سرمو تکیـه دادم بـه یخچال......
خیس عرق بودم اما سردم بود
درد پام وحشتناک بود
هی مـیخواستم گریـه نکنم نمـیشد
درد داشتم
خودمو کشوندم سمت کابینت جعبه قرصهارو برداشتم
دوتا ژلوفن 3 که تا کدیین دوتا مفنامـیک اسید خوردم که تا مثلا پام خوب بشـه
نخواد برم دکتر
الان کـه یـادش مـیوفتم با خودم مـیگم چه کار احمقانـه ای کردم
بسته های قرصو گذاشتم تو جیب مانتوم
کلی عرق کرده بودم خودمو رسوندم تو حال بالشتک مبلو برداشتم سعی کردم دراز بکشم نمـیتونستم
خدایـا کمکم کن...... بدنم مـیلرزید
چشمامو بستم با خودم گفتم الان خوب مـیشم
جرات نداشتم پامو نگاه کنم
یـه ربعی گذشت درد کم نمـیشد
انگار نـه انگار مسکن خورده بودم
گیج بودم این صدای چی بود  گوش کردم دیدم صدای زنگ مـیاد اومدم تکون بخورم پام خیلی درد گرفت.....  اییییییی.......
موبایلم شروع بـه زنگ زدن کرد......
این دیگه کیـه....  نمـیتونستم برم جای کیفم...  کلا نمـیتونستم دیگه تکون بخورم....  خیلی سردم بود...  معدم درد مـیکرد...
لابد بـه خاطر مسکن ها بود
داشتم فکر مـیکردم یـهو صدای کلید اومد سعید بود درو باز کرد اومد تو
این موقع روز برا چی اومده بود خونـه
یـا خدا.....
اومد تو منو دید با تعجب نگاهم کرد
( لباسهای خاکی،  رنگ پریده، لرزیدن...)
سعید گفت چیشده؟؟؟  چرا اینطوری شدی؟؟؟
گفتم......  س سعید ( گریـه ام گرفت دوباره)
سریع اومد سمتم گفت اروم باش رفت اب اورد بهم داد شوکه شده بود
گفتم..  پام...  پام درد مـیکنـه...
گفت: پات..؟؟؟  چرا،؟؟براچی؟؟
دوباره گفت: بگو دیگه از پله ها افتادی؟؟؟  راهله با توام.....
جواب ندادم.  چی مـیگفتم....
رفت سمت پام..  گفتم ؛ نـهههههه.. دست نزن..  درد مـیکنـه
دستاشو آورد بالا گفت باشـه باشـه...
رفت قیچی اورد شلوارمو داد بالا
جورابمو با قیچی برید درون اوردش
پام یـه عالمـه ورم کرده بود یـه نگاهی بـه من کرد دستشو بردموهاش گفت وای وای چیکار کردی؟؟  
راهل چیکار کردی،؟؟
با ترس،گفتم: من. ...  من...  رفتم امروز چرخ خیـاطی رو ببرم بدم درست کنن کـه از روی جدول افتادم تو پیـاده رو... پام پیچ خورد
یکم بهم نگاه کرد  که تا اون موقع اروم حرف مـیزدیم
یـهو بـه شدت سرم داد زد کـه تو خیلی بیجا کردی!  مگه من نگفتم خودم مـیبرم؟  ها؟  چرا بردی!  نگفتم سنگینـه؟  نگفتم؟  ها؟
تو چرا حرف حالیت نمـیشـه؟  حالا خوب شد؟  الان درست شد؟  
گوشامو گرفته بودم چشمامم بسته بودم  گریـه مـیکردم
سعید: چرا لجبازی مـیکنی اخه؟  شد یـه بار من یـه چیزی،بگم تو گوش کنی؟  ها؟  هاااا؟
چشمامو باز کردم گفتم سعید حالم...  حالم خوب نیست..  بعدا دعوام کن....  پام درد مـیکنـه.... سردمـه...
محکم زد رو پاش صورتشو با دستاش گرفت دوباره بـه من نگاه کرد
رفت یـه پتو اورد...  دم درون اتاق حنانـه ایستاد...  
گفت بیدارشدی بابا
بیـا بغلم....
طفلک بچم ترسیده بود داشت تو رختخوابش گریـه مـیکرد ما صداشو نشنیدیم....  سعید اوردش تو حال...  دوید سمت من....  اومد بغلم...
با دستای کوچولوش اشکامو پاک مـیکرد
سعی کردم گریـه نکنم...  نمـیشد....
به باباش گفت چرا مو دعوا کردی؟
سعید گفت نـه باباجون دعواش نکردم پای ی درد مـیکنـه داره گریـه مـیکنـه من گفتم اره پام درد مـیکنـه
سعید گفت مـیخای بری خونـه عزیز( خودم)
بچم اشکاشو پاک کرد گفت اره اره مـیخام برم، سعید سریع لباساشو جمع کرد زنگ زد بـه اژانس بانوان بچه رو برد پایین
اومد بالا زنگ زد بـه م کـه بگه حنانـه رو فرستاده
هرو قت رسید خبر بدین
تلفنو قطع کرد
گفتم سعید من دکتر نمـیام من بیمارستان نمـیام
گفت حرف نزن بزار فکر کنم
به خاطر خدا فقط بزار فکر کنم
اومد سمتم دستمو گرفت گفت چرا اینقدر سردی؟  خیلی،درد داری؟
گفتم اره...  
گفت خدایـا چیکار کنم.....
همـینطور نگام مـیکرد..  چشمامو بستم که تا چهره عصبانیشو نبینم. بلند شد زنگ زد بـه یکی فهمـیدم بابامـه....
مـیگفت نـه بابا...  بیمارستان نمـیبرمش... اگه ببرمش بیمارستانو خراب مـیکنـه بس کـه داد مـیزنـه.... ادرسه یـه جایی رو گرفت....
به یکی دیگه زنگ زد
نفمـهمـیدم کی بود!  
اومد پیشم، که تا اومد حرف بزنـه گفتم سعید من...  من بیمارستان نمـیام
خودم خوب مـیشم..  خواهش مـیکنم...
گفت باشـه باباجان نمـیبرمت اروم باش
یـه نیم ساعتی مـیتونی تنـها باشی من برم بیـام؟؟؟
گفتم نـههههه تنـهام نزار درد دارم
گفت زود بر مـیگردم تو فقط اروم باش، باشـه؟ فقط نیم ساعت، زود مـیام  سرمو تکون دادم
موبایلمو از کیفم درون اورد گذاشت کنارم
بلند شد بره  
گفتم سعید زود بیـای ها
برگشت گفت گرسنت نیست
گفتم چرا خیلی ضعف کردم رفت از تو یخچال کتلت برداشت گذاشت تو مایکرو گرم کرد اورد گذاشت کنارم
گفت بخور که تا برگردم
گفتم سعید قول دادی ها
گفت چیو؟ گفتم کـه منو نبری گفت لا اله الالله.... بـه خدا نمـیبرمت.... خیـالت راحت شد الان ؟؟؟
گفتم سعید من نمـیخواستم اینجوری بشـه
گفت بعدا صحبت مـیکنیم
برگشت بره
دوباره ازم پرسید ماشین کجاست؟  
گفتم همونجا کنار خیـابون
گفت  اها...  اصلا یـادم نبود...  
رفت درو محکم زد بهم
از شدت درد کم شده بود اما بازم خیلی درد داشتم
گیج بودم اومدم یکم چیزی بخورم حالت تهوع هم اضافه شده بود همـین طور معده درد..  ای خداکمکم کن... کم کم  اتاق دور سرم مـیچرخید
کاش بـه سعید مـیگفتم بهم سایمتادین بده
چشمامو بستم دردم قابل تحمل شده بود فقط خیلی سردم بود تو اون گرما داشتم از سردیـه زیـاد مـیلرزیدم
بالاخره 40 دقیقه بعد سعید اومد
طفلک خیس عرق بود غذا گرفته بود واسم
اومد بالا سرم دید بیحالم گفت راهله چرا خوابیدی؟.... حالت خوبه؟.....
تو کـه چیزی نخوردی؟....  
گفتم سعید برام سایمتادین بیـار معدم درد مـیکنـه
گفت اول یکم غذا بخور گفتم نمـیتونم حالت تهوع دارم....  گفت رنگت چرا اینقدر پریده؟
بیـا...  بیـا یکم غذا بخور
رفت قاشق اورد غذارو باز کرد
بوی غذا خورد بهم دوباره تهوع گرفتم
دستشو گذاشت زیر سرم بلندم کرد غذا گذاشت تو دهنم بـه زور خوردم

گفتم نمـیتونم بخورم
گفت حتما بخوری...  زود باش
سرمو برگردوندم
صداشو بلند کرد کـه باید بخوری مـیفهمـی الان؟  تو رو خدا یـه کم بفهم
بالاخره بـه زور 6 یـا 7 قاشق خوردم
خیلی سردم بود برام سایمتادین اورد دوتا خوردم که تا معدم اروم شـه
نمـیدونم چقدر گذشت زنگ زدن سعید ایفونو برداشت گفت بفرمایین
بهش گفتم کی بود؟  
جوابمو نداد درون ورودی رو باز کرد
بهت مـیگم کی بود؟
یـه دفعه دوستم حمـیده با یـه خانم دیگه اومدن تو
حمـیده دوست 20 سالمـه تو ازمایشگاه کار مـیکنـه هر وقت تزریق داشتم مـیومد خونـه برام مـیزد دوست دکترم زیـاد داره
با نگرانی نگاهش کردم سعید بـه من نگاه کرد بلند گفت سلام ( یعنی سلام کن)  گفتم حمـیده تو اینجا چیکار مـیکنی؟
انگار جن دیدم
حمـیده گفت
معلوم هست چیکار مـیکنی تو؟ اشاره کرد بـه دوستش این سمانـه دوستمـه متخصص ارتوپده
همـین حرفش کافی بود که تا گوشی،دستم بیـاد طفلک حمـیده سعی مـیکرد عادی رفتار کنـه
همـین حرفش کافی بود که تا گوشی،دستم بیـاد
قلبم تند تند شروع بـه زدن کرد
 طفلک حمـیده سعی مـیکرد عادی رفتار کنـه
یـه نگاهی بـه سعید کردم
سعید نگران کنار ایستاده بود قرمز شده بود موهاش،پریشون خیس عرق
حمـیده اومد کنارم گفت عزیزم سمانـه خانم اومده پاتو معاینـه کنـه
با این حرفش نزدیک بود سکته کنم
من دست حمـیده رو گرفتم شروع کردم بـه ت حمـیده....  خودش خوب مـیشـه....  حالم خوبه....  تورو خدا نزار بـه پام دست بزنـه.....
دستشو گذاشت رو سرم گفت راهله جان اروم باش اصلا ترس،نداره من پیشتم فقط مـیخاد معاینـه کنـه قول مـیدم
دوباره گریم گرفت
حمـیده گفت چرا اینقدر سردی تو؟
گرسنته؟
سرمو تکون دادم
سرت گیج مـیره؟  با سر تایید کردم
رو کرد بـه سعید گفت بهش غذا دادین
سعید گفت اره ولی کم خورد گفتم کـه بهتون شاید فشارش،پایین باشـه
حمـیده گفت راهله چرا اینقدر شل حرف مـیزنی؟
بیچاره بـه ذهنش خطور نمـیکرد کـه من اون همـه مسکن خورده باشم
سمانـه کـه همـین طور کنار ایستاده بود کم کم اومد جلو رفت سمت پام
یـه دفعه سعی کردم بلند شم بشینم کـه پام درد گرفت...  اییییییی....
حمـیده گفت اروم باش
سمانـه: کاریت ندارم که
فقط مـیخوام ببینم
من: نـه نـه
سمانـه: ببین عزیزم خداروشکر از ظاهرش پیداست کـه پات نشکسته شانس اوردی
اگه اجازه بدی من اروم معاینـه مـیکنم بعدشم برات اتل مـیبندم کـه بریم بیمارستان عبگیریم خیـالمون راحت شـه
گریم شدت پیدا کرد
نـه تو رو خداااا.....  خیلی درد داره.....  نمـیتونم.......  سعید...  سعید...  خواهش مـیکنم....
سعید حال منو کـه دید یـه دفعه ول شد رو مبل سرشو گرفت تو دستاش
حمـیده دستشو گذاشت رو سرم گفت عزیزم...  چند لحظه تحمل کنی تمومـه...  
من: حمـیده...  نـه...  نـه...  تو رو خدا....  نمـیتونم تحمل کنم
دست بـه پام بزنین من مـیمـیرم
حمـیده رو کرد بـه سمانـه سرشو تکون داد
سمانـه فقط نگاه مـیکرد
منتظر بود منو حمـیده بـه نتیجه برسیم
سمانـه گفت ببین عزیزم اگر الان ببریمت بیمارستان بدون توجه بـه گریـه هات معاینت مـیکنن اصلنم براشون مـهم نیست چقدر داد بزنی
اما اگر همکاری کنی خیلی زود تموم مـیشـه
تازه من اول پاتو گرم مـیکنم کـه دردش کمتر بشـه
رو کرد بـه سعید گفت یـه لگن اب ولرم بیـارین با یـه پارچ اب جوش
از شدت گریـه دلم یـهو ضعف رفت
چونم شروع بـه لرزیدن کرد
سمانـه بـه حمـیده گفت فشارشو بگیر
حمـیده درون حین فشار گرفتن
گفت: ای بابا به منظور چی اینقدر گریـه مـیکنی.  اروم باش راهله
سعید اومد کنارم همش سرشو تکون مـیداد بـه حمـیده گفت
من مـیدونم...  فقط از ترسه....
صداشو بلند کرد
اخه از چی مـیترسی اینقدر؟ ها؟   
حمـیده رو بـه سعید خیلی با تندی گفت:یعنی چی؟   اقاسعید بالا سر مریض داد نمـیزنن که!!!!!
الان این تو حال خودش نیست
اگر نمتونین خودتونو کنترل کنین زنگ بزنین داداشش یـا باباش،بیـاد
سعید پاشد رفت تو اشپزخونـه
اب بزاره جوش بیـاد
حمـیده رو کرد بـه سمانـه گفت فشارش،خیلی پایینـه یـه عددی گفت من اصلا نفهمـیدم چی چی هست
سریع از تپ کیفش یـه انژوکتو و سرم درون اورد
فکر همـه جارو کرده بودن
سمانـه اسم یـه دارویی رو گفت کـه من نفهمـیدم چی بود
با دیدنـه سرم گفتم تو رو خدا حمـیده...  من سرم نمـیخام.... حمـیده....
حمـیده: راهله جان فشارت خیلی پایینـه
خطر داره عزیزم
استینمو بالا زد دستمو کشیدم نزاشتم
اصلا نمـیتونستم سریع حرکت کنم
حمـیده: راهله اذیت نکن سرم اصلا درد نداره....  والا درد نداره
سعید جای اپن ایستاده بود اومد اینور دوباره یکم صداشو برد بالا  گفت بهم حتما به زور بهت بزنن؟  اره؟  اروم باش دیگه!
گریم بیشتر شد حمـیده برگشت بهش گفت این دفعه اخرتون باشـه من صدای شما رو بلند مـیشنوم  و الا من مـیرم،
خودتون مـیدونین، یـه حرف رو  چند دفعه باید  ب؟  
سعید: اخه.....
حمـیده: کافیـه!هر اتفاقی افتاده بعدا درون موردش مـیتونین مفصل صحبت کنین   الان متوجه حرف من شدین یـا نـه؟  الان روشنـه یـا نـه؟
سعید سرشو تکون داد
حمـیده گفت خوبه!  
حالا بیـاین اروم  دستشو بگیرین!
نشست دستمو محکم گرفت چسبوند بـه زمين حمـیده سریع انژوکتو زد
دستم سوخت....  ایییی.....  حمـیده:جانم تموم شد عزیزم تموم
خیلی مـیلرزیدم
سمانـه دوتا امپول درون اورد شروع کرد بـه اماده
سرمو بـه زور بلند کردم گفتم حمـیده نـه...  امپول نز.....
حمـیده نذاشت حرفمو ادامـه بدم... دستشو گذاشت رو سرم  گفت نترس،نترس مـیریزم تو سرم ،اروم باش،
فقط سعی کن اروم باشی،
امپولارو ریخت تو سرم
راهله ارووم فقط ارومم نفس بکش الان خوب مـیشی،
راستی چهارشنبه دیگه بروبچ خونـه افسانـه ایم ها
مـیخواست حواسمو پرت کنـه
گفتم حمـیده پام درد مـیکنـه بهش،دست نزنین
حمـیده گفت باشـه باشـه تو فقط اروم باش،
10 دقیقه گذشت حس،کردم دارم گرم مـیشم لرزشم کمتر شده بود
انگار جون گرفتم دست حمـیده رو ول نمـیکردم
تو اون گرما اون سه که تا خیس،عرق بودن اما بـه خاطر من کولرو روشن نمـی
حدود 20 دقیقه گذشت
تو این 20 دقیقه همش التماس مـیکردم کـه خواهش،مـیکنم بـه پام کاری نداشته باشین
حمـیده همش دلداریم مـیداد
یـا سردم مـیشد یـا گرمم مـیشد
ولی حالم بهتر شده بود
کلا گریم کمتر شده بود
سمانـه بـه حمـیده  گفت سرمو بکش بسه دیگه باز دوباره وصلش مـیکنیم
حمـیده سرمو از انژوکت جدا کرد
سمانـه بـه سعید گفت برید اب گرمو بیـارین
دوباره قلبم سریع شروع بـه زدن کرد
من: خواهش،مـیکنم.....  نـهههه
دوباره گریم گرفت
سعید لگن ابو اورد سمانـه پامو از زانو خم کرد گذاشت تو لگن
دوباره بدنم از ترس شروع بـه لرزیدن کرد
قلبم داشت از دهنم مـیزد بیرون
سمانـه شروع کرد بـه ماساژ دادن...  اییییی....  تو رو خداااااا.....
حمـیده.....
حمـیده اروم دست بـه سرم مـیکشید
کم کم اب داغو اضافه مـیکرد که تا جایی کـه پام داغ داغ شد اونم هی فشار دستشو بیشتر مـیکرد
التماس منم بیشتر مـیشد
خدایـااااااا...... کمکم کن......
یـا خداااااا......
حمـیده بـه سمانـه گفت سمانـه جان زود تمومش کن هلاک کرد خودشو
بعد بـه سعید گفت بیـاین پاشو بگیرین
داد زدم نـههههههه نـهههههه
گریم شدت پیدا کرد
اصلا مقاومتی برام نمونده بود
اصلا نمـیتونستم تکون بخورم
سعید اومد کنارم
دستمو گرفتم جلوی دهنم با خودم گفتم الانـه کـه باز داد بزنـه
با بغض اروم گفت: ،داغونم کردی امروز تو، جون سعید یکم دیگه تحمل کن، بـه خاطر من.....  ( این اولین جمله محبت امـیز بود بعد از اتفاقات امروز)
سریع پامو گرفت سمانـه از اب درون اورد شروع کرد بـه ت پام
داد مـیزدم.....  سعیییییدددد.....
خدایـاااااااا.........
چندین دفعه پامو تکون داد بعد محکم کشید سمت خودش
اینقدر داد زدم...  گلوم داشت پاره مـیشد
سمانـه: تموم شد، تموم شد
سعید: جانم، جانم....... تموم شد
سمانـه بـه حمـیده گفت برو وسایلهای اتلو از تو ماشین بیـار
سعید گفت شما باشین من مـیرم مـیارم
سعید اتلو اورد
من فقط گریـه مـیکردم سعید دوباره پامو محکم گرفت سمانـه چنان با شدتو حدت اتلو

محکم بست کـه داشت پام قطع مـیشد .... ایییییییی........  بسه دیگگگگگهههههه
سعید برگشت طرفم گفت تموم شد عزیزم
دیگه تموم شد......،  نبینم اشکاتو.....
گفتم سعید...  سعید..  مردم دیگه
درد دارم.... ( گریـه شدید)
حمـیده برام اب اورد یکم خوردم
ولی درد خیلی زیـاد بود.....
گفتم حمـیده اتلو یکم شل کن درد داره خیلی سفته
حمـیده: نمـیشـه عزیزم حتما محکم باشـه اگه بیـای بریم

بیمارستان  برات گچ مـیگیریم بهتره
من: نـه نـه همـین خوبه،  بیمارستان نمـیخوام
حمـیده: باشـه بعد تحمل کن خوب؟
من: اخه خیلی درد داره!
حمـیده رو کرد بـه سمانـه گفت برا دردش چیکار کنیم،  
سمانـه گفت الان یـه مسکن مـی اروم مـیشـه تخت مـیخوابه....
من کـه داشت خیـالم راحت مـیشد کـه دیگه شکنجه تموم شد....
یـه دفعه گفتم نـه نـه نـهههه
من مسکن نمـیخوام.... من قرص خوردم...
یـه عالمـه قرص خوردم
(فکر کردم اگه بهشون بگم بهم امپول نمـیزنن)
حمـیده: عزیزم اون یـه یک قرص کـه افاغه نمـیکنـه فایده ای نداره
ببین چه دردی داری!
من: نـه نـه من خیلی قرص خوردم دوتا ژلوفن 3 که تا کدیین 2 که تا مفنامـیک اسید

 یـه لحظه هر سه تاشون با تعجب نگام
حمـیده زیراروم گفت...  تو دیوونـه ای
سمانـه: عزیزم مـیخواستی کنی؟؟؟
به حمـیده گفت: دوستت حالش خوبه؟ چقدر سواد داره؟
سعید با درموندگی بـه حمـیده گفت :مـیبینین توروخدا...  من از دستش چی مـیکشم؟... بعد مـیگین داد نزن!!!!!!
حمـیده چند لحظه چشماشو بست،  خیلی خودشو کنترل کرد جلوی سعید هیچی نگه
سمانـه از تو کیفش دوتا امپول درون اورد یکیش بزرگ بود یکیش کوچیک
به سعید گفت کاریـه کـه شده
فقط دیگه بهش قرص ندین بخوره
شانس اورده که تا حالا معدش،خونریزی نکرده
پس به منظور همـین فشارش افتاده بود
من: سمانـه خانم من خوبم.... مـیتونم این دردو تحمل کنم.... بهم امپول نزنین
باشـه فردا....  اصلا هر وقت درد داشتم خودم مـیگم.... ( حالا داشتم مـیمردم از درد)
سمانـه درون حالی کـه کار خودشو مـیکرد گفت: چیبگم والا......
من: سعید جان.... توروخداااا....
سمانـه کارش تموم شد گفت: سعید اقا کمک کنین
سعید بـه زور برم گردوند
من: باباجان ولم کنییییین.....
نمـیخوااااااام....... ای خداااااا
حمـیده تازه از شوک درون اومده بود
به سمانـه گفت وایسا یـه دقیقه...
سعید اقا ولش کنین...  اینطوری کـه نمـیشـه که.....
سعید ولم کرد
یـه نفس راحت کشیدم
حمـیده رو کرد بـه من بـه ارومـی گفت: راهله جان..  عزیزم...  تو کـه این همـه دردو تحمل کردی...  این کـه دیگه چیزی نیست...  اصلنم درد نداره
به حالت التماس گفتم...  حمـیده..  جون من... به منظور امروز بسه...  الان طاقتم رو صفره...  دیگه نمـیتونم...  تو کـه مـیدونی چقدر مـیترسم...
حمـیده: مـیدونم قربونت برم...مـیدونم...   ببین از صبح داری درد مـیکشی...  این دیگه اخرشـه...  خب؟
به خاطر من....
من: بعد یکیشو بزن
حمـیده: هردوش لازمـه والا
تازه بهت تخفیف دادیم بقیـه شم مـیریزم تو سرم....  شانس اوردی که تا الان زنده ای...
 

و الا الان حتما تو بیمارستان مـیبودی
مـیخای کـه ببریمت بیمارستان؟  ها؟
گفتم نـههه....  بیمارستان نـههه
گفت: بعد به حرف گوش کن دیگه!!!!!!
سرمو تکون دادم
حالا نفس عمـیق بکش...  
گفتم حمـیده پام خیلی درد مـیکنـه....
حمـیده: مـیدونم عزیزم.. مـیدونم...
خودش امادم کرد...
گفتم: حمـیده یواش...
گفت: خیـالت راحت،  ببین بـه پنبه هم بیحسی مـی کـه اصلا سوزنشم نفهمـی....
(بعده ها گفت کـه اون روز الکی گفتم
بیحسی کجا بود ولی من اون موقع باور کردم)
حمـیده: حالا سعی کن یـه کم شل باشی....  
سمانـه با احتیـاط،اومد جلو پنبه کشید
حمـیده: تکون نخوریـا...  خطرناکه
سمانـه: نفس بکش....
هی پنبه مـیکشید....
یـه دفعه سوزنو زد و تزریق کرد ....  ایییی....  دررررد. ...  ددارررررره.....
حمـیده: جانم،جانم...  الان تموم مـیشـه....
اهاااا.....  تموم......
گفتم بسههه دیگه
سعی کردم برگردم....
حمـیده گفت اقاسعید
سعیدم محکم گرفتم انگار دزد گرفته....
گفتم: حمـیده بسسهههه.....
حمـیده: بزن سریع
سمانـه دوباره پنبه کشید،  سوزنو زد
این خیلی درد داشت....  تموم نمـیشد...
خیلی کشدار درون حالی کـه دندونامو بهم فشار مـیدادم گفتم....  حمـیییده...
خییلییی بدیییی.......
حمـیده: تموم،...... تموم شد...
دیگه تموم شد.......
لباسامو درست کرد.....
سعید ولم کرد.....
کمکم کرد برگردم ....
سمانـه یـه سرم درون اورد داد بـه حمـیده
حمـیده هم وصلش کرد بعد عقب عقب رفت تکیـه داد بـه پایـه مبل
سمانـه بـه سعید گفت 2 ساعت دیگه سرمشو بکشین
فقط شاید انژوکتو درون بیـارین یکم خون بیـاد چون دستاشو خیلی تکون داده
بعدشم شروع کرد بـه جمع وسایلاش
خداروشکر این شکنجه عظیم تموم شد
سمانـه وسایلاشو جمع کرد وگفت: من دیرم شده حتما برم
حمـیده: یـه نیم ساعت دیگه صبر کن من خودم مـیرسونمت
سمانـه: نـه حتما برم که تا الانم دیرم شده مثلا قرار بود امروز نـهار برم خونـه
خالم
حمـیده: ببخشید دیگه، خیلی اذیت شدی
سمانـه: نـه بابا این چه حرفیـه بعد رو کرد بـه منو گفت: راهله خانم بيشتر

شجاع, [۰۳.۰۴.۱۶ ۰۶:۱۴]
ببشت
ر مراقب خودت باش،  شما کـه تحملت اینقدر کمـه خوب حتما بیشتر مراقب باشی.
من فقط سرمو تکون دادم
سعید اجازه بدین براتون اژانس بگیرم
زنگ زد و ماشین اومد،  سمانـه رفت
سعیدم که تا پایین رفت
حمـیده دید تنـها شدیم یـه دفعه گفت: خاک برسرت راهله، خوب! .......  یعنی خاک برسرت...  تو چرا اینقدر بیفکری اخه؟
چرخ خیـاطی بـه اون سنگینی رو به منظور چی تنـها بردی؟
اگر پات شکسته بود الان حتما اتاق عمل مـیبودی دیوونـه!
خدا بهت رحم کرد... اخه چه ادمـه....
سعید اومد بالا
حرفشو ادامـه نداد
من اصلا بـه حرفاش اهمـیت نمـیدادم
یـه نیم ساعتی گذشت
احساس کردم دردم داره کم مـیشـه
خوابم مـیومد
حمـیده گفت مثل اینکه بهتری؟
گفتم اره داره دردم کم مـیشـه
حمـیده :پس من برم دیگه
معدم داره مـیشـه از گرسنگی
مـیدونی چند ساعته علافه توام
یـه نگاه بـه ساعت کردم ساعت 3 و نیم بعد از ظهر بود
گفتم برو.... تشکر کردمو اونم رفت
سعید رفت بدرقش...  اومد بالا....
با سعید قهر بودم
گفت چیزی مـیخای؟ .....
سرمو کردم زیر پتو...
سعید: بـه هر حال چیزی خواستی بگو....
جوابشو ندادم
خوابیدم
با صدای سعید از خواب پاشدم
گفت مـیخام انژوکتو از دستت درون بیـارم... نترسی.....
.. سرمو چرخوندم کـه نبینم....
نایی نداشتم....  ایی.....  فقط یکم درد داشت....
دوباره خوابیدم
وقتی کـه از خواب کـه پاشدم
هوا تاریک بود
به ساعت نگاه کردم
ساعت 11 بود
پام دوباره درد مـیکرد
اما خیلی کم
به پشت سرم نگاه کردم سعید ولو شده بود رو مبل....  خوابش بود
اخخخخ...  چرا پام هنو درد داره...
باید زودتر یـه قرص مـیخوردم که تا بیشتر نشـه
یـادم اومد بـه سعید سپرده بودن بهم قرص نده.....
حالا قرصها کجا بود؟.....کجا بود؟
داشتم فکر مـیکردم کـه باصدای سعید از جا پ
سعید: عه بیدارشدی.......اومد بالا سرم خوبی؟ ..... گرسنت نیست
من: چرا..  خیلی.... حالا جرات نداشتم بگم درد دارم یکم.....
گفتم شام نداریم که... گفت از غذاهای ظهر هست...
من: مگه تو نـهار نخوردی...
سعید: نخیر....  الان گرم مـیکنم مـیارم.....
یـه دفعه یـادم اومد قرصها تو جیب مانتومـه....
خوب مانتوم کجاست... اصلا یـادم نمـیاد کی از تنم درون اوردنش
یـهو دیدم...  زیر یکی از مبلا افتاده بود
حالا چه جوری برش دارم
سعید غذارو اورد...
کمک کرد بشینم...
گفتم مانتومو بده...... برام اورد...گفتم اب مـیخام
تا رفت بیـاره بـه سرعت نور یـه قرص از بستش درون اوردم خوردم شانسم ژلوفن بود
غذارو خوردیم...
اصلا نـه باهاش حرف مـیزدم نـه نگاش مـیکردم
سعید: حالا چرا نگاه نمـیکنی
قهری مثلا؟......
جوابشو ندادم....
احساس مـیکردم دردم هی بیشتر مـیشـه
شایدم تلقین بود...
ولی ذوق ذوق مـیکرد....
بعد غذا سعید گفت همـین وسط،مـیخای بخوابی!  کـه برم از تو کمد رختخوابها تشک بیـارم
گفتم: لازم نکرده... الان مـیری همـه رو بهم مـیریزی
مـیخام برم سر جام
سعید گفت...  اها...  مثله اینکه داری خوب مـیشی...  از حرف زدنت معلومـه
باز جوابشو ندادم
اومد کمکم...  بـه سختی بلند شدم
اروم اروم منو برد گذاشت رو تخت ...  بـه سختی دراز کشیدم.....  یـه بالشم گذاشت زیر پام
برقو خاموش کرد...  گفتم :سعید بچم؟
گفت امشب خونـه ت بمونـه....
فردا هم حتما خودتو ببرم اونجا....
نمـیشـه کـه تنـها باشی.....
گفتم من خونـه خودم راحتترم
سعید: تو رو خداااا شروع نکن دوباره....
هیچی نگفتم
خوابش برد....  معلوم بود خیلی خستس
خودمم چشمامو بستم سعی کردم دوباره بخوابم و موفق شدم
درد پام دوباره بیدارم کرد
این دفعه خیلی بیشتر بود....  ایییی
خدایـاااااا.....
چیکار کنم.....
گوشیمو برداشتم یـه نیم ساعتی سرگرم بودم.....
دیگه کم کم بی طاقت شدم.....
جرات تکون خوردنم نداشتم، یـه کوچولو تکون مـیخوردم پام درد مـیکرد
دیگه از درد گریم گرفت......
خیلی درد گرفته بود دیگه......
فقط دستم جلوی دهنم بود کـه سعید بیدارنشـه.......
یـه نیم ساعت دیگه گذشت
داشتم خفه مـیشدم......  اب مـیخواستم....
از بس یواشکی گریـه کردم.....
دم دمای صبح بود....  صدای اذان بلند شد ( مسجد نزدیک خونمون بود)
سعید یـه غلتی خورد.... چشماشو بازو بسته کرد....  
گفتم: واییییی بیدارشد....
نیم خیز شد...  یکم بـه من نگاه کرد..... بـه صدای اذان گوش،داد.... خوب کـه بیدارشد  
گفت چیشده؟ .....  
خوبی؟.....
بلند شد برقو روشن کرد تازه دید من چقدر گریـه کردم
با تعجب گفت: راهله؟؟...  چیـه؟؟ چرا گریـه مـیکنی...
گفتم درد دارم..... قرص برام بیـار
گفت قرص کـه نمـیتونم بهت بدم که تا 24 ساعت نباید بخوری  
رفت برام اب اورد ابو خوردم
گفت چرا اینقدر خودتو اذیت مـیکنی؟  چرا بیدارم نکردی؟  از کی درد داری؟
گفتم بهم قرص بده
گفت:  لا اله الله...  نمـیشـه
یـه دفعه بلند گفتم درررررد دارررم....
مـیفهمـی.....  درد
طفلک جا خورد.....
یـه دفعه چشماش بازشد
گفت: خب حالا..  باشـه...
بزار ب

رم صورتمو بشورم مـیام رفت و اومد کنارم رولبه تخت نشست
دستم گرفت وگفت ؛ببین یـه چیزی ( با احتیـاط گفت)  ر

شجاع, [۰۳.۰۴.۱۶ ۰۶:۱۴]
اهله
جان مـیخای یـه مسکن بهت ب؟
تا اینو گفت یـه دفعه از جا پ گفتم چی؟؟؟؟  چی گفتی؟؟؟؟
اصلا انتظار همچین حرفی رو نداشتم.... سعید که تا حالا بهم امپول نزده بود...
حتما مـیخواست اینطوری تنبیـهم کنـه کـه دیگه بـه حرفش گوش کنم که تا اتفاقی برام نیوفته...
زدم زیر گریـه با صدای بلند گفتم: لازم نکرده...  خیلی بدییی....  واقعا خیلی بدیییی....مـیدونی مـیترسم فقط مـیخای اذیتم کنی... مگه مریضی؟؟؟؟
اصلا دلم خواست برم
دوست داشتم از خونـه برم بیرون،  حالا چی مـیگی؟؟؟؟؟
2 ماهه مـیخوای چرخ خیـاطی رو ببری
هی مـیگی امروز، فردا،.....
اصلا زنگ بزن بابام بیـاد دنبالم....
مـیخام برم خونـه م....  
زود باش دیگه...  ( گریـه شدید)
سعید هاج و واج منو نگاه مـیکرد
اومد طرفم گفت: باشـه.  باشـه.  اروم باش
اصلا اشتباه کردم، ببخشید ( سرمو گرفت تو بغلش)
منم کلی گریـه کردم خودمو خالی کردم
انگار همـه ی اتفاقاته اون روزو مـیخواستم با گریـه جبران کنم
اول سعی کرد منو اروم کنـه
ولی بعد گذاشت گریـه کنم
گفتم چرا از صبح داری با من بد رفتاری مـیکنی؟  مگه من چیکار کردم؟

گفت :من اشتباه کردم،  ببخشید،  رفتارم درست نبود.....
من یـه کم تند رفتم
بلند گفتم: یکم؟؟؟؟؟؟
گفت:نـه....  خیلی...  گفتم ببخشید
دوباره یکم اب بهم داد....  خوردم....  اروم شدم
یکم گذشت
سعید گفت: عزیزم من بابت همـه ی کارام معذرت مـیخام...  اصلا هر چی تو بگی...  خوبه؟  منو مـیبخشی،؟
جوابشو ندادم
اونورو نگاه مـیکردم
سعید: یـه لحظه بـه حرفام گوش مـیکنی؟؟؟...  اره؟؟؟  
صورتمو برگردوند سمت خودش
بزار حرفام تموم شـه....  بعد هر چی خواستی بگو....  خوب؟  باشـه؟
بهش نگاه مـیکردم
سعید: ببین الان هی دردت بیشتر مـیشـه...  قرصم نمـیتونی بخوری....
خیلی با احتیـاط گفت..... بزار بهت مسکن ب....  قول مـیدم اصلا درد نداشته باشـه....
باشـه؟؟....
دوباره چشمام پر از اشک شد
سعید با مظلومـیت گفت:  من بمـیرم اگه بخوام تو رو اذیت کنم....
دستم بشکنـه بخوام بـه زور بهت امپول ب....
الانم فقط و فقط به منظور خودت مـیگم
قول مـیدم اصلا درد نداشته باشـه.....
من: چرا بیخود حرف مـیزنی
مگه مـیشـه درد نداشته باشـه؟  ها؟
سعید: اره مـیشـه!  چرا نشـه؟  
فقط حتما اروم باشی،  نفس عمـیق بکشی.
سعید: که تا حالا کی شده من مجبورت کرده باشم
الان 7 ساله از زندگیمون مـیگذره درون بدترین حالت سرماخوردگی گفتی کپسول مـیخام
منم دیدم مـیترسی..  کاری بـه کارت نداشتم
ولی الان فرق مـیکنـه....  این همـه درد داری
داری زجر مـیکشی،
خوب بـه فکر منم باش
فکر مـیکنی خودم دلم مـیاد؟؟؟
الانم تصمـیم با خودته
دوست داری درد بکشی، حرفی نیست
بعدا نگی بـه زور زدی!  
خودت تصمـیم بگیر
تو داری درد مـیکشی،  نـه من!!!!!!
من: باشـه بزار فکر کنم
اول نمازمو بخونم.....
خیلی درد داشتم
اب اورد وضو گرفتم نماز خوندم
خودشم نماز خوند اومد گفت: چیشد؟  تصمـیم گرفتی؟
تصمـیمتو گرفتی؟
گفتم اره... خوب اگه درد داشته باشـه چی؟
گفت بهت قول دادم دیگه
سرمو تکون دادم
کمک کرد بخوابم....  خودش امادم کرد
رفت تو اشپزخونـه امپولو حاضر کرد اورد
گفتم سعید قول دادی ها  
گفت :خیـالت راحت هواتو دارم
گفت حالا خودتم یـه قول بده
گفتم چی؟
گفت قول بده گریـه نکنی...... چون واقعا اگر گریـه کنی نمـی،خدا مـیدونـه کـه دلم نمـیاد بعد حتما تا صبح درد بکشی که تا برم حمـیده رو بیـارم
قرصم بهت نمـیدم..... فهمـیدی؟  
گفتم عه خیلی بدیی
گفت همـین کـه گفتم
ناچار گفتم باشـه
اروم پنبه کشید
گفتم سعییید
گفت جانـه سعید
گفتم پشیمون شدم
گفت اااااا قرامون چیشد پ
گفتم یواش بزنی
گفت چشم عزیزم...
تا بخای بفهمـی تموم شده
چشمامو بستم.....
نفسمو حبس کردم
گفت: اااا مـیخای خودتو خفه کنی،..  اینجوری کـه نمـیشـه...  
نفس عمـیق بکش، یـه کوچولو شل باش
هی پنبه مـیکشید
مـیخواست حواسمو پرت کنـه
نفس کشیدم
یـهو سوزنو زد
تکون خوردم مچ پام درد گرفت
یـهو گفتم اخ
سعید گفت جانم چیشد؟  درد گرفت
گفتم نـه خیلی، مچ پام درد گرفت
انصافا سوزنو اصلا نفهمـیدم
فقط از ترسم تکون خوردم
بعد اروم اروم تزریق کرد
خیلی کشدار گفتم سعیییییییدد گفت الان تموم مـیشـه
کم کم دردش بیشتر مـیشد گفتم سعید بسههه.... اییییی
گفت تموم شد عزیزم،  تموم سوزنو کشید پنبه رو گذاشت
دیدی؟ چه زود تموم شد! چقدر درد داشت حالا؟
گفتم یـه کم....... سعید گفت این همون امپولی بود کـه حمـیده هم بهت زد
چقدر الکی خودتو اون موقع اذیت کردی! وقتی آرامش داشته باشی
درد امپولم کمتر مـیشـه، اروم برم گردوند یـه نفس راحت کشیدم بالاخره تموم شد
سعید رفت دستاشو شست اومد یـه لیوان شیر عسل داغم برام اورد
گفت الان دردت اروم مـیشـه گفتم سعید باورم نمـیشـه بهم امپول زدی
گفت به منظور اولینو اخرین بار بود کشتی تو منو مردمو زنده شدم  دیگه

هیچ وقت اینکارو نمـیکنم اومد کنارم دستمو گرفت وگفت خواهش مـیکنم ازت
مواظب خودت  باش دلم نمـیخاد هیچوقت امروز تکرار بشـه...
نمـیدونی چه زجری کشیدم..... هیچوقت نمـیخام دوباره تو این حال

شجاع, [۰۳.۰۴.۱۶ ۰۶:۱۴]
ببشت
ر مراقب خودت باش،  شما کـه تحملت اینقدر کمـه خوب حتما بیشتر مراقب باشی.
من فقط سرمو تکون دادم
سعید اجازه بدین براتون اژانس بگیرم
زنگ زد و ماشین اومد،  سمانـه رفت
سعیدم که تا پایین رفت
حمـیده دید تنـها شدیم یـه دفعه گفت: خاک برسرت راهله، خوب! .......  یعنی خاک برسرت...  تو چرا اینقدر بیفکری اخه؟
چرخ خیـاطی بـه اون سنگینی رو به منظور چی تنـها بردی؟
اگر پات شکسته بود الان حتما اتاق عمل مـیبودی دیوونـه!
خدا بهت رحم کرد... اخه چه ادمـه....
سعید اومد بالا
حرفشو ادامـه نداد
من اصلا بـه حرفاش اهمـیت نمـیدادم
یـه نیم ساعتی گذشت
احساس کردم دردم داره کم مـیشـه
خوابم مـیومد
حمـیده گفت مثل اینکه بهتری؟
گفتم اره داره دردم کم مـیشـه
حمـیده :پس من برم دیگه
معدم داره مـیشـه از گرسنگی
مـیدونی چند ساعته علافه توام
یـه نگاه بـه ساعت کردم ساعت 3 و نیم بعد از ظهر بود
گفتم برو.... تشکر کردمو اونم رفت
سعید رفت بدرقش...  اومد بالا....
با سعید قهر بودم
گفت چیزی مـیخای؟ .....
سرمو کردم زیر پتو...
سعید: بـه هر حال چیزی خواستی بگو....
جوابشو ندادم
خوابیدم
با صدای سعید از خواب پاشدم
گفت مـیخام انژوکتو از دستت درون بیـارم... نترسی.....
.. سرمو چرخوندم کـه نبینم....
نایی نداشتم....  ایی.....  فقط یکم درد داشت....
دوباره خوابیدم
وقتی کـه از خواب کـه پاشدم
هوا تاریک بود
به ساعت نگاه کردم
ساعت 11 بود
پام دوباره درد مـیکرد
اما خیلی کم
به پشت سرم نگاه کردم سعید ولو شده بود رو مبل....  خوابش بود
اخخخخ...  چرا پام هنو درد داره...
باید زودتر یـه قرص مـیخوردم که تا بیشتر نشـه
یـادم اومد بـه سعید سپرده بودن بهم قرص نده.....
حالا قرصها کجا بود؟.....کجا بود؟
داشتم فکر مـیکردم کـه باصدای سعید از جا پ
سعید: عه بیدارشدی.......اومد بالا سرم خوبی؟ ..... گرسنت نیست
من: چرا..  خیلی.... حالا جرات نداشتم بگم درد دارم یکم.....
گفتم شام نداریم که... گفت از غذاهای ظهر هست...
من: مگه تو نـهار نخوردی...
سعید: نخیر....  الان گرم مـیکنم مـیارم.....
یـه دفعه یـادم اومد قرصها تو جیب مانتومـه....
خوب مانتوم کجاست... اصلا یـادم نمـیاد کی از تنم درون اوردنش
یـهو دیدم...  زیر یکی از مبلا افتاده بود
حالا چه جوری برش دارم
سعید غذارو اورد...
کمک کرد بشینم...
گفتم مانتومو بده...... برام اورد...گفتم اب مـیخام
تا رفت بیـاره بـه سرعت نور یـه قرص از بستش درون اوردم خوردم شانسم ژلوفن بود
غذارو خوردیم...
اصلا نـه باهاش حرف مـیزدم نـه نگاش مـیکردم
سعید: حالا چرا نگاه نمـیکنی
قهری مثلا؟......
جوابشو ندادم....
احساس مـیکردم دردم هی بیشتر مـیشـه
شایدم تلقین بود...
ولی ذوق ذوق مـیکرد....
بعد غذا سعید گفت همـین وسط،مـیخای بخوابی!  کـه برم از تو کمد رختخوابها تشک بیـارم
گفتم: لازم نکرده... الان مـیری همـه رو بهم مـیریزی
مـیخام برم سر جام
سعید گفت...  اها...  مثله اینکه داری خوب مـیشی...  از حرف زدنت معلومـه
باز جوابشو ندادم
اومد کمکم...  بـه سختی بلند شدم
اروم اروم منو برد گذاشت رو تخت ...  بـه سختی دراز کشیدم.....  یـه بالشم گذاشت زیر پام
برقو خاموش کرد...  گفتم :سعید بچم؟
گفت امشب خونـه ت بمونـه....
فردا هم حتما خودتو ببرم اونجا....
نمـیشـه کـه تنـها باشی.....
گفتم من خونـه خودم راحتترم
سعید: تو رو خداااا شروع نکن دوباره....
هیچی نگفتم
خوابش برد....  معلوم بود خیلی خستس
خودمم چشمامو بستم سعی کردم دوباره بخوابم و موفق شدم
درد پام دوباره بیدارم کرد
این دفعه خیلی بیشتر بود....  ایییی
خدایـاااااا.....
چیکار کنم.....
گوشیمو برداشتم یـه نیم ساعتی سرگرم بودم.....
دیگه کم کم بی طاقت شدم.....
جرات تکون خوردنم نداشتم، یـه کوچولو تکون مـیخوردم پام درد مـیکرد
دیگه از درد گریم گرفت......
خیلی درد گرفته بود دیگه......
فقط دستم جلوی دهنم بود کـه سعید بیدارنشـه.......
یـه نیم ساعت دیگه گذشت
داشتم خفه مـیشدم......  اب مـیخواستم....
از بس یواشکی گریـه کردم.....
دم دمای صبح بود....  صدای اذان بلند شد ( مسجد نزدیک خونمون بود)
سعید یـه غلتی خورد.... چشماشو بازو بسته کرد....  
گفتم: واییییی بیدارشد....
نیم خیز شد...  یکم بـه من نگاه کرد..... بـه صدای اذان گوش،داد.... خوب کـه بیدارشد  
گفت چیشده؟ .....  
خوبی؟.....
بلند شد برقو روشن کرد تازه دید من چقدر گریـه کردم
با تعجب گفت: راهله؟؟...  چیـه؟؟ چرا گریـه مـیکنی...
گفتم درد دارم..... قرص برام بیـار
گفت قرص کـه نمـیتونم بهت بدم که تا 24 ساعت نباید بخوری  
رفت برام اب اورد ابو خوردم
گفت چرا اینقدر خودتو اذیت مـیکنی؟  چرا بیدارم نکردی؟  از کی درد داری؟
گفتم بهم قرص بده گفت:  لا اله الله...  نمـیشـه
یـه دفعه بلند گفتم درررررد دارررم....
مـیفهمـی.....  درد طفلک جا خورد.....
یـه دفعه چشماش بازشد گفت: خب حالا..  باشـه...
بزار برم صورتمو بشورم مـیام رفت و اومد کنارم رولبه تخت نشست
دستم گرفت وگفت ؛ببین یـه چیزی ( با احتیـاط گفت)  راهله
جان مـیخای یـه مسکن بهت ب؟
تا اینو گفت یـه دفعه از جا پ گفتم چی؟؟؟؟  چی گفتی؟؟؟؟
اصلا انتظار همچین حرفی رو نداشتم.... سعید که تا حالا بهم امپول نزده بود...
حتما مـیخواست اینطوری تنبیـهم کنـه کـه دیگه بـه حرفش گوش کنم که تا اتفاقی برام نیوفته...
زدم زیر گریـه با صدای بلند گفتم: لازم نکرده...  خیلی بدییی....  واقعا خیلی بدیییی....مـیدونی مـیترسم فقط مـیخای اذیتم کنی... مگه مریضی؟؟؟؟ اصلا دلم خواست برم
دوست داشتم از خونـه برم بیرون،  حالا چی مـیگی؟؟؟؟؟
2 ماهه مـیخوای چرخ خیـاطی رو ببری هی مـیگی امروز، فردا،.....
اصلا زنگ بزن بابام بیـاد دنبالم.... مـیخام برم خونـه م....  
زود باش دیگه...  ( گریـه شدید)سعید هاج و واج منو نگاه مـیکرد
اومد طرفم گفت: باشـه.  باشـه.  اروم باش
اصلا اشتباه کردم، ببخشید ( سرمو گرفت تو بغلش)
منم کلی گریـه کردم خودمو خالی کردم
انگار همـه ی اتفاقاته اون روزو مـیخواستم با گریـه جبران کنم
اول سعی کرد منو اروم کنـه ولی بعد گذاشت گریـه کنم
گفتم چرا از صبح داری با من بد رفتاری مـیکنی؟  مگه من چیکار کردم؟

گفت :من اشتباه کردم،  ببخشید،  رفتارم درست نبود.....
من یـه کم تند رفتم بلند گفتم: یکم؟؟؟؟؟؟ گفت:نـه....  خیلی... 

گفتم ببخشید دوباره یکم اب بهم داد....  خوردم....  اروم شدم
یکم گذشت سعید گفت: عزیزم من بابت همـه ی کارام معذرت مـیخام... 

اصلا هر چی تو بگی...  خوبه؟  منو مـیبخشی،؟ جوابشو ندادم
اونورو نگاه مـیکردم سعید: یـه لحظه بـه حرفام گوش مـیکنی؟؟؟...  اره؟؟؟  
صورتمو برگردوند سمت خودش
بزار حرفام تموم شـه....  بعد هر چی خواستی بگو....  خوب؟  باشـه؟
بهش نگاه مـیکردم سعید: ببین الان هی دردت بیشتر مـیشـه...  قرصم

نمـیتونی بخوری.... خیلی با احتیـاط گفت..... بزار بهت مسکن ب.... 

قول مـیدم اصلا درد نداشته باشـه....باشـه؟؟....
دوباره چشمام پر از اشک شد
سعید با مظلومـیت گفت:  من بمـیرم اگه بخوام تو رو اذیت کنم....
دستم بشکنـه بخوام بـه زور بهت امپول ب....
الانم فقط و فقط به منظور خودت مـیگم قول مـیدم اصلا درد نداشته باشـه.....
من: چرا بیخود حرف مـیزنی مگه مـیشـه درد نداشته باشـه؟  ها؟
سعید: اره مـیشـه!  چرا نشـه؟  
فقط حتما اروم باشی،  نفس عمـیق بکشی.
سعید: که تا حالا کی شده من مجبورت کرده باشم
الان 7 ساله از زندگیمون مـیگذره درون بدترین حالت سرماخوردگی گفتی کپسول مـیخام
منم دیدم مـیترسی..  کاری بـه کارت نداشتم
ولی الان فرق مـیکنـه....  این همـه درد داری
داری زجر مـیکشی،خوب بـه فکر منم باش
فکر مـیکنی خودم دلم مـیاد؟؟؟الانم تصمـیم با خودته
دوست داری درد بکشی، حرفی نیست
بعدا نگی بـه زور زدی!  خودت تصمـیم بگیر
تو داری درد مـیکشی،  نـه من!!!!!!
من: باشـه بزار فکر کنم اول نمازمو بخونم.....
خیلی درد داشتم اب اورد وضو گرفتم نماز خوندم
خودشم نماز خوند اومد گفت: چیشد؟  تصمـیم گرفتی؟
تصمـیمتو گرفتی؟گفتم اره... خوب اگه درد داشته باشـه چی؟
گفت بهت قول دادم دیگه سرمو تکون دادم
کمک کرد بخوابم....  خودش امادم کرد
رفت تو اشپزخونـه امپولو حاضر کرد اورد
گفتم سعید قول دادی ها  گفت :خیـالت راحت هواتو دارم
گفت حالا خودتم یـه قول بده گفتم چی؟
گفت قول بده گریـه نکنی...... چون واقعا اگر گریـه کنی نمـی،خدا مـیدونـه که

دلم نمـیاد بعد حتما تا صبح درد بکشی که تا برم حمـیده رو بیـارم
قرصم بهت نمـیدم..... فهمـیدی؟  گفتم عه خیلی بدیی
گفت همـین کـه گفتم ناچار گفتم باشـه
اروم پنبه کشید  گفتم سعییید
گفت جانـه سعید گفتم پشیمون شدم
گفت اااااا قرامون چیشد پ گفتم یواش بزنی
گفت چشم عزیزم...تا بخای بفهمـی تموم شده
چشمامو بستم.....نفسمو حبس کردم
گفت: اااا مـیخای خودتو خفه کنی،..  اینجوری کـه نمـیشـه...  
نفس عمـیق بکش، یـه کوچولو شل باش
هی پنبه مـیکشید مـیخواست حواسمو پرت کنـه
نفس کشیدم یـهو سوزنو زد تکون خوردم مچ پام درد گرفت
یـهو گفتم اخ سعید گفت جانم چیشد؟  درد گرفت
گفتم نـه خیلی، مچ پام درد گرفت انصافا سوزنو اصلا نفهمـیدم
فقط از ترسم تکون خوردم بعد اروم اروم تزریق کرد
خیلی کشدار گفتم سعیییییییدد
گفت الان تموم مـیشـه کم کم دردش بیشتر مـیشد
گفتم سعید بسههه.... اییییی گفت تموم شد عزیزم،  تموم
سوزنو کشید پنبه رو گذاشت
دیدی؟ چه زود تموم شد! چقدر درد داشت حالا؟
گفتم یـه کم.......
سعید گفت این همون امپولی بود کـه حمـیده هم بهت زد
چقدر الکی خودتو اون موقع اذیت کردی!
وقتی آرامش داشته باشی  درد امپولم کمتر مـیشـه،
اروم برم گردوند یـه نفس راحت کشیدم
بالاخره تموم شد سعید رفت دستاشو شست اومد
یـه لیوان شیر عسل داغم برام اورد
گفت الان دردت اروم مـیشـه
گفتم سعید باورم نمـیشـه بهم امپول زدی
گفت به منظور اولینو اخرین بار بود کشتی تو منو
مردمو زنده شدم دیگه هیچ وقت اینکارو نمـیکنم
اومد کنارم دستمو گرفت وگفت خواهش مـیکنم ازت
مواظب خودت  باش دلم نمـیخاد هیچوقت امروز تکرار بشـه...
نمـیدونی چه زجری کشیدم..... هیچوقت نمـیخام دوباره تو این حال
ببینمت خندیدم گفتم تو کـه خوب دیروز دعوام مـیکردی؟  کلی هم سرم داد زدی!
گفت من غلط کردم لال بشم بخام تو رو دعوا کنم.....
فقط جان من مواظب خودت باش خودم فردا چرخ و مـیبرم مـیدم درستش کنن خوبه؟؟؟
گفتم اره، خوبه.... دردم اروم شد و خوابم برد
از فرداشم دیگه مـیتونستم قرص بخورم
علی رغم مـیلم به منظور احتیـاط رفتیم بیمارستان عگرفتیم
ولی که تا مدتها نمـیتونستم راحت بشینم یـا نماز بخونم
امـیدوارم کـه هیچ وقت اتفاقی کـه برای من افتاد به منظور شماها نیوفته
مرسی کـه خوندین بـه امـید روزی کـه همـیشـه همـه سلامت باشیم

وهمـه ی دکترا ورشکست بشن موفق و پیروز باشین




[خاطرات آمپولی پزشکی پرستاری توضيح كلاه شل از پشت اقتاده]

نویسنده و منبع | تاریخ انتشار: Mon, 16 Jul 2018 22:40:00 +0000



کانال تلگرام خاطرات آمپول

خاطرات آمپولی پزشکی پرستاری - کانال تلگرام

خبر جدید :

کانال وبلاگمون توی تلگرام راه افتاده خوشحال مـیشیم سر بزنین

biainkhatereh@

یـا

telegram.me/biainkhatereh

مـیتونین خاطرات و نظرات و درخواست عضویت توی گروه رو هم همونجا بـه ایدی مدیر اعلام کنین

***** به منظور نوشتن خاطرات یـا حتما خاطراتتونو درون قسمت نظرات اعلام کنید یـا توی کانال بـه آیدی مدیر بفرستین

از همـه دوستایی کـه برامون خاطره طولانی مـیفرستن خواهش مـیکنم حتما به منظور نوشته هاتون شماره گذاری کنین که تا ترتیب خاطره به منظور ما دقیقا مشخص باشـه و مشکلی پیش نیـاد. کانال تلگرام خاطرات آمپول با سپاس

. کانال تلگرام خاطرات آمپول : کانال تلگرام خاطرات آمپول ، کانال تلگرام خاطرات آمپول




[خاطرات آمپولی پزشکی پرستاری - کانال تلگرام کانال تلگرام خاطرات آمپول]

نویسنده و منبع | تاریخ انتشار: Sat, 07 Jul 2018 03:53:00 +0000



کانال تلگرام خاطرات آمپول

خاطرات آمپولی پزشکی پرستاری

خاطره ساراgrجون
سلام من باز اومدم اصفِهونی اومدم تو این گرونی اومدم
گز خ من براتو ریختم تو گونی اومدم
دلم براتون تنگ شده بود 😍😘😘
برای نوشتن این خاطره پدرم درون اومد
بهار کلا خونـه ما مونده امـیرهم مـیگه بـه عنوان فرزند خونده سرپرستیش قبول مـیکنم🤣😂😁😅 اما هردوشون پدرم دراوردن
خاطره برمـیگرده به  چند هفته پیش کـه بهار خانم حتما مـیرفت واکسن مـیزد به منظور مدرسه رفتنش🤗😘😍😚😙😗عشق من بزرگ شده وداره مـیره کلاس اول
بهار سه روز خونشون بود بعد از قضیـه شنتیـا کـه دوباره برگشت پیش من صبح روزی کـه اومد سرمـیز صبحونـه بودیم یـه ظرف شکلات صبحانـه🍵 وشیرکاکائو  ومربا البالو🍒🍒 فقط به منظور بهار خانم بود داشتیم صبحانـه مـیخوردیم کـه گوشی خونـه زنگ خورد
 زهره خانم بود داشت مـیگفت بهار کاکائو🍫🍫 نخوره شیرین
ی نخوره🍰 منم اشاره کردم بـه امـیر کـه بهار نخوره ولی ظرف خالی نشونم 🍽دادویـه ثانیـه بعدش کل شیرکاکائو تموم کرد🍵 واز طرفی زهره حانم داشت توصیـه مـیکرد کـه چیکارکنـه چیکار نکنـه
گوشی کـه قط کردم بهار خودکار حرفای ش زد
وگفت کیـه کـه انجام بده
چای پرید تو گلو امـیر منم چشام شد دوتا توپ تنیس⚾️⚾️
امـیر سریع اماده شد رفت من موندم بهار😍🤗 موهای خرمایش یـه حالت فر داره براش شونـه کردم وکنار شقیقه هاش بردم بالا ودم اسبی بستم ویـه دسته مو ازاد گذاشتم باشـه وموهای بسته شده رو بافتم وموهای ازاد شده رو فر ریز کردم یـه لباس یـاسی رنگ تنش کردم
کمـی باهم بازی کردیم ویـه دسر به منظور ظهر درست کردم🍮 ویـه ناهار بقیـه اش با بهار بازی مـیکردم ویـا اجازه مـیدادم بهار ارایشم کنـه به منظور ناهار امـیر خونـه نیومد منم بابهار ناهار خوردم بعداز ناهار بهار خوابش برد امـیر حدود ساعت ۸اومد خونـه وتا حاظرشدن شام با بهار شوخی مـیکرد وکلا برنامـه همـین بود .
بعد از شام بهار خودش کمکم مـیکرد کـه مـیز روتمـیز کنم وظرف بشورم 😚😍😘
موقع فیلم دیدن بهار روی مبل نشست منم یـه ظرف پرازسالاد مـیوه به منظور خودم امـیر برداشتم ویـه ظرف به منظور بهار فیلم کـه تموم شد یـه تیکه بـه امـیر انداختم کـه بهی نگه چقدر هلو 🍑🍑دوست داره (یـه دونـه هم نخوردم اخه☹)امـیرهم گفت هلوووووووووووووووو مگه هلو داشت
وهردمون نگاه بهار کردیم نصف ظرف سالاد مـیوه تو بشقاب بهار بود اونم باانگشتای تپل وسفیدش کـه براش لاک قرمززده بودم یکی یکی مـیخورد واصلا بـه روی ماه مبارکش نیـاورد 😌😊دهنم باز مونده بود اخه یـه سیب🍏🍎 مـیخوردم احساس سیری مـیکردم اوموقع بهار بااین سن کمش انقدرررررررررررر مـیوه مـیخوره
امـیر فلشش اورد خواست یـه فیلم دیگه بذاره یـه کم از فیلم دیدم متوجه شدم ترسناکه👻☠💀👿👽تلوزیون خاموش کردم وپیشنـهادبازی جرات یـا حقیقت  دادم بار اول افتاد بـه من امـیر دستام بست ونشست  روبرو چندتا لواشک🥓 اورد بهشون نمک زد واروم اروم مـیخورد منم دهنم اب افتاده 🤤🤤بود بهار هم البالو🍒🍒 مخصوص خودم مـیخورد (البالو تازه مـیذارم فریزر یخ مـیزنـه درجه اش سردتر مـیکنم خیلی خوشمزه مـیشـه)وبعد پاستیل تنـها یـه بسته داشتم کـه زهار وامـیر خوردن ومن نگاه مـیکردم دستم کـه باز شد ادامـه بازی دوباره بـه من افتاد داشت گریـه ام مـیگرفت دوباره جرات برداشتم امـیر یـه متکا اورد سرم وگذاشتم روش سه دقیقه زمان گرفت کـه بهار قلقلکم کنـه 😁😂🤣😄😅😀😆😂🤣🤣😂🤣سه دقیقه کامل یـهار قلقلکم داد ازخنده داشتم مـیمردم
بعدی افتاد بـه امـیر کـه گفت حقیقت سوال من این بود کـه قرص هارو کجا گذاشته 💊💊(جعبه قرص ها شامل چندتا مسکن وسرماخوردگیـه کـه اقا هردفعه عوض مـیکنـه دستم بهشون نمـیرسع)باجوابی کـه داد داشتم هنگ مـیکردم داخل مـیز🗄کنار تخت🛏 کشو اخری درون بیـارم کف کشو مـیشـه
سوال بهاراین بود کـه چرا امـیر بعضی مواقع زیـاد اخم مـیکنـه😡 امـیرجوابش داد کـه حرص مـیخوره یـا اشتباه کاری شده
این بار نوبت بهار شداونم گفت هردوش من ازش سوال کردم دلش چی مـیخواد اونم حواب داد یکی از عینک 👓🕶های امـیر (امـیر هم حساس روی ادکلن .عینک .ساعت )
امـیرگفت شرطی داره بهار به منظور گرفتن عینک امـیر هرکاری مـیکنـه شرط امـیر این بود فردا بهار همراهش بره بیمارستان
موقع خواب 🛌بهار عادت داشت کنارم بخوابه ومحکم بغلم کنـه وبریم زیر پتو وتا موقعی کـه خوابش نبرده پتو از روی صورتش کنارن (ترس زیـادی از تاریکی داره)
وامـیرهم روی زمـین یـاروکاناپه مـیخوابید ولی بـه خاطر این کـه چندبار بهار افتاد زمـین ازروتخت امـیر پایین مـیخوابه
صبح روز بعد به منظور بهار مربا البالو 🍒بین نون تست 🍞گذاشتم ویـه کم چای شیرین درون حد مجازش بهش دادم وخودمم اماده شدم ومنتظر امـیر بودم که تا ازخواب بلند بشـه وکاراش ه هرسه اماده رفتن بودیم توی راه امـیر گفت چه اتفاقی قراره بیوفته بهار محکم بغلش کردم بـه خودم چسبوندمش لباسش رنگش سرخ👗 ابی بود بایـه کلاه حصیری 👒
 ویـه جفت صندل سفید👡 موهاش کلا دم اسبی بستم وبافتم وبایـه ربان بستم عشق زنعموش شده بود 🤗🤗🤗
امـیر اجازه نداد ارایشش کنم مسیر بیمارستان نرفت نزدیک منطقه خونـه خود برادرش رفت اونجا یـه کلینیک

بود امـیر بهار بقل کرد وبهار بی خبر ازهمـه چیز داشت شیرین زبونی مـیکرد
وارد کلینیک شدیم امـیر از پرستار پرسید کجا به منظور تست شنوایی و بقیـه کارهابره پرستار راهنمایی کرد اول قرار شد واکسنش بزنـه💉💉 بعد بقیـه کارها وقتی وارد اتاق شدیم امـیر نشست رو صندلی وپاهای بهار بین پاهاش گرفت ودستاش از جلو گرفت وبعد پرستار رفت طرفشون بهار یـه جوری نگاه من وامـیر مـیکرد صداش مـیلرزید یـه جوری گفت عمو کـه سنگ اونجا بود ترک برمـیداشت پرستار پنبه کشید و نیدل فرو کرد بهار اشک ریختن شروع کرد مدام مـیگفت ایییییییییییییییی دستتم اااااااخخخخخخخخخخخخخخخ عمووووووووووووووووووووو توروخدااااااااااااا 😢😭😢😭😢😭😭😭😭😭اییییییییی مواد داخل سرنگ تموم شده بود ولی پرستار درنیـاورده بود منم کنترلم از دست دادم یـه داد سر پرستار زدم کـه چیکارمـیکنی خانم کشتی بچه بکش بیرون ببینم بهار از امـیر گرفتم بهار فقط اشک مـیریخت سرش روی شونـه ام بود
کمـی کـه اروم شد شنوایی سنجی وبقیـه تست هارو گرفتند از بهار توی راه خونـه بودیم گوشیم زنگ خورد سهیلا بود با چیزز کـه گفت دنیـارو سرم خراب شد اخه او روز سالگرد نامزدی مریم دوستمون بود زنگ زدم بـه زهره(جاری)اجازه بهار به منظور شبش گرفتم وقتی رسیدم خونـه سریع یـه نوبت ازارایشگاه نزدیک خونـه گرفتم بماند کـه چقدر پارتی بازی کردم لباسم برداشتم وبهار بردم بـه امـیر گفتم چی بپوشـه وچیکار کنـه خدارو شکر زود کار شنیوم و مـیکاپ تموم شد لباسم پوشیدم بهار واماده کردم فقط رژ💄💄 زدم براش
یـه تاکسی🚖🚕 گرفتم رفتم پیش سهیلا هنوز خونشون بود
داشتم سکته مـیکردم ساعت ۷شده بود این بشر هیچ کار نکرده بود لباسش اسپرت بود هرچی متکا وبالش داشت بـه طرفش پرت کردم ویـه دست لباس دکلته برداشتم وبهار براش لاک مـیزد💅 منم موهاش درست کردم موقع اماده شدنش دل ضعفه گرفته بودم کـه مریم خانم مادر سهیلا عصرونـه اورد 🤗😍😍
وقتی رسیدیم باغ ساعت ۹شب بود منم فقط فاتحه مـیخوندم حس مـیکردم دارم مـیرم پای تناب دار 😓😨😰سهیلا باخودش تکرار مـیکرد کـه مریم کاری باهامون نداره وامشب خیلی ارومـه رفتیم داخل ساختمون داشتند کادو مـیدادند منم اروم جعبه هدیمون گذاشتم کـه یکی دستم گرفت اشـهد خوندم سرم بالا اوردم مریم چشماش برزخی بود سهیلا اومد جلو  وشروع کرد بـه بوس ش اونم چه بوس💋💋 هایی جای لبش موند روی صورت مریم اوضاع بدتر شد تابهار اومد گفت زنعمو مریم چشمش خورد بـه بهار ضعف کرد🤗😍 نمـیدونست چطوری بوسش کنـه کادو🛍👝 ها باز شد منم باسهیلا وبهار داخل بودیم فضای بیرون واس بهار مناسب نبود😉 حدود ساعت ۳شب بود کـه مـهمون هارفتند مریم کفشاش دراورد منم لباسم گرفتم بالا دوتا پاداشتم دوتای دیگه قرض کردم این وسط سهیلا وبهار داشتن فیلم مـیگرفتند منم مـیدویدم توضیح مـیدادم همـین وسط بدو بدو ها پای مریم گیر کرد بـه پله شترررق پخش زمـین شد رفتم کـه بلندش کنم دیدم ساق پاش خونی شده سهیلا کمکش کرد بشینـه محمد(نامزدش)اومد کنارش یـه جام نوشیدنی🍷 قبلا شکسته بود مریم روی خورده شیشـه ها خورده بود زمـین توی یکی از اتاق ها رفتند وسایل پانسمان اوردند امـیر هم رفته بود یـه سری از وسایل اماده کنـه ازبیرون چون دیر وقت بود کمک مریم کردم ارایشش پاک کردم وقتی امـیر رسید محمد بهش گفت دراز بکشـه ویـه کرسی زیر پاش گذاشت پتادین کـه زدن جیغش رفت هوا 😲😲 منم دل نداشتم نگاه کنم کارشون تموم شد امـیر نایلون داد دست محمد ازاتاق خارج شد وسهیلا اومد بهار داده بود بـه امـیر محمد گفت دمر بشـه مریم اصرار مـیکرد کـه نـه خود محمد خواست دست بـه کار بشـه کـه خود مریم برگشت سهیلا باهاش حرف مـیزد مشخص بود کـه استرس داشت
نامزدش گفت شل کنـه باهمـین کلمـه زد زیر گریـه😭😢😭😢😢😢😭😭 کـه تروخدا اروم بزننننن وازاین حرفا محمد پنبه کشید مریم تند تند نفس عمـیق مـیکشید سوزن کـه فرو کرد مریم نفسش حبس کرد معلوم بود سفت کرد محمد بهش گفت شل کنـه کـه پاش روی اویکی پاش خم کرد وبقیـه اش تزریق کرد مریم یـه جیغ بلند کشید وشروووعع بـه ااااااااااااااااااییییییییییییییییییییییی😢😢😢😢😢😢😭😭😭😭😭😭😭😭 وقتی درش اورد بعدی خواست بزنـه سهیلا کمرش ماساژ داد امپول بعدی رو بدون خبر قبلی زد کـه که اخخخخخخخخخخخخخخ گفتنش دراومد خواست پاهاش ت کـه محمد نشست روپاش سهیلا هم کمرش گرفت مریم فقط جیییغ مـیزد 😭😢😭😢😭😢😢😭😭😢😢😢😢😢😢
منم کمـی پیشش موندم باهاش حرف زدم همون طور کـه دمر بود موهاش باز کردم خیلی ازدستمون دلخور بود کـه چرا دیر رفتیم منم بهش گفتم انشاالله سالگرد عقدشون جبران مـیکنم سهیلا کادوش اوموقع داد یـه ادکلن اصل فرانسه مریم هم عشق ادکلن بیخیـال همـه چیز شد وکلی تشکر کرد وگفت من اصلا ازدستتون😊☺😌 ناراحت نیستم به منظور هرپیش مـیاد فقط وایی بـه حالتون به منظور سالگرد عقدم دیر برسید خونتون پای خودتون از این حرفا خیلی ارادت داره 😜😜 وقتی رسیدیم خونـه بهار خواب بود وتوخواب از امـیر شکایت مـیکرد کـه چرا بهش واکسن زده
دوروز پیش لباس فرمش گرفتند

یـه کلاس اولی کوچولو موچولو🤗😍😘 بـه قول امـیر این اخرین تابستونیـه کـه بهار راحت پیش مامونده تابستون سال های دیگه حتما کلاس مـیره😭😢😭😢😭😢
به بهار خیلی وابسته شدم درون حدی کـه حس مـیکنم جونم بـه جونش بسته شده
این روز ها دارم یـه کتاب چهار جلدی مـیخونم بـه اسم سرزمـین جاوید کـه از تاریخچه ایران گفته کتاب خیلی جالبیـه
واین خاطره کـه تعریف کردم بهار وامـیر دارند ناهار درست مـیکنند وبهار یـه بشقاب مـیوه اماده دستشـه وبا دست دیگه اش سیب زمـینی هایی کـه امـیر سرخ مـیکنـه مـیخوره 🤗🤗🤗😍😍😍😍😍😍😍😍😍

سلامت وموفق باشید

. کانال تلگرام خاطرات آمپول . کانال تلگرام خاطرات آمپول : کانال تلگرام خاطرات آمپول ، کانال تلگرام خاطرات آمپول




[خاطرات آمپولی پزشکی پرستاری کانال تلگرام خاطرات آمپول]

نویسنده و منبع | تاریخ انتشار: Sat, 21 Jul 2018 07:25:00 +0000



خاطرات امپولی شهرام

خاطرات آمپولی پزشکی پرستاری - خاطره هیلدا خانم

سلام بـه همـه دوستان گلم.خوبين؟اين خاطره رو قراره شـهرام تعريف كنـه فقط قبلش خودم ميخواستم چندتا نكته رو بگم بابت يه سري نظرات.بعضي از دوستان ميان ميگن تخيلي بود يا دروغ بود.نميدونم بر چه اساسي اين حرف رو ميزنن ولي اگه منظورتون داستاني بودن خاطره هاس من تو نظرات خاطره اولمم گفتم كه من رمان مينويسم و يكي دو سال اينده چاپ ميشـه كتابام ان شاءالله بعد يه ذره بهم حق بدين كه خاطره هام داستاني باشـه يه كم چون خودم اينجوري دوست دارم تعريف كنم واسه مخاطبم.نميدونم شايدم واقعا زندگي من مثل رماناس چون رمان خودمم كه دارم مينويسم زندگيمـه از وقتي كه با شـهرام اشنا شدم که تا الان و سالاي ديگه.به خاطر همينم باورش سخته.اگه هم منظورتون عشقيه كه بين من و همسرمـه من نميدونم تو ايران چرا دوست داشتن و دوست داشته شدن داره كم كم بـه فراموشي سپرده ميشـه و روابط شدن درون حد دوست بودن و استفاده ابزاري كردن از هم و بعدشم ول كردن هم بـه امان خدا. خاطرات امپولی شهرام كم كم عشق داره بـه فراموشي سپرده ميشـه ولي من عاشق همسرمم و خواستم اينو بدونيد كه حرفايي كه مينويسم واقعا از ته قلبمـه.ميدونم تو فضاي مجازي اين حرفا زياده چون خودمم وب داشتم و بازديد ازش زياد بود ولي بـه خاطر همين مسائل شـهرام نذاشت نگهش دارم و مجبورم كرد حذفش كنم.به هرحال اگه دوست ندارين نمينويسم و دوباره ميشم خواننده خاموش اشكالي نداره از خاطره هاي خوبتون لذت ميبرم.ممنونم از همـه دوستاي گلم فقط جواب اقا ارين رو بدم چون فكر كنم اين قدر درگير كار و خدمت بـه مردم هستن ممكنـه نظرات رو نخونن:اول از همـه خسته نباشين اقا ارين بابت اين خدمتي كه بـه مردم ميكنين.دوم اينكه بعله بنده زبون درازي بودم واسه خودم تو بچگي😂 💪البته هنوزم هستم با عرض شرمندگي☺️زورگو هم بودم😂كسيم كه بـه حرفم گوش نميداد مجبورش ميكردم گوش كنـه😂متاسفانـه يا خوشبختانـه بعله شـهرام عاشق بچه هاس😎هرجا بچه باشـه تو جمعي شـهرامم هست اونجا.😑بچه خيلي زوده هنوز ان شاءالله ٦-٧ سال ديگه🙄اختيار دارين خاطرتون اين قدر خوب بود ميشـه اينو از تعداد نظرات فهميد ماشالله تركوندين حسوديم شد بهتون😂(دوستان ببينم ميتونين بزنين رو دست نظرات اقا ارين يا نـه😉😂).خسته هم نباشين بابت مشغله كاريتون.همين!من برم.شـهرام كنارم نشسته لپ تاپ رو بدم بهش چون داره چپ چپ نگاهم ميكنـه.😂ببخشيد خيلي حرف زدم.منتظر نظرات خوبتون هستم.🌹خودمم لا بـه لاي حرفاش حرف مي.🙃
سلام بـه خواننده هاي عزيز وب.من شـهرام هستم نميدونم هيلدا چه قدر معرفيم كرده ٣٠سالمـه متخصص ارتودنسي هستم و معلم كنكور هيلدا بودم و از بس اذيت كرد اون سال منو و دقم داد که تا درس خوند نميدونم چه مصيبتي بود زد و عاشقش شدم😎😂(هيلدا:شما باور نكنين من ازارم بـه مورچه هم نميرسه چه برسه شـهرام😂😉مديونيد اگه فكر كنيد هر روز هر روز مو ميخواست مدرسه😎در كل حقش بود كه اذيتش ميكردم اونم اذيتم ميكرد😎).اين خاطره مربوط ميشـه بـه زمستون چهارسال پيش كه من و هيلدا تازه نامزد كرده بوديم.خيلي سرد بود هوا.سعيد دايي هيلدا تازه از كانادا اومده بود واسه نامزدي ما دوتا(هيلدا:بنده يه دايي ديگه دارم بـه اسم سعيد كه همسن شـهرامـه.ايران نيست ولي وقتايي كه مياد دوران اوج منـه ديگه😂چون كلي باهم شيطوني ميكنيم و اذيت ميكنيم بقيه رو كلا خيلي حال ميده😂بچه كه بوديم با هم نميذاشتن يه جا تنـها بمونيم ميدونستن خراب ميشـه اونجا از بس خرابكاري و شيطنت ميكنيم🙄🙃هميشـه هم طرف منو ميگيره تو همـه چي چه دكتر و امپول نزدن چه مسائل ديگه.اخه خود سعيدم با امپول يه ذره مشكل داره امپولاي بدون درد رو ميزنـه ولي انتي بيوتيكا يا كلا درد دارا رو اصلا و ابدا زير بار نميره😂البته منم اگه حالم بد باشـه مجبورم ميكنـه كه ب ميگه لازمـه😎) هرچي بـه هيلدا ميگفتم بيا خونـه من درس بخون خونتون شلوغه همش مـهمون دارين بـه خاطر سعيد و رفت و امد زياده نميتوني درس بخوني ميگفت نـه ميخونم خيالت راحت.نگو خانوم خانوما سرماخورده بود نميخواسته جلو من افتابي بشـه كه مبادا بفهمم.منم بـه خاطر هم تدريس هم كاراي دانشگاهم وقت نداشتم برم پيششون سرم خيلي شلوغ بود.زنگ ميزدم بهش ميگفتم بيام دنبالت ببرمت دانشگاه؟بيام ورت دارم ببرمت خونـه؟بريم بيرون؟بريم خريد؟ و ... خاطرات امپولی شهرام ميگفت نـه سعيد هست باهاش ميرم.من ساده ام فكر ميكردم چون سعيد بعد مدت ها اومده ميخواد پيشش باشـه چون ميدونستم خيلي روابطشون نزديكه.ميگفتم خب ديگه باشـه خيالم راحت بود سعيد هست😎شك كرده بودم كه چرا اينجوري ميكنـه هيلدا هرچي ميگم بهونـه مياره ديگه يه شب كه از اموزشگاه برميگشتم خونـه زنگ زدم هيلدا گفتم خودم فردا صبح ميام دنبالت واسه دانشگاهت.گفت نـه كار داري سرت سلوغه خودم ميرم.گفتم نـه وقتم واسه خانومم ازاد ازاده😂😉ميخوام درون خدمت خانومم باشم.😎💪ديد راهي نداره گفت باشـه البته با من من😎صبح رفتم دم خونشون هيلدا اومد تو ماشين سلام كرد چشمام زد بيرون از تعجب.صداش خيلي بد گرفته بود.گفتم هيلدااا اين چه وضع صداس؟😳😡هول شد گفت چيزي نيست ديشب همـه نوه ها خونـه پري( بزرگ هيلدا)بوديم سعيد ايكس باكسش رو راه انداخت از بس جيغ و داد كرديم اينجوري شده صدامون.☺️گفتم ايكس باكس جيغ و داد داره مگه؟😎🤔گفت اره بازيش هيجاني بود.🙄فهميدم بـه خاطر جيغ و داد نيست چون شده بود رفته بوديم شـهربازي يا جاهاي ديگه كلي جيغ كشيده بود ولي صداش نگرفته بود.به روي خودم نياوردم گفتم خب چه خبر؟خوش ميگذره منو نميبيني؟همش سعيد سعيد... ما رو فراموش كردي.گفت نـه دلم تنگ ميشـه براش برگرده و ... بعد شروع كرد با هيجان و اب و تاب از جاهايي كه اين يكي دوهفته با سعيد رفته بود رو تعريف ميكرد اصولا هم وقتي داره اينجوري با هيجان حرف ميزنـه و اب و تاب ميده راحت ميشـه ازش حرف كشيد😂(هيلدا:ببينيد چه بد منو بـه هيجان مياره از زير زبونم حرف بكشـه😎) يهو گفت جاات خالي شـهراممم پنجشنبه رفته بوديم ديزين اسكي😋گفتم كجااااا؟😳تازه فهميد سوتي داده ولي كم نياورد گفت ديزين اسكي برف بازي جاده چالوس.🙄رفته بوديم گردش فقط🙄 نگاش كردم فقط😎گفت ام چيزه خب رفته بوديم اسكي و برف بازي ولي جات خالي كلي خوش گذشت بهمون😉تاااازه رفتيم دركه...سريع حرف رو عوض كرد كه من رو بپيچونـه گير ندم گفتم تو اين سرما كي پيشنـهاد داد برين ديزين؟بعد اونوخ من الان بايد بفهمم؟😠احيانا اين گرفتگي صدا مال همون ديزين نيست؟😡هيلدا هم هول كرده بود ميگفت نـه گفتم كه مال جيغ و داده.گفتم كه اينطور اگه يه موقع خدايي نكرده مال همين ديزينيه كه رفتين من ميدونم و تو و سعيد.😎چون حالت مثل سرما خورده هاس گفت نـه سرما نخوردم.(نـه تو رو خدا ميخواستي بگم اره عشقم رفتيم سرما خورديم زيادم خورديم ميخواي بـه توام بدم؟😎😂والا يه جوري ميگه حالت مثل سرماخورده هاس توقع داره بگم اره سرما خوردم معلومـه كه ميگم نـه نخوردم اگه ميگفتم اره كه سرم رو سينـه ام بود قشنگ😂)رسوندمش دانشگاه خودمم رفتم اموزشگاه.رسيدم اموزشگاه گفتم بذار يه زنگ بـه سعيد ب ببينم اون تو چه وضعيتيه ميتونم بفهمم چه خبره يا نـه.زنگ زدم گوشيش رو برداشت از خواب بيدارش كرده بودم😂گفت هاااا؟😠گفتم ها و كوفته قلقلي سلامت كو بي ادب؟خوبه بزرگترم ازتا.گفت اوووو حالا يه روز😎(من و سعيد يه روز اختلاف سنيمونـه😂سر همينم كلي اذيتش ميكنم)گفت عليك چي كار داري سر صبح؟گفتم صبح كجا بود بابا پاشو لنگ ظهره.😎گفت من موندم هيلدا چي درون تو ديده با اين مغز فندقيت باهات ازدواج كرده بابا من بدنم بـه تايم ايران عادت نداره ريختم بهم اصن نـه ميدونم كي شبه كه روزه اين زنتم كه از اول هفته هوار شده سر من خونـه خودشون نميره توام كه معلوم نيست كدوم گوري هستي بياي ورش داري ببري همـه رو سرما داده😎 (هيلدا:چه ادميه اين سعيد جلوي من بـه به چه چهش بـه راهه اونوخ بـه شـهرام اينجوري ميگه😎نميدونستم اين حرفا رو زده)اينو كه گفت يهو زد رو استپ فكر كنم با دستش زد تو دهنش که تا جلو دهنشو بگيره بيشتر از اين خودشونو لو نده چون صداي كوبيدن اومد.گفتم گرفتگي صداي جفتتون مال مريضيه نـه؟سعيدم صداش گرفته بود اخه.گفت شما؟🤔گفتم سعيد مسخره بازي درنيار جواب منو بده.گفت من خوابم بذار بيدار شدم زنگ مي بهت.😑بعدشم چندتا الو الو كرد مثلا انتن رفته و قطع كرد.😂فهميدم جفتشون مريضن.بعد يه ربع دوباره زنگ زد بهم.گفت سلااااام داداش شـهرام😉خوبي خوشي سلامتي؟گفتم چي شد؟داشتي فحشم ميدادي يهو مـهربون شدي؟😎گفت من غلط بكنم احترام بـه بزرگترا هميشـه واجب بوده و هست و خواهد بود.شـهرام هرچي گفتم تو خواب بود جدي نگيريا😎گفتم داشتي ميگفتي.جفتتون مريض شدين اره؟😎گفت كي ما؟نـه بابا مريضي كجا بود؟🙄گفتم اها اونوخ من بود پنج شنبه رفته ديزين؟اره؟گفت تو از كجا ميدوني؟😱گفتم كلاغا خبر اوردن گفت اي لال شـه اون كلاغه كه همش لو ميده ادم رو يه دقيقه نخود تو دهنش خيس نميخوره.😠گفتم زبونتو گاز بگير.دايي علي خبر داره سرما خوردين؟🤔😠گفت نـههههه جون من لو نديااا حاضرم بميرم زير دست علي نرم😑(هيلدا:ببينيد دايي علي كيه كه سعيد از دستش فراريه😂چه برسه من)گفتم حالا چي شد سرماخوردين؟مگه لباس گرم نپوشيده بودين؟ گفت چرا بابا يكي از بچه ها كلاه هيلدا رو برداشت يه نفر ديگه داشت گلوله برفي ميزد بـه دوستش،دوسته جا خالي داد گلوله برفي خورد تو گوش هيلدا😎گفتم چيييييييي؟😡گفت باور كن بدون قصد بود.گفتم كلاهشو چرا برداشتين اخه؟😡تو نميدوني هيلدا فوتش كني مريض ميشـه اونوخ برديش ديزين؟😡بعدشم كه اينجوري استقبال كردين ازش😡سعيد باور كن حساب جفتتون رو ميرسم😡 گفت جون من شـهرام بـه علي چيزي نگو يه هفته اس فرارييم جفتمون از دستش اخه اجازه نداد ارزو و ارمان بيان ما رو هم گفت نريد ولي ما رفتيم اينجوريم كه شده عصباني ميشـه جون من چيزي نگو بهش.گفتم لازم نيست من چيزي بگم خودشون ميفهمن.گفت تو لطف كن نگو ما خودمون حلش ميكنيم گفتم ببينم چي ميشـه😈من بايد برم فعلا.بعدشم قطع كردم.كم كم داشتم عصبي ميشدم از بي احتياطي جفتشون. معمولا سر كلاس من گوشيمو خاموش ميكنم يا ميذارم سايلنت باشـه ولي اون روز ترسيدم گفتم نكنـه خدايي نكرده هيلدا يه چيزيش بشـه گفتم بذار روشن بمونـه سايلنت هم نباشـه.همونم شد.حدوداي ساعت ١٠ بود دنيا دوست هيلدا با گوشي هيلدا زنگ زد بهم.گوشي رو برداشتم فكر ميكردم هيلداس گفتم جانم؟قيافه شاگردام ديدني بود قشنگ شده بودن مثل گيرنده اي گوشاشون شده بود انتن مركزي فقط صداي منو ميگرفت كلاس سكوت كامل بود😂دنيا گفت سلام اقا شـهرام خوبين؟دنيام.گفتم سلام دنيا خانوم ممنون شما خوبين؟ گوشي هيلدا دست شما چي كار ميكنـه؟ گفت ببخشيد مزاحمتون شدم هيلدا يكم حالش خوب نيست هرچي ميخوره گلاب بـه روتون بالا مياره سرما خورده مثل اينكه بي حال بي حاله ميشـه بياين دنبالش با اين وضعيت نياد سر كلاس؟حالا تو همين حين كه دنيا داشت گزارش ميداد صداي هيلدا هم از اونور خط ميومد كه فحشش ميداد بنده خدا رو😂ميگفت لال شي دنيا نگوووو ديگه خفه شووو و ...(هيلدا:من هميشـه بـه جون خودم مودبم ولي اون موقع شرايط مودب بودن نبود ديگه😂🙄)از يه طرفم بچه ها زل زده بودن بـه من ببينن با كي دارم حرف مي😂قيافه هاشون باحال بود خندم گرفته بود.گفتم دنيا خانوم كلاس بعديتون كيه؟با كي كلاس دارين؟گفت ١١:٣٠ با استاد...(دايي علي)گفتم باشـه من الان ميام دنبالش ميبرمش بيمارستان مراقبش باشيد الان خودمو ميرسونم😎قطع كردم از بچه ها عذر خواهي كردم رفتم بـه مسئول اموزشگاه يه برگه دادم از بچه ها امتحان بگيرن😁(هيلدا: خاطرات امپولی شهرام تو اون شرايطم ول كن بچه هاي مردم نبود😎تازه بعدشم كلي ترور شخصيتيشون كرده بود بابت درصداشون😂)رفتم سمت دانشگاهشون وارد محيط دانشگاه شدم اكيپ هيلدا اينا رو ديدم از دور.رفتم جلو با سپهر و ارشيا سلام و احوال پرسي كردم با دنيا هم همين طور نوبت رسيد بـه هيلدا😎ديدم نشسته رو نيمكت هاي محوطه دانشگاه رنگ بـه رو نداره مشخص بود حالش خرابه.خيلي مظلوم گفت سلام گفتم عليك.اين طوري خوبي ديگه نـه؟😡اين طوري سرما نخوردي ديگه اره؟😡كه صدات از جيغ و داد موقع بازي گرفته درسته؟😡حالا من ميدونم و تو و اون سعيد كه بگم خدا چي كارش نكنـه تو رو برداشته ديزين😡مگه دايي علي نگفته بود نرين؟😡سپهر و ارشيا ميگفتن حالا اروم باش شـهرام جان با عصباني شدن كه چيزي درست نميشـه🙄گفتم نـه اخه بايد ببينم که تا كي بايد اين حرف گوش نكردناش ادامـه داشته باشـه😡به هيلدا گفتم پاشو ببرمت بيمارستان بلند شو😎هيلدا گفت بيمارستان واسه چي؟😢زيادي شلوغش كردين من خوبم فقط يه ذره سرما خوردم.😢بيمارستان نريم😢اينجوري كه ميگفت بيشتر منو عصباني ميكرد.گفتم هيلدا همين كه تخفيف دادم بهت نگفتم بريم پيش دايي علي برو خدا رو شكر كن بعد پاشو بهونـه نيار😡 ديدم ناي بلند شدن نداره اصلا.بازوشو گرفتم بلندش كردم با بچه ها خداحافظي كرديم يواش يواش اومديم سمت ماشين سوارش كردم و پيش بـه سوي بيمارستان.تو راه هيلدا اروم و مظلوم گفت شـهرام؟😢گفتم بله؟😎گفت ببخشيد😢گفتم چي رو ببخشم؟😎گفت همين كه بهت نگفتم رفتيم ديزين سرماخوردنمون حال بدم دروغي كه صبح گفتم و ...😢گفتم بعدا راجع بهشون حرف ميزنيم😎 رسيديم بيمارستان رفتم نوبت گرفتم نشستيم تو سالن انتظار.تا نوبتمون بشـه هيلدا همش ميخواست يه چيزي بگه ولي ميترسيد حرفي بزنـه اخرم طاقت نياورد گفت شـهرام😢ميشـه بگي امپول ننويسه؟😢گفتم نخير نميشـه با اين وضعيتت امپول نده جاي تعجب داره😎گفت عههه شـهرام بدجنس نشو ديگه جون من بگو امپول ننويسه😭گفتم قسم نداره😡 من چه بگم چه نگم فايده اي نداره مينويسه برات😎 نوبت ما شد رفتيم داخل دكتر يه پيرمردي بود يه مقدار جدي بود هيلدا رو معاينـه كرد كامل گوش و گلوش رو كه ديد كلي دعواش كرد هيلدا هم مظلوم نشسته بود هيچي نميگفت.نوبت رسيد بـه نسخه نوشتن هيلدا بـه من نگاه كرد كه بگم امپول ننويسه منم اصلا بـه روي خودم نياوردم😂(هيلدا:از بس بد😎)خودشم ميترسيد اعتراض كنـه دكتره دوباره دعواش كنـه.💪داروهاشو نوشت و ما اومديم بيرون هيچ توضيحي هم راجع بـه داروها نداد.همين از درون اتاق دكتر اومديم بيرون هيلدا غر زدنش شروع شد گفت خيلي بدي ديگه دوست ندارم واسه چي نگفتي امپول ننويسه من امپول نمي و ...😭گفتم يه دقيقه اروم بگير هنوز كه نميدونيم نوشته يا نـه بعدشم بر فرض نوشته باشـه بايد که تا دونـه و قطره اخرشو بزني😎😡گفت من نمي😠سوييچ ماشين رو گرفت رفت سمت ماشين منم رفتم داروهاش رو گرفتم ديدم سه که تا ١٢٠٠ بود با سه که تا دگزا با ٢تا تقويتي بود بقيه اشم قرص و شربت.رفتم تو ماشين ديدم هيلدا سرشو تكيه داده بـه صندلي خوابش.چيزي نگفتم كه بريم امپول بزنيم ماشين روشن كردم رفتيم خونـه مجردي خودم.هيلدا رو بغلش كردم بردم بالا تو خونـه گذاشتمش رو تخت كه بخوابه.تا هيلدا بيدار بشـه يكي دو ساعت طول كشيد تو همين حين پري زنگ زد بـه گوشي من واسه شام دعوتم كرد اونشب گفت همـه هم هستن قرار بوده هيلدا بهت بگه گفتم خودمم زنگ ب و اينا.هيلدا بيدار شد اومد از اتاق بيرون گفتم بهتري؟گفت نـه شـهرام تمام بدنم درد ميكنـه😭سرم سنگينـه😭گفتم ميدونم از حالت معلومـه.رفتم براش اب پرتقال اوردم گفتم بخور كارت دارم.بعدش رفتم تو اشپزخونـه كيسه داروهاشو اوردم نشستم كنارش.دونـه دونـه داروهاشو چيدم رو ميز جلوم.گفتم ابميوه اتو كامل بخور بايد دارو بخوري😎اخه ابميوه دوست نداره هيلدا اونم اب پرتقال😐مگه ميشـه؟مگه داريم؟😐🤔(هيلدا:هم ميشـه هم داريم😎)گفت شـهرام امپولم كه نميخواي بزني؟😭گفتم چرا اتفاقا.گفت نـه ديگه تو رو خدا اول داروهامو بخورم اگه خوب نشدم ب😭گفتم نـه اتفاقا اول بايد امپولاتو بزني چونـه هم نزن بـه اندازه كافي عصباني هستم از دستت😡گفت شـهرام تو رو خدا خواهش امپول ن ديگه😭 گفتم هيلدا که تا صبحم اينجا گريه كني بگي نمي قبول نميكنم باااايد امپولتو بزني فهميدي؟باااايد😎 شروع كرد گريه كردن منم شروع كردم اماده كردن پني سيلينش.اول بايد تست ميكردم.كشيدم تو سرنگ يه مقدار گفتم هيلدا دستتو بيار.اولش نميذاشت دستشو بگيرم بلند شد گفت نميمم😭😭گفتم هيلدااا😡😎خودش فهميد كه بايد بشينـه😎💪نشست رو دستش پنبه كشيدم دستشو كشيد عقب😎گفتم هيلدااا حرف گوش كن دستتو تكون نده😡مچ دستشو گرفتم پنبه كشيدم اروم نيدل رو زير پوستش كردم هيلدا گفت اييييي😭😭😭گفتم هيسسس الان تموم ميشـه.تزريق كردم درون اوردم نشستيم.رفتم براش شكلات اوردم گفتم بيا بخور دلتو نگه داره.گفت نميخورم😭😠گفتم هيلدا عزيزدلم چرا لجبازي ميكني اخه؟ بـه خاطر خودت ميگم امپولتو بزن وگرنـه ميدوني كه چه قدر اذيت ميشم درد بكشي.گفت معلومـه چه قدر ناراحتي😭زورگو😭دوست ندارم اصلا😭همش زور ميگي😭ديدم نخير اينجوري نميشـه😎ميدونستم شب دايي علي اينا هم هستن و حتما دايي متوجه حال هيلدا و سعيد ميشن بـه خاطر همين تصميم گرفتم من ن امپول هيلدا رو دايي مجبورش كنـه بزنـه.گفتم ميخواي نزني؟گفت اوهوم ولي تو كه نميذاري😭همش زور ميگي.گفتم باشـه نميخواد بزني خوبه؟ هيلدا چشماش شده بود اندازه ته كاسه😂گفت جدي كه نميگي؟🤔گفتم چرا اتفاقا عزيزم جدي جدي ميگم وقتي نميخواي بزني من واسه چي مجبورت كنم؟هيلدا باورش نميشد كه قبول كردم نزنـه😂ميگفت جون هيلدا چي تو سرته؟🤔😢مگه ميشـه يهو نظرت برگرده؟🤔گفتم نميخوام فكر كني زورگوام وقتي دوست نداري منم نمي برات.هيلدا كه رو ابرا سير ميكرد😂كلي خوشحال شده بود.گفتم پاشو برو بخواب استراحت كن که تا شب بريم خونـه پري.گفت مگه توام مياي؟😐😳گفتم ببخشيد كه بنده همسرت هستم😎ميخواي نيام؟😎گفت نـه منظورم اين نبود اخه قرار بود من بهت بگم كه امشب مـهمونيه منم يادم رفت ولي گويا خودت ميدوني🙄گفتم يادت نرفت از قصد از ياد برديش كه نيام وضعيتت رو ببينم😎گفت نـه بـه جون خودم يادم رفت واقعا.يه ذره سر بـه سرش گذاشتم بعدش هيلدا رفت خوابيد که تا هشت شب.بيدارش كردم ساعتو ديد كلي غر زد بهم كه چرا زودتر بيدارم نكردي؟دير ميشـه که تا بريم و اينا...حاضر شدن خانوما هم كه ماشالله هزار ماشالله يه صبح که تا شب طول ميكشـه تازه شانس اوردم هيلدا مريض بود زياد حال ارايش كردن و اينا نداشت وگرنـه هيچي ديگه که تا ١٢ بايد منتظر ميموندم😂 (هيلدا: نـه كه مثلا اقايون سه سوت حاضر ميشن.😎اقايون بدترن كه همش جلو اينـه بـه موهاشون ور ميرن😎) خلاصه هيلدا حاضر شد رفتيم دنبال باباي من و پيش بـه سوي خونـه پري.همين رسيديم رفتيم تو هيلدا بـه پري گفت پري سعيد اينا كجان؟ پري هم گفتن بالا تو اتاق سعيدن همـه بچه ها منتظر شما دوتا بودن كه بياين.هيلدا هم سريع رفت بالا كه حساب سعيد رو برسه😂 با همـه سلام و احوال پرسي كردم رفتم طبقه بالا پيش بچه ها ديدم صداي هيلدا رفته هوا.گفتم چه خبره؟😎هيلدا ساكت شد با همـه سلام و احوال پرسي كردم سعيد گفت هيچي اين خانوم خانوما دارن دعوا ميكنن با بنده كه چرا لوشون دادم😎هيچي نگفتم گفتم بذار دعوا كنن😂به ارزو گفتم ارزو بابات كي مياد؟گفت ١٠كشيكش تموم ميشـه مياد اينجا.سعيد و هيلدا مشغول بحث بودن اينو كه شنيدن يهو سكوت كردن باهم گفتن چييييي؟😳😱گفتم هيچي شنيدين كه دايي علي ساعت ١٠ مياد😈قيافه هاشون ديدن داشت😂 دور هم بوديم داشتيم پانتوميم بازي ميكرديم صداي زنگ اومد.دايي علي تشريفشونو اوردن😈همـه رفتيم پايين سلام عليك كرديم دايي بـه هيلدا كه رسيد گفت بـه به شاگرد غايب😎دوستات گفتن حالت خوب نبوده😎گفت چرا دايي خوبم🙄دايي گفتن كه اينطور.سعيدم تب داشت نرفت نزديك كه دست بده از دور سلام احوال پرسي كرد.هيلدا از وقتي دايي علي اومد از كنار من جم نخورد😂نـه حرف ميزد نـه تكون ميخورد نـه هيچي.شام خورديم دايي اومد گفت شـهرام جان اگه اجازه بدي ميخوام پيش زاده گلم بشينم😉گفتم بعله حتما بفرماييد دايي.بلند شدم دايي نشست.گفت خب هيلدا خانوم امروز چرا حالت بد بود نيومدي سر كلاس؟گفت خوب بودم دايي🙄دايي گفت بعد كلاسو پيچوندي چون امتحانم داشتين😎حالا اخر ترم كه نمره ندادم بهت ميفهمي كلاس پيچوندن يعني چي😎هيلدا گفت عهههه نـه دايي اممم چيزه خب دايي خوب نبودم ديگه يه ذره بد بود حالم.گفت چيت بود؟گفت نميدونم كه يه ذره بد بود🙄😢به من نگاه كرد گفت شـهرام هيلدا چش بود؟😎گفتم راستش دايي قصه اش درازه اينجا هم جاش نيست واقعا بخوام براتون بگم🤔سعيد و هيلدا اينجوري نگام ميكردن😠دايي گفتن بگو كاري بـه اين دوتا نداشته باش چون ميدونم اين حال خراب از كجا اب ميخوره😎گفتم از كجا دايي؟😳دايي بـه هيلدا و سعيد با يه لحن جدي و عصباني گفتن مگه من نگفتم بهتون نريد اسكي؟😡مگه نگفتم سرده هوا سرما ميخورين؟😡 بفرما اينم از نتيجه اش😡جفتتون پاشيد بريد بالا تو اتاق که تا بيام تكليفمو مشخص كنم باهاتون😡هيلدا و سعيدم مظلوم بلند شدن رفتن سعيد علامت ميكشمت نشون ميداد بهم😂رو گردنش با دست خط افقي ميكشيد😂دايي گفت سعيد برو بالا😡منم با نيش باز براش ابرو بالا مينداختم و چشمك ميزدم بهش اداي امپول تو دست گرفتن درون مياوردم😂كلي حرص ميخورد😂دايي بلند شد بره بالا پيش هيلدا و سعيد گفتم دايي هيلدا رو بردم دكتر امروزم نيومد سر كلاس بـه خاطر همين بود امپول نوشت دكتر براش ولي نزد خواستم بدونين.دايي هم گفتن باشـه مرسي كه گفتي.دايي رفت بالا بعد نيم ساعت اومدن پايين سه تايي.قيافه سعيد و هيلدا مشخص بود دايي هم دعواشون كرده هم قراره ابكش بشن😂دايي اومدن نشستن از تو كيفشون نسخه درون اوردن شروع كردن نوشتن.هيلدا مظلوم رفت پيش بابام نشست بابا هم ديد هيلدا ناراحته طاقت ناراحتيشم ندارن سر بـه سرش ميذاشت كه اروم بشـه بـه سرماخوردگيش فكر نكنـه.سعيدم اومد كنار من نشست اروم زيرمنو تهديد ميكرد ميگفت شـهرام بـه جون خودم يه روز فقط يه روز بـه عمرم باقي باشـه زنده ات نميذارم😎ابكشت ميكنم😎با همين دستاي خودم خفه ات ميكنم😎حالا ببين چه بلايي سرت ميارم😎و... منم ميگفتم حالا شوما فعلا ببين از زير دست دايي سالم بيرون مياي يا نـه اونوخ اينجوري كري بخون و تهديد كن😂😉حرص ميخورد.رفتم نسخه هاي جفتشون رو گرفتم دايي واسه هيلدا هم نسخه نوشته بود ولي بـه عنوان جريمـه بود تقويتي بود امپولاش و داروهاش.واسه شـهرامم دوتا ٦.٣.٣بود با دوتا ويتامين سي و قرص و شربت.دايي گفت شـهرام هيلدا با خودت امپولاشو بزن.سعيدم با من.بعد بـه سعيد گفت پاشو بريم بالا😎سعيد ميگفت حالا چه كاريه يه شب دور هميم هستيم پايين ديگه🙄😉بلند نميشد بره تو اتاقش😂دايي علي گفتن رضا و شـهرام دوست گلمون نياز بـه كمك داره😎منظورشون اين بود ببرينش بالا.جفتمون رفتيم سمتش سعيد بلند شد اومد فرار كنـه زير پا انداختم بهش سريع گرفتمش.دوتايي بـه زور برديمش بالا دايي هم پشت سرمون اومد اونا رفتن تو اتاق من اومدم پايين هيلدا قايم شده بود پشت بابام😂تو خودش جمع شده بود مظلوم منو نگاه ميكرد.رفتم جلو گفتم هيلدا عزيزم بيا بريم تو اتاق💋 جلو بابا جرئت داشتم با لحن ديگه اي برخورد كنم باهاش؟😂بابا بـه قطعات مساوي تقسيمم ميكرد.😂هيلدا بـه بابام نگاه كرد يه نگاهم بـه من كرد با اكراه بلند شد دستشو گرفتم رفتيم بالا.همين رفتيم تو يهو انگار منفجر شد همـه رو جمع كرده بود حرصاشو يه جا تنـها شديم سرم خالي كنـه😂گفت خيلي بدي😭خيلي بدجنسي😭چرا لو دادي؟😭دايي كلي دعوامون كرد😭و... يه ريز داشت ميگفت منم خونسرد داشتم گوش ميدادم😉گفتم خب تموم شد حرفات؟گفت اره😢گفتم خوبه حالا بخواب رو تخت😎 حرصي شده بود چه جور😂صداي سعيد و دايي علي هم از اتاق سعيد ميومد بحث ميكردن باهم.هيلدا دراز كشيد رو تخت نميدونم چي شده بود اين قدر مظلوم شده بود حرف نميزد اعتراضم نميكرد.امپولاشو اماده كردم رفتم بالا سرش اماده اش كردم سمت راستش رو همين پنبه كشيدم زد زير گريه حالا گريه نكن كي گريه بكن.😐گفتم هيلداااا😳اروم باش عزيزم يه امپول ساده اس بـه خدا😐با گريه گفت نـههه نميخوام بممم خواهششش شـهرام تو رو خدا😭قول دادي بهم گفتي ن😭و... باهاش حرف زدم ديدم اروم نميشـه رفتم بابا رو صدا كردم ميدونستم بابا بياد هيلدا حرفشو گوش ميده.بابا اومد داخل هيلدا که تا بابا رو ديد صداي گريه اش بيشتر اوج گرفت.بابا گرفتش تو بغلش حرف زد باهاش پنج دقيقه نشد هيلدا اروم شد😑گفتم فقط ميخواستي بابا بياد نـه؟😎 بابا هيلدا رو خوابوند رو تخت خودشم بغلش نشست گفتم بابا ميشـه بي زحمت نگهش دارين؟بابا هم گفت من خيليم شجاعه اروم ميخوابه تو كارتو بكن😎بهم اشاره كرد نگهش ميداره ولي الان نـه.پنبه رو كشيدم خودشو سفت كرد.گفتم عهه هيلدا نداشتيمااا اذيت نكن ديگه💋توده عضلاني درست كردم نيدل رو اروم فرو كردم هيلدا گفت اييييييي😭😭بابا شروع كرد باهاش حرف زدن كه حواسش پرت بشـه.شروع كردم پمپاژ كردن جيغش رفت هوا🤔سفت سفت كرد خودشو كمرشو چرخوند بابا سريع گرفت كمرشو.گفتم هيلداااا😡 شل كن ببينم😡ميگفت نميتونم بـه خداا درش بيار شـهرام😭😭گريه ميكرد حرف گوش نميكرد اصلا.داد زدم هيلدااا شل كن گفتم وگرنـه درون ميارم رو همينجا ميااا😡ديدم نخير اصلا نميشنوه😎چندتا ضربه زدم ادامـه دادم تزريق رو هيلدا هم با صداي بلند گريه ميكرد.١٢٠٠اش تموم شد.سريع دگزا رو هم زدم براش.نوبت رسيد بـه ويتامين سي.هيلدا هق هق ميكرد از گريه زياد هرچي باهاش حرف ميزدم بابا حرف ميزد اروم نميشد اصلا🤔بلندش كردم نشوندمش بهش اب دادم خورد يه ذره اروم شد.گفتم عزيزم چرا اذيت ميكني خودتو اخه؟قربونت برم لازم نباشـه كه دكتر نمينويسه مينويسه؟💋اين ويتامين سي هم لازمـه كه بزني بخواب بعد افرين خوب💋با هق هق گفت نـه نمي نميخوام😭بابا گفت هيلدا عزيز بابا حتي اگه من خواهش كنم ازت بزني بازم ميگي نـه؟💋گفت بابا بـه خدا درد داره نميخوام😭بابا گفت ميدونم عزيزم ولي بايد مصرف كني ديگه مگه نـه؟😉به هر زوري بود راضي شد.دراز كشيد دوباره بابا داشت ميزد امپولشو.پنبه رو كشيدن نيدل رو فرو كردن هيلدا دوباره از سر گرفت گريه اشو.منم موهاشو ناز ميكردم باهاش حرف ميزدم حواسش پرت بشـه ولي نميشد😑 😑بابا شروع كرد تزريق از شدت گريه اش نفس يهو رفت😱سريع تو صورتش فوت كردم بتونـه نفس بكشـه گفتم بابا درش بيار هلاك شد هيلدا.😳اروم با دستم ميزدم رو دهنش كه هوا وارد دهنش بشـه بتونـه نفس بكشـه بابا نيدل رو درون اورد تونست نفس بكشـه مثل ابر بهار گريه ميكرد.اين قدر دلم سوخت براش(هيلدا: دوستان دقت كنيد دلش سوخته اينـه وضعيت😂نميسوخت چي بود😂)بلندش كردم نشوندمش بابا يه ذره حرف زد باهاش گريه اش بند اومد ولي هق هق ميكرد.اومدم حرف ب هيلدا گفت برو بيرون قهرم باهات😭بابا هم بـه طرفداري از هيلدا گفت برو بيرون😎گفتم اي بابا😐خلاصه من بدبخت رو بيرون كردن گفتم بذار برم بـه سعيد يه سر ب ببينم درون چه حاله😂شايد باورتون نشـه ولي هنوز سعيد نزده بود امپولشو😂دايي گفتن هيلدا زد امپولشو؟ گفتم بله دايي زد.سعيد گفت واقعا زد؟😐گفتم اره😏گفت بدون اعتراض؟😐گفتم بعلههههه😂😉دايي علي گفتن بفرما هيلدا با اون ترسش،نصف توئم كه هست زد تموم شد اونوخ تو هنوز نزدي😡خلاصه كه سعيدم بـه زور زد😎بعدشم دوتايي منو سكته تلافي لو دادنشون😑
هيلدا بـه من گفت كه فقط خاطره خودشو تعريف كنم بـه خاطر همين براي سعيد رو تعريف نكردم دوستان. ببخشيد طولاني شد چشماتون خسته شد.ممنون كه خونديد🌹ببخشيد بد بود تقريبا تو خواب نوشتم اينا رو از بس خسته بودم🙄نظر يادتون نره🙏، خاطرات امپولی شهرام




[خاطرات آمپولی پزشکی پرستاری - خاطره هیلدا خانم خاطرات امپولی شهرام]

نویسنده و منبع | تاریخ انتشار: Fri, 15 Jun 2018 06:13:00 +0000



خاطرات امپولی شهرام

خاطرات آمپولی پزشکی پرستاری - خاطره هیلدا خانم

سلام دوستان گلم.اومدم ادامـه خاطره چند پست قبل رو بذارم براتون🌹مرسي از دوستان بابت نظراتون جواب دوستان رو تو بخش نظرات پست قبل خودم دادم🌹اينم از خاطره:
من خوابيدم حدودا يه ساعت بعدش از سوزش دستم بيدار شدم ديدم شـهرام داره سرم رو از دستم ميكشـه بيرون.سوزش بدي تو دستم ايجاد شده بود كه بـه خاطر چسبي بود كه بـه انژيوكت زده بود دايي که تا محكم بشـه و پوستم حساسيت داده بود.گفتم اييييي يواش😢شـهرام گفت كاري نكردم كه خانومي،بهتري؟گفتم گلو و گوشم درد ميكنـه😢گفت خوب ميشـه نگران نباش💋گفتم همـه رفتن؟گفت اره عزيزم رفتن.گفتم مگه ساعت چنده؟😐گفت ٢.من😐گفتم دوووو؟ چرا بيدارم نكردي؟😭شـهرام پاشو بايد بريم خونـه كلي كار داريم لباسا مونده اتو نداره و ....(عين اسپند رو اتيش بالا پايين ميپ از هول)شـهرام دستامو گرفت گفت اروم باش يه لحظه مگه فردا ميخواي بري بيمارستان با اين حالت؟😎گفتم شـهرام بايد برم وگرنـه تكرار بخش ميخورم😢گفت با دايي حرف مي با استادت صحبت كنـه نري فردا رو.گفتم نـه واجبه كه برم😢رفتيم بيرون از اتاق ديدم م مشغوله رفتم بوسش كردم گفتم شرمنده كمكت نكردم 😔گفت خيالت راحت باشـه كدبانو شـهرام بود😉(شـهرام كاراي خونـه رو بلده درون حد بنز همـه چيز و همـه جوره بلده😋همينجا بگم من مثلا با شـهرام قهر بودم ولي خب قهرم زود زود يادم ميره😂)گفتم دستش درد نكنـه😍 با اجازه ات ما بريم.م گفت كجا برين؟شب بمونين ديگه؟گفتم ن كلي كار خونـه داريم💋خداحافظي كرديم و اومديم خونـه خودمون.نصف شب از درد گلوم بيدار شدم ديدم تو اتاق خودمونم و شـهرامم محكم بغلم كرده نفسم بالا نميومد😑اومدم بيام از تخت پايين ديدم دستاش شل نميشـه من بيام بيرون اروم صداش كردم.شـهرام؟شـهرام؟شـهرام؟ با خواب الودگي گفت هووومممم؟ گفتم هوم و كوفته بايد بگي جانم تحت هر شرايطي😎😂 گفت هيلدا نصف شبي بيدارم كردي اينو بگي؟بگير بخواب بچه.گفتم نـه ولم كن ميخوام برم دستشويي.بلند شدم رفتم اب نمك قرقره كردم اومدم بيرون ديدم شـهرام پشت درون دستشوييه.گفتم اينجا چي كار ميكني؟گفت گلوت درد ميكنـه؟😎گفتم نـهههه.گفت هيلداا😎گفتم خب...يه ذره.🙄گفت دهنتو باز كن ببينم😎گفتم خوبم شـهرام ول كن ديگه.در رفتم بدو بدو رفتم تو اتاق پ رو تخت پتو هم كشيدم سرم.شـهرام اومد تو اتاق گفت باشـه گلوت درد نميكنـه واي بـه حالت فردا بريم بيمارستان حالت بهتر نشده باشـه.😎(فرداش كشيك بيمارستان بخش دندون بود. خاطرات امپولی شهرام منم كشيك داشتم) صبح بيدار شدم شـهرام زودتر بيدار شده بود صبحونـه اماده كرده بود.من كلا صبحا كه بيدار ميشم موهام وضع خيلي وحشتناكي دارن و هر كدوم يه ورين واسه خودشون با چشم بسته و سر و وضع وحشتناك بد اومدم بيرون رفتم سمت دستشويي تو راه خوردم تو ديوار دادم رفت هوا گفتم ايييييي دماااغمممم نابووود شدمممم😭 شـهرام بنده خدا سكته كرده بود از ترس اومد از اشپزخونـه بيرون گفت چي كار كردي با خودت؟گفتم خوردم تو ديوار😢گفت صدبار نگفتم که تا هوشيار نشدي از تخت بيرون نيا كه اينجوري نشـه؟😂ميخنديد گفتم نخند بدجنس😎يهو گفت هيلدا ميگم چيزي هست بـه اسم اينـه و شونـه باهاشون اشنا بشي بد نيستا😉دمپاييمو درون اوردم شـهرام هم پا گذاشت بـه فرار.بعد از اينكه از دستشويي اومدم بيرون اومدم برم تو اتاق لباس بپوشم بريم بيمارستان شـهرام گفت كجا؟گفتم لباس بپوشم خوشگل كنم ديگه😋گفت اول صبحونـه بدو ببينم😎گفتم نـه نميخورم🙄گفت نشنيدم چي گفتي گفتم بيا صبحونـه بگو چشم😎گفتم شـهراااام😒گفت نشنيدم بگي چشم😎گفتم اه همش زور ميگي زور زور زور(پاهامم ميكوبيدم زمين😂) رفتم عنق نشستم پشت ميز اخمو و دست بـه سينـه.شـهرامم نشست ديد من چيزي نميخورم خودش لقمـه ميگرفت برام ميداد بهم.دوتا خوردم گفتم من سير شدم برم لباس بپوشم. خاطرات امپولی شهرام گفت نـه بشين صبحونـه كامل بخور بعد .گفتم اههه سير شدم ديگه نميخوام بخورم😎گفت باشـه نخور اخر ماه كه رفتيم پيش دكتر معده ات با خودت ديگه من جواب نميدم ديگه طرف داريتم نميكنم. يه ذره فكر كردم گفتم اوممم باشـه ولي فقط چندتا دونـه ميخورم ديگه نميخورم. صبحونـه خورديم رفتم اماده بشم شـهرام هم ميز رو جمع ميكرد از اشپزخونـه گفت هيلداا امپولاتم بذار تو كيفت.من كه خشك شدم همونجا تو اتاق.گفتم وايي هنوز يادشـه اين😭گفتم باشـه ولي امپولا رو قايم كردم .بايد١٠ صبح ميزدم .با شـهرام رفتيم بيمارستان.تو راه دستمو گرفت گفت هيلدا عزيزم باز تب داري كه صداتم درون نمياد😎گفتم خوبم شـهرام گير نده ديگه😢چيزي نگفت ديگه😉رسيديم بيمارستان.گفت هيلدا من گوشيم امروز استثناء روشنـه هروقت كاري داشتي خدايي نكرده حالت بد شد زنگ بزن باشـه؟💋گفتم چشم😊گفت بي بلا خانومي بدو بريم سر كار که تا اخراج نشديم💋اون رفت دنبال كار خودش منم رفتم خوابگاه روپوشومو پوشيدم رفتم سر كار خودم .ساعت ٩:٤٥ بود ديدم پيجم ميكنن اصلا حواسم بـه ساعت نبود رفتم ايستگاه پرستاري ببينم چ كارم دارن ديدم شـهرام وايساده اونجا😑😭تازه يادم اومد كه وايي امپولا😭اروم رفتم جلو گفتم بله خانوم فلاني كارم داشتين؟(يكي از پرستارا) گفت اقاي دكتر كارتون دارن.شـهرام رو ديدم بـه روي خودم نياوردم گفتم سلام خسته نباشي خوبي؟ گفت سلام ممنون سلامت باشي عزيزم تو خوبي؟بهتري؟گفتم بعله عاليم💪🙄گفت خدا رو شكر حالا عالي ترم ميشي😉من😑 گفتم چه كارم داشتي؟ گفت بيا باهام.دستمو گرفت رفت سمت ا.دكمـه طبقه خوابگاه ما رو زد گفتم واسه چي خوابگاه؟كاري ندارم اونجا كه.گفت دندون سر جيگرت بذار ميفهمي.رفتيم دم خوابگاه گفت خب هيلداخانوم بدو برو امپولاتو بيار.گفتم امپولا؟🙄كدوم امپولا؟🙄گفت هيلدااا😎گفتم جووونم؟😁گفت گفتم برو بيار امپولاتو خودتو نزن كوچه علي چپ😎گفتم اخه چيزه...گفت چيزه؟پنيره؟گفتم نـه پنير نيست خب...خب...با يه قيافه و لحن كه انگار ميخواد مچ بگيره گفت هيلدا نكنـه نياوردي امپولاتو؟😎گفتم دقيقااااا زدي تو هدف😁همزمان با اين جمله يه بشكن هم زدم و اشاره كردم بـه خودش😂لحنش جدي تر شد از همون لحنايي كه من حساب ميبرم و يعني اينكه شـهرام تو مرزه بين عصبانيت و خونسرد بودنـه😑گفت چي؟نشنيدم.نياوردي؟😎مگه من بهت نگفتم بذار كيفت بيار بيمارستان الان ميگي نياوردم؟😎گفتم خب يادم رفت ديگه😢(در تمام اين مدت من دستام قفل بودن تو هم و شونـه هامو تكون ميدادم مثل بچه ها که تا مظلوم بشم و شـهرام دلش بسوزه ولي درييييغ از يه ذره دلسوزي😢)يه ذره صداش رفت بالاتر ولي جدي بود گفت يادت رفت يا خودت از قصد از ياد برديش؟😎😡فكر كردي تو اين بيمارستان بـه اين بزرگي يه ١٢٠٠و دگزا پيدا نميشـه؟😎😡گفتم خب ببخشيد الان كه يادم رفت بعد ن ديگه😢مچ دستمو گرفت محكم ول نمي كرد گفت بيا بريم ببينم😎داشت ميبردتم داروخونـه اورژانس و ايستگاه پرستاري اونجا.گفتم كجااا؟😭تو رو خدا نريم امپول بزنيم خواهششش😭شـهرامم توجهي نكرد😒مقاومت ميكردم و نميخواستم برم با شـهرام ولي نميتونستم زورش هزار برابر منـه😢انگار داره پنبه جا بـه جا ميكنـه😂انگار نـه انگار.با يه دستم با دستش ور ميرفتم که تا مچش باز بشـه ولي نميشد😑رفتيم که تا دم داروخونـه و همچنان مچ دستم تو دست شـهرام بود خيلي محكم كه درون نرم😢 ب مسئول داروخونـه كه يه پسر جوون بود اون موقع گفت سلام علي خوبي؟ داداش يه ١٢٠٠ و دگزا ميدي؟بعد باهات حساب ميكنم الان كيف پولم همراهم نيست.علي اقا هم گفتن سلام دكترجان خوبين شما؟دكتر بدون نسخه؟😳نميشـه مسئوليت داره برام💪 من نيشم باز شد😂شـهرام ديد گفت نخند مطمئن باش ميزني😡😎من😢 گفتم خب ببين قسمت نيست من امپول ب ديگه تو رو خدا ول كن بريم سركارمون😢گفت اگه حرف گوش ميكردي شايد الان كوتاه ميومدم ولي الان كه حرف گوش نكردي بايد بزني😡😎بغض كرده بودم.شـهرام با علي حرف زد و بالاخره راضيش كرد كه امپولا رو بده بهش بدون نسخه و بعدا خود شـهرام نسخه بنويسه بده بـه علي كه مشكلي پيش نياد😢شـهرام امپولا رو گرفت يه تقويتي هم گرفت دست منو محكم تر گرفت و رفت سمت ايستگاه پرستاري اورژانس😢گفتم شـهرام نزنيم😭تو رو خدا😭تو رو جون هركسي كه دوسش داري😭مقاومت ميكردم تو راه رفتن باهاش خودمو ميكشيدم عقب ولي شـهرام زورش خييييييلي زيادتر از من بود منو مثل پر كاه ميبرد جلو.😢رفتيم دم ايستگاه پرستاري.يكي از پرستارا دوست خودم بود تو مدرسه باهم بوديم.تا ما رو ديد سلام و احوال پرسي كرد شـهرام بهش گفت خانوم .... ميشـه امپولاي هيلدا رو اماده كنيد؟😎اسم دوستم اريانا بود گفت بعله حتما.اينجا بود كه من زدم زير گريه و بغضم تركيد.اريانا گفت باز تو ميخواي امپول بزني شروع كردي؟😎گفتم اريان توروخدا امادش نكن😭شـهرام گفت هيلدا جلو همكارا زشته اينجوري گريه ميكني😎اروم باش😎از شانس فوق العاده ام همون موقع يكي از همكاراي شـهرام اومد و همديگه رو ديدن و هيچكس حواسش بـه من نبود😋منم پا گذاشتم بـه فرار رفتم بخش كودكان😂همينجور داشتم ميدويدم يهو خوردم بـه يه جسم سفت و سخت😑عين كتلت پخش زمين شدم.نيست خيلي شانس قشنگي دارم يه دقيقه نميذاره از موقعيتاي خوبم سوءاستفاده كنم😎خورده بودم بـه امير دوست شـهرام.متخصص اطفاله.هنوز منو نديده بود گفت خانوم؟خانوم؟خوبين؟خانوم؟سرمو چرخوندم منو ديد گفت عه هيلدا تويي؟گفتم نـه بعد كي ميخواستي باشـه؟ادم وسط راه واميسته؟😎اخه اينجا جاي وايسادنـه؟اخه چرا درك نميكني شايد يه نفر رد ميشـه از اينجا اينجوري بخوره بهت با مغز ميره تو زمين؟😎... همينجور داشتم حرف ميزدم امير گفت بااابااااا نفس بگير.جونت درون اومد خب.تو خوردي محكم بـه من طلب كارم هستي؟😂كجا ميري با اين عجله؟مگه بخش كودكان بودي؟گفتم نـه همينجوري داشتم رد ميشدم🙄😢(نميخواستم لو بدم كه شـهرام دنبالمـه و ...)گفت رد ميشدي؟با اين سرعت؟انگار داري از كسي فرار ميكني اره؟😎گفتم نـههههه 🙄داشتم رد ميشدم.با اجازت من برم كلي كار دارم🙄😉گفت باشـه برو ولي مشكوك ميزني😎🤔گفتم نخيرم مشكوك چي اخه؟😎همون موقع گوشيم زنگ زد شـهرام بود😭جواب ندادم قطع كرد امير گفت شـهرام بود چرا جواب ندادي؟😐🤔گفتم همينجوري،خداحافظ😢دوباره دوييدم😊شـهرامم تند تند زنگ ميزد جواب نميدادم اخرش پي ام داد بهم هيلدا زنگ مي بهت جواب ندي هم اون روي منو ميبيني هم ميگم پيجت كنن ديگه اون موقع نميتوني درون بري😡😎زنگ زد منم با اون تهديد قشنگي كه كرده بود جواب دادم فقط گوشي رو گذاشتم دم گوشم و اروم اروم گريه ميكردم.تا كال زدم شـهرام گفت هيلدا كجايي؟😡گفتم شـهرام من نمي😭گفت هيلدا جواب منو بده گفتم كجايي؟😡خيلي عصباني بود.شـهرام يا عصباني نميشـه يا اگرم بشـه كسي جلو دارش نيست اون موقع هم عصباني بود بدجور جرئت حرف زدن نداشتم😭گفتم بخش كودكان😭گفت همونجا بمون الان ميام😡گفتم شـهرااااام تو رو خدا امپول ن خواهش ميكنم😭گفت الان ميام حرف ميزنيم😎قطع كرد و چند مين بعد اومد.تو راهرو ديدم داره با امير حرف ميزنـه اروم اروم رفتم جلو.شـهرام منو ديد گفت بـه به هيلدا خانوم😎اروم و مظلوم گفتم شـهرام😢 يعني خجالتم نده😢اخماش وحشتناك تو هم بود.امير گفت هيلداخانوم نگفته بودي فرارم بلدي بكني😉گفتم امير دو دقيقه نميتوني ساكت باشي ميبيني شـهرام عصبانيه هاااا هي بيشتر اتيشيش كن😎امير ميخنديد شـهرامم خندش گرفته بود ولي ميخواست جدي باشـه من حساب ببرم.با امير حرف زد يه ذره بعد خداحافظي كرديم.شـهرام انگار دزد گرفته محكم باز مچمو گرفت تند تند ميرفت سمت اورژانس.منم گريه ميكردم بـه پهناي صورت همـه با تعجب نگامون ميكردن😢اروم جوري كه شـهرا بشنون ميگفتم شـهرام تو رو خدا من حالم خوبه امپول ن😭خواهش ميكنم😭جون من😭رسيديم دم ايستگاه پرستاري شـهرام يهو برگشت سمت من گفت هيلدا اروم باشـه😎زشته اينجوري داري گريه ميكني😡به اريانا گفت حاضر كنيد امپولاشو بي زحمت.منم گريهههه هق هق ميكردم😑😢شـهرام دست منو گرفت كشيد جلو خودش كه راه برم و برم سمت تزريقات😭گفتم من نمي نميخوام😭شـهرامم دستمو گرفته بود ميكشيد سمت تزريقات😢رفتيم داخل اتاق دوتا تخت بود رفتيم پشت پرده شـهرام گفت هيلدا بخواب رو تخت بدو عزيزم.😎(عزيزمي كه ميگفت از فحش بدتر بودا😂)من هيچ واكنشي نشون نميدادم فقط گريه ميكردم بـه پهناي صورتم😑شـهرام گفت هيلدا خانوم با شما بودماااا😎😎😎بازم هيچ كاري نكردم😢شـهرام رفت پشت پرده دستكش دستش كرد اومد داخل ديد من حاضر نشدم يه دادي زد من سكته كردم.گفت مگه نميگم بخواب رو تخت؟😡دادي كه كشيد فقط باعث شد من گريه ام بيشتر بشـه و بدنم شروع كنـه لرزيدن(من روي صداي بلند خيلي حساسم دست خودم نيست يه جا دعوا ميشـه خود بـه خود فشارم ميوفته بدنم ميلرزه موقع امپول بيشتر ميشـه اين واكنش مخصوصا موقع هايي كه دايي هست.اين داديم كه شـهرام زد اولين و اخرين داد بود كه زد و گرون تموم شد واسش😂😉)واقعا بهم برخورد بـه خاطر دادي كه زده بود😎شـهرام ديد من يهو شروع كردم لرزيدن فهميد چي شده خودش اومد بازو گرفت برد كنار تخت نشوند رو تخت.كفشامو دراورد دكمـه هاي پايين مانتومو هم باز كرد شلوارمم شل كرد اروم گفت بخواب عزيزم.من گريه هام شديد تر شده بود شـهرام ديد بازم كاري نميكنم خودش دمر خوابوندتم😢اريانا اومد همون موقع شـهرام امپولامو ازش گرفت اريانا اومد بالاسر من گفت هنوز داري گريه ميكني كه💋گريه نداره كه.يه امپول ساده اس، خاطرات امپولی شهرام هيچي نميگفتم دادي كه شـهرام زده بود سنگين بود واسم شوكه بودم تصميم گرفتم از لج شـهرامم كه شده صدام درون نياد موقع امپولا.شـهرام اومد بالاسرم شلوارمو كشيد پايين گفت هيلدا نيازي نيست كه ديگه تذكر بدم هوم؟😎با سر گفتم نـه.گفت خوبه بعد اروم بخواب اذيت نشي ليدوكايين نميتونم بكشمميدوني كه حساسيت داري😎سمت راستمو پنبه كشيد گفت نفس عميق بكش عزيزم.من هق هق ميكردم نفس درست حسابي هم نميتونستم بكشم چه برسه عميق.بدنمم لرزش خفيف داشت يخ يخ بودم.شـهرام پنبه الكي رو كشيد توده عضلاني درست كرد نيدلش رو فرو كرد.١٢٠٠بود.قرار بود من صدام درون نياد بعد گوشـه دستمو گذاشتم دهنم و گازش گرفتم.وقتي مطمئن شد تو رگ نزده اروم شروع كرد تزريق كردن😭دندونامو محكم فشار ميدادم رو هم صدام درون نياد و بي صدا بـه پهناي صورتم اشك ميريختم.خيلي داغون بود وضعيتم.شـهرام گفت افرين همينجوري عاليه قربونت برم(ميدونست قهر ميكنم باهاش بـه خاطر دادي كه كشيد واسه همين اينجوري قربون صدقه ام ميرفت منو يه ذره اروم تر كنـه😉)انگار تو كمرم داشت ميزد موادش پخش ميشد انگار ميرفت تو كمرم.نميدونم واسه شما همچين حالتي پيش اومده يا نـه واسه من زياد پيش اومده انگار مواد تو كمرم داره خالي ميشـه و كمرم درد ميگيره شـهرامم اينو ميدونست بـه اريانا گفت كمرمو بماله.وسطاي تزريق بود پام يه ذره سفت شد شـهرام چندتا زد رو م شل شد و همـه سرنگ رو تزريق كرد.اين قدر درد داشتم اصلا نفهميدم كي دگزا رو زد درد دگزا تو درد ١٢٠٠گم بود اصلا.😭 فقط پنبه كشيدن هاشو حس كردم.تقويتي هم نزد ديگه برام.جاي دندونام رو گوشـه دستم كبود شده بود و خون مرده.شـهرام سرنگا رو انداخت سطل اشغال اومد پشت پرده پيش من.اون لحظه واقعا نميخواستم شـهرامو ببينم حتي😎اومد يه ذره جاي امپولامو ماساژ داد گفت افرين خوووب ديدي درد نداشت؟اينو كه گفت من از شدت عصبانيت ميخواستم دونـه دونـه موهاشو بكنم با موچين😎دستشو با دستم پرت كردم تو بغل خودش شلوارمو مرتب كردم بلند شدم كه باعث شد قيافه ام جمع بشـه.شـهرام گفت هيلداا چرا اينجوري ميكني عزيزم؟دراز بكش بذار دردت اروم بشـه.💋 اصلا توجه نكردم بهش فقط گريه ميكردم و اخمام وحشتناك تو هم بود.بهم برخورده بود😂😉كفشامو پوشيدم از اتاق تزريقات اومدم بيرون شـهرام پشت سرم ميومد اروم ميگفت هيلدا؟هيلدا؟هيلدا عزيزم؟ببخشيد اشتباه كردم.نبايد داد ميزدم ببخشيد.هيلدااااا؟دستمو گرفت چون تند تند داشتم ميرفتم سمت خوابگاه اين دست گرفتنش باعث شد پرت بشم تو بغلش.سريع اومدم بيرون هم محيط كاري بود هم من عصباني بودم وحشتناك(موقع عصبانيت خودخوري ميكنم و دلم ميخواد برم يه جا تنـها باشم فقط داد ب😊)گفت كجا داري ميري اخه؟عزيزم ببخشيد ديگه. خوب تقصير خودت بود حرف گوش نميكردي منم مجبور شدم داد ب.دستمو گرفت همون دستيم كه گاز گرفته بودم و جاش وحشتناك درد ميكرد.دقيقا از همون قسمت كه گاز زدم گرفت دستمو باعث شد صدام درون بياد گفتم اييي قيافم جمع شد گفت چي شد؟خوبي؟دستمو كشيدم بيرون از دستش يه ذره اروم ماليدم دستمو گفت هيلدااااا چي كار كردي با دستت؟گفتم بـه خودم مربوطه اينو گفتم و بدو بدو رفتم خوابگاه و خودمو انداختم رو تخت و با صداي بلند شروع كردم گريه كردن😭 هم بـه خاطر درد امپولا هم ناراحتيم از شـهرام.شـهرامم تند تند زنگ ميزد گوشيمو خاموش كردم و اين قدر گريه كردم خوابم برد.با صداي پيج كردن اسمم چشممو باز كردم.وحشت كردم بدو بدو رفتم سمت ايستگاه پرستاري ديدم استادم عصباني ايستاده بچه ها هم دورش بودن و منتظر منـه.😑تنم باز يخ كرد.اروم رفتم جلو گفتم سلام استاد.داد و بيدادي بود كه سرم هوار شد😭😐داااد ميزداااا😑ميگفت بي مسئوليتي.هيچي نميشي.دكتر بايد وظيفه شناس باشـه و ....😐من فقط سرم پايين بود چيزي نميگفتم داد و بيداداش كه تموم شد گفت خانوم تشريفتونو ببرين خونـه تكرار بخش ميخورين که تا ديگه اينجوري از زير كار درون نرين😡اينو كه گفت من هوشيار شدم انگار گفتم استاد شرمنده من حالم خوب نبود باور كنيد رفتم خوابگاه چند لحظه استراحت كنم خوابم برد بـه خاطر اثر داروهام و... اصلا گوش نميكرد و تكرار بخش زد برام😭با عصبانيتي چندين برابر رفتم اژانس گرفتم رفتم خونـه بزرگم.هميشـه ناراحتم خيلي زياد يا عصباني ميرم اونجا.تو ماشين كه گريه ميكردم هيچ.رسيدم خونـه جونم رفتم تو بغلش زار زار گريه ميكردم😭😂 جونم وحشت كرده بود كه چي شده من اينجوري دارم زار مي.رفتيم تو خونـه رفتم اتاقم(چون تك نوه ام از طرف پدري خيلي بهم ميرسن😂😉)لباسامو عوض كردم رفتم دوش گرفتم اومدم بيرون سير که تا پياز قضيه رو گفتم واسه جونم جونمم كلي نصيحتم كرد كه زندگي بالا پايين داره شـهرامم مرده گاهي اوقات داد ميزنـه حتي ممكنـه دست روت بلند كنـه نبايد هردفعه اينجوري بياي اينجا يا بري خونـه بابات كه😎كلي نصيحتم كرد.گفت با داييت حرف بزن بـه استادت بگه قضيه اتو كه تكرار بخش هم نخوري.شب موندم همونجا که تا صبح بيدار بوديم با جونم و خيلي خوش گذشت بهمون.سر صبح گوشيم رو روشن كردم ٧٠تا ميس كال از شـهرام بود با ١٥٠ که تا اس😐گفتم حقته اقا شـهرام بكش كه تازه اول راهي😎صبحونـه خوردم مشغول خوردن بودم ديدم يهو زنگ درون رو زدن.سيخ وايسادم😐گفتم كيه جون؟گفت اقا شـهرامـه 😎😐گفتم مااااماااان واسه چي بـه شـهرام زنگ زدي اخه؟😭گفت مادر از ديروز نگرانته نميشد بـه نگم كه😉رفتم تو اتاقم درم قفل كردم شـهرام اومد جونم سه ساعتم اونو نصيحت كرد😂 ديدم جونم صدام ميكنـه گفتم جونم؟گفت بيا برو سر خونـه زندگيت اقا شـهرام منتظرته😎اروم گفتم اقا شـهرام هه😎😂حاضر شدم رفتم بيرون شـهرام عيييييين پسر بچه هايي كه خرابكاري ميكنن و تنبيه شدن شده بود اگه قهر نبودم باهاش ميرفتم لپاش رو ميكشيدم😂من از اتاق اومدم بيرون شـهرام سريع بلند شد ايستاد اروم گفت سلام😊منم اروم و با اخم جوابشو دادم😎 جون گفت م بيا برو با شوهرت باهاش حرف زدم😉گفتم جون فقط بـه خاطر شما دارم ميرم😎خداحافظي كرديم از جون اومديم تو ماشين شـهرام ميخواست حرف بزنـه باهام ولي من چون محل نميدادم نميتونست😂رفتيم خونـه اومدم برم تو اتاقمون شـهرام گفت هيلدا بيا بشين كارت دارم.رفتم نشستم گفت خوبي؟گفتم بعله بـه لطف شما😎گفت قهري؟(فوووووق العاده مظلوم😂)هيچي نگفتم گفت بعد قهري ولي بـه خدا من نميخواستم اينجوري بشـه از دوستت شنيدم تكرار بخش خوردي.با عصبانيت گفتم بعله😡😡گفت اروم باش هيلدا ببخشيد داد زدم سرت عصباني بودم ازت ببخش ديگه😢دست خودم نبود و از ديشب اومدم خونـه ديدم نيستي دلم ريخت ديشب جون زنگ زدن گفتن بهم كه اونجايي اروم شدم و.... كلي حرف زد منم درون كمال بدجنسي گفتم تموم شد حرفات؟ گفت اره گفتم باشـه قشنگ بود گفت يعني نبخشيدي؟😐گفتم معلومـه كه نـه😎سعي هم كردم نگاش نكنم چون ميدونستم خندم ميگيره😂قيافه اش خيلي خيلي باحال بود.رفتم اتاقمون خوابيدم با خيال راحت😂بيدار شدم كل خونـه شده بود بوي غذا😋 لازانيا درست كرده بود واسه خودشيريني😂دلم ضعف داشت ميرفت از گرسنگي.😋اصلا بـه روي خودم نياوردم كه اين همـه كار كرده برام😂رفتم بيرون گفت عه عزيزم بيدار شدي؟ناهار امادس😍گفتم باشـه😎خيلي يخ رفتم نشستم پشت ميز.شـهرام همـه ذوقش خوابيد😁💪ناهار خورديم خداييش عالي بود طعمش😋ميز رو جمع كرد من جلو تي وي بودم داشتم فيلم ميديدم ديدم اومد دستشم يه بسته كادويي بود.قلبم شروع كرد تند زدن😂تو دلم گفتم يعني چيه؟ گفت هيلدا؟جوابشو ندادم.گفت هيلدا خانومي؟بازم جواب ندادم.گفت باشـه قهري ديگه منم اين كادو رو ميبرم ميدم خانوم ...(همون پرستار كه من بدم مياد ازش) حرصي نگاش كردم 😡بلند زد زير خنده گفت هيلدا قيافه ات عالي بووووود😂من😡😎گفتم حالا قيافه خودتم ميبينيم بريم خونـه اينا( باباي خودش)نيشش بسته شد.گفت نگو كه ميخواي بـه بابا بگي😭گفتم اتفاقا ميخوام تعريف كنم واسشون😎گفت هيدااااا نگو ديگه بابا خفه ام ميكنـههههه گفتم اشكال نداره دستشون درد نكنـه عوضش من دلم خنك ميشـه که تا تو باشي ديگه سر من داد نزني گفت من غلط بكنم داد ب ديگه 😑😂كادومو داد يه ساعت خريده بود واسم خيلي خوشگل بود😋 گفت هيلدا راستي فردا ميتوني بري بيمارستان؟گفتم چرا؟گفت با استادت حرف زدم قضيه رو بهش گفتم دايي هم گفتن بهشون قرار شد فردا بري بيمارستان پيششون.گفتم واااااااقعاااااااا؟😋گفت اره عزيزم واقعا.گفتم من كه عاشقشتمممممم😍مرسيييييييي💋خيلي خوشحال بودم.😋اون روز رو رفتيم بيرون كلي خرج گذاشتم رو دست شـهرام😉بهم باج داد بـه باباش چيزي نگم😂دستمم باند بستم كه خوب بشـه😑امپول بعديامم نزدم😋
دوستان يه توضيحي بدم فقط اين تيكه اخر ميدونم ربطي بـه امپول و اين چيزا نداشت فقط چون يكي از دوستان تو نظرات خاطره قبليم گفته بودن خب منت كشي شـهرامم ميگفتي اينجا تعريف كردم🌹 و يه چيز ديگه هم اينكه فكر نكنيد شـهرام خيلي زن ذليل و اين چيزاس😂😉به موقع اش منم مثل خودش منت كشي ميكنم بدتر😢مرسي از اينكه خونديد🌹نظر يادتون نره😉: خاطرات امپولی شهرام




[خاطرات آمپولی پزشکی پرستاری - خاطره هیلدا خانم خاطرات امپولی شهرام]

نویسنده و منبع | تاریخ انتشار: Tue, 10 Jul 2018 16:49:00 +0000



پروفایل برای تولد داداشای دوقولو

خاطرات آمپولی پزشکی پرستاری

سلاااام بر خوانندگان گل وبلاگ.حالتون خوبه؟دلم واستون تنگ شده بود.
اومدم ادامـه خاطرمو بزارم.خب:
گفتیم کـه منو حمـید پایینـه کوه موندیم و نرفتیم بالا و من سر حمـید بلاهای مختلفی از جمله ریختن آب سرد رو سرش جمع لباساش و ریختن اونا تو آب (بیچاره دیگه هیچی نداشت بپوشـه)
نافور اون کیف پر از امپولش (خداییش آخریـه خیلی حال داد) و غیره.خلاصه این کـه مـیگم خوش گذشت فک کنم فقط بـه من خوش گذشت نـه حمـید.
بچه ها چن ساعت بعد برگشتن. پروفایل برای تولد داداشای دوقولو اومدن تو اتاق.منم واسه شب آمپول داشتم،که البته بـه خودم قول داده بودم بـه هیچ وجه اونا رو ن.
حمـید بـه پارسا گفت:پارسا این پدرام کیف منو گم و گور کرده معلوم نیس چیکارش کرده.تو دارو هاشو بده که تا بعد.که درون کمال تعجب دیدم پارسا یـه کیف درون اورد بدتر از مال حمـید
باهم دیگه حرف مـیزدنو حمـید هم آمپولارو آماده مـیکرد.وای خیلی بد بود.
منم کـه هر وخ مـیخواستم یـه نظری چیزی بدم بهم چشم غره مـیرفتن.
خلاصه حمـید آمپولا رو اماده کرد.اونم سه تا
از پیشـه پارسابلند شد کـه همزمان منم بلند شدم و گفتم:حمـید من نمـیااااا.
حمـید:شما بیخود مـیکنی کـه نمـیزنی!مگه دست خودته؟
من:بعله کـه دست خودمـه عمرا هم ب.
یـهو حمـید داد زد:پدراااام داری کلافم مـیکنی.
من:نمـیخواااااام بممممم پارسا هم بلند شد و گفت:ااااپدرام زشته بگیر بخواب دیگه.
من:نمـیخوابم
خلاصه کلی با هم بحث کردیم.همـه بچه ها مـیخواستن راضیم کنن بخوابم ولی من مقاومت مـیکردم. پروفایل برای تولد داداشای دوقولو اونام هیچ رقمـه بیخیـال نمـیشدن
اخرش حمـید گفت:خیلی خب خودت خواستی.
اومد طرفم کـه منم طی یـه حرکت غیر منتظره از درون پ بیرون و پا گذاشتم بـه فرار.
که پارسا داد زد:دیواااانـه با این حالت کجا داری مـیری؟
و هم زمان همـه از اتاق اومدن بیرون.
حالا من بدو اونام دنبالم. با چه سرعتی هم مـیدویدن.
منم حالم اصلا خوب نبود سرفه مـیکردم.ولی بازم مـیدویدم.
بچه ها خیلی عصبانی بودن. خودمم دیگه پاهام جون نداشت سرم گیج مـیرفت.
خلاصه بعد از نیم ساعت بدو بدو بچه ها بهم نزدیک شدن یکیشون یـهو دستمو کشید کـه با کله پرت شدم رو سنگلاخ.پیشونیم انگار اتیش گرفت.محکم گرفتنم منم کـه اصلا دیگه نمـیتونستم راه برم کشون کشون بردنم تو اتاق ولی همـین کـه تو روشنایی صورتمو دیدن کپ .
امـیر:پدراام صورتت چرا خونیـه؟؟؟!!!
با بغض گفتم:خیلی نامردین.من نمـیخوام آمپول ب چرا اینقدر اذیتم مـیکنین.سرمو انداختم پایین و اشکام فرو ریخت.پارسا دستشو گذاشت رو شونم و گفت:عزیزم ما کـه بده تو رو نمـیخوایم بخواطر خودته همـه این کارا نمـیبینی حالت بده؟
چیزی نگفتم.بچه ها کمکم بشینم.حمـید هم خیلی ناراحت بود با دستمال کاغذی و پنبه و بتادین اومد نشست پیشم.
نگام کرد و اروم گفت:خیلی درد داری؟
سرمو برگردوندم و گفتم مـهم نیس.
حمـید:از دستم ناراحتی؟
من:نباید باشم؟
حمـید:خب بازم معذرت اخه تو بگو چیکار کنم داداشی.مـیبینی کـه حالت چقدر بده.من کـه دوس ندارم الکی امپول بدم تازه خودمم اصلا رابطه خوبی با آمپول ندارم ولی خب به منظور تو لازمـه.اگه نزنی ممکنـه کارت بـه بیمارستان بکشـه.
دیدم حرفاش درسته منم زیـادی لج بازی کرده بودم.سرمو انداختم پایین و گفتم:ببخشید حمـید دست خودم نبود.
یکم با لبخند نگام کرد و بعدش با مـهربونی بغلم کرد سرمو بوسید و اروم گفت:اشکال نداره بهش فکر نکن. بعدش گفت خب حالا مـیزاری زخمتو ببینم؟
منم گفتم باشـه.
اول با دستمال یکم روی زخمو پاک کرد بادش پنبه رو بتادینی کرد ولی همـین کـه کشید روی زخم گفتم:اییییی و سرمو کشیدم عقب.
گفت:داداشی یکم تحمل کنی تمومـه.ولی دوباره همـین کـه پنبه رو گذاشت سرمو کشیدم عقب.
حمـید گفت:خیلی خب بیـا سرتو بزار رو پای من .
سرمو گذاشتم رو پاش با یـه دستش هم سرمو نگه داشت.خیلی سوخت ولی محکم لبمو دندون گرفتم کـه چیزی نگم.یـادش رفته بود باندو بیـاره.امـیر حسین داشت از درون مـیومد تو بهش گفت باندو از کیف بیـاره اونم اورد.
باندو چند دور پیچید دور سرمو با خنده گفت:خب اینم از این.تموم شد.
بلند شدم سرم درد مـیکرد.
حمـید گفت:خب پدرام جان اماده ای امپولارو بزنی؟
من:حالا نمـیشـه اینبارو ن؟
حمـید:اااااا پدرام ما با هم حرف زدیم.اصلا اگه مـیترسی پارسا برات بزنـه .فک کنم بهتر از من بزنـه.
منم کـه دیگه اصلا حال مخالفت نداشتم بـه ناچار قبول کردم.
حمـید پارسا رو صدا زد.
یکم با هم حرف زدن پارسا هم گفت:باشـه اشکال نداره.امپولاشو کجا گذاشتی؟
حمـید:اونا دیگه رسوب کرده بود.نمـیخواد اونا رو.
پارسا:باشـه.خب اقا پدرام اماده شو که تا بیـارم داروهاتو.
دوباره استرس گرفتم حمـید فهمـید گفت:اصلا بهش فکر نکن.سعی کن ذهنتو با چیزای دیگه مشعول کنی.من خودمم مشکل تو رو دارم درکت مـیکنم.پارسا با آمپولای اماده اومد. حمـید رو هم از بیرون صدا زدن رفت.من بودم و پارسا و امـیر کـه داشت با گوشیش ور مـیرفت
پارسا:خب پدرام امـیرم بگم بیـاد یـا نـه؟
من:نـه بابااااا من اصلا تکون خوردن بلد نیستم خیـالت تخت
پارسا:تا ببینیم و تعریف کنیم.
پنبه الکلو اورد و گفت دراز بکش.
منم خیلی مظلوم خوابیدم
یـه بالشت هم گرفتم جلو صورتم.پارسا شلوارمو داد پایین وایییی این لحضات اصلا بدتر از خود امپولشـه پر از استرسه همـین کـه پنبه کشید صفت شدم.
پارسا:ااااا پدرام؟
من :چیـه؟
شل کن بابا چرا اینقد سفت شدی؟
من:عاخه چطوری من اصلا شل حالیم نیس.
پارسا:راستی باشگاه رو چیکار کردی؟مـیخوای بری؟
هم زمان هم مو فشار مـیداد.
گفتم:اره مـیخوام ب...ایییییییی.امپولو فرو کرد.
پارسا:خب
من:اخ اخ مـیخوام برم.
پارسا:خودت؟
من:وای نـه با مـهدییی اخخخخخ بسهههه.
خیلی دردش بد بود.پارسا دیگه چیزی نپرسید منم درون استانـه گریـه بودم کـه کشید بیرون. پنبه گذاشت.خواستم بلند شم گه گفت:کجا هنوز دوتا دیگه هست.
گفتم:مـیشـه بعدا بزنی؟
پارسا:نخیر بخواب ببینم.
دوباره خوابیدم.پنبه کشید چشامو محکم بستم سوزنو فرو کرد یـه ای اروم گفتم.شروع کرد پمپ سعی کردم این یکی رو تحمل کنم ولی خیلی دردش بد بود.گفتم:اخ پارسا خیلی درد داره.
گف:الانـه تمومـه،ولی تموم نمـیشد گفتم:ای ابییییییی داداش بسه بکش بیرون ایییییی.اروم اروم پمپ مـیکرد.یـهو کمرمو تکون دادم کـه گفت:اااا تکون نخور.ولی من خیلی درد داشتم:داد زدم:چرا تمومم نمـیشـه فلج شدممم و یـه تکون اساسی خوردم و خواستم بلند شم کـه یـهو پارسا زانوشو گذاشت رو کمرم و بقیشو پمپ کرد وااای کـه چقد درد داشت.دیگه داشتم گریـه مـیکردم.دوباره طرف اول خیس شد کـه یـهو گفتم:نـههههه و بلند شدم.پارسا:پدرام بخواب
من:نمـیخوااااام
پارسا:پوووف داری کلافم مـیکنی این درد نداره بخواب.
ولی من راضی نمـیشدم.
یـهو داد زد:اه امـیر بیـا اینو بخوابون زود باش.
اونم اومد.همـین کـه خواستم بـه خودم بیـام دیدم منو خوابوند دمرم کرد.
پارسا هم سریع پنبه کشید زد.
که گفتم:واااااییییی پام.
شلوارمو کشید بالا.ولی با این کـه عصبانی بود خیلی برام خوب زد.
بعدش گفت:قبلیـارو حمـید زده واست کبود شده؟
گفتم اره.
گفت:دارم واسش اتفاقا تبم داره حالش خوب نیس.
گفتم:مـیخوای چیکارش کنی؟
پارسا یـه لبخند مرموز زد:هیچی مـیدونی کـه چقد با آمپول مشکل داره.
دوس نداشتم یـه وخ اذیتش کنـه ولی چیزی نگفتم. کم کم چشام گرم شد خوابیدم.ولی بعد یـه مدتی انگار بچه ها داشتن سر یـه چیزی با هم حرف مـیزدن.توجه نکردم کـه یـهو احساس کردم یکی پرت شد کنارم.سریع چشامو باز کردم کـه در کمال تعجب دیدم حمـیده! بچه ها هم سریع دستاشو گرفتن محکم نگهش داشتن.خواستم ببینم چه خبره کـه یـهو حمـید داد زد:اااااییییییییییییی.و چشماشو محکم روی هم فشار داد.
پاشدم نشستم کـه دیدم پارسا یـه سرنگ بزرگ خالی دستشـه.فهمـیدم موضوع چیـه.
پنبه رو رو ش گذاشت.
طرف دیگشو داد پایین.به بچه ها هم اشاره کرد محکم تر بگیرنش اونام همچین محکم گرفتنش کـه با تشک یکی شد بیچاره.پنبه رو کشید سرزنو وارد کرد یکم پمپش کرد کـه حمـید محکم بالشتو بـه دندون گرفت.
حین تزریق همش با یـه صدای خفه و کش دار مـیگفت:اییییی اییییییی.
و محکم چشاشو رو هم فشار مـیداد.تکونم کـه اصلا نمـیتونست بخوره.
سر سومـی هم سرشو فرو کرد تو بالشت چیزی نگفت.ولی وقتی سرشو بلند کرد چشاش پر اشک بود
ولی دیگه واسه بعدی نتونست تحمل کنـه وقتی زد هی مـیگفت:بسههه بکش بیرونننن واییییی اخخخ.
پارسا شلوارشو داد بالا گفت:تقصیر خودت بود همکاری نکردی.بعدم یـه چشمک بـه من زد ولی از دست پارسا خیلی ناراحت شدم مطمئن بودم بد زده براش
من دیگه نخوابیدم.ولی آمپولای حمـید قوی بود خوابید.اینقدم عمـیق خوابید کـه واسه شام هرچی صداش زدیم بلند نشد.
فردا صبحش بعد از صبحونـه قرار شد راه بیـافتیم.حمـیدم کـه انگار بـه خواب زمستونی رفته بود.به زور بلندش کردیم.با تهدیدای پارسا من صبحونمو خوردم ولی حمـید مـیگفت گشنم نیست و حالم بـه هم مـیخوره و این حرفا پارسا هم مـیگفت یـا صبحونـه یـا تقویتی
اخرشم حمـید گفت:اصلا بیـا تقویتی هارو بزن بیخیـال صبحونـه شو اخه وقتی مـیگم نمـیتونم چطوری حتما بخورم.
پارسا هم نامردی نکرد بهش دو که تا تقویتی زد .چون شبشم آمپول خورده خورده بود خیلی دردش اومد ولی چیزی نگفت.
وقتیم کـه راه افتادیم پارسا واسش یـه ساندویچ درست کرد گفت ممکنـه وسط راه ضعف کنـه یـه وخ.
پایین اومدن هم کـه یـه داستانی بود واسه خودش.ولی بـه لطف شوخیـا و حرفای بچه ها زیـاد اذیت نشدیم.
بازم تشکر از بچه های گل وب کـه خاطرمو خوندین: پروفایل برای تولد داداشای دوقولو ، پروفایل برای تولد داداشای دوقولو




[خاطرات آمپولی پزشکی پرستاری پروفایل برای تولد داداشای دوقولو]

نویسنده و منبع | تاریخ انتشار: Thu, 14 Jun 2018 01:57:00 +0000



اهنگ من که نمیگم قهرکن قهر کن ولی حرف بزن

خاطرات آمپولی پزشکی پرستاری


سلام امـیدوارم درون سال جدید روزای خوبی درانتظارتون باشـه
از اول عید هی مـیخوام براتون خاطره بزارم ولی بدلیل ضیق یـا ذیق یـا زیق یـا ظیق یـا ..... اهنگ من که نمیگم قهرکن قهر کن ولی حرف بزن فکر کنم همون ضیق وقت امکانش نبود 
راستش از پاییز 95
 اتفاقات زیـادی برام افتاد  کـه تا همـین چند وقت پیش ادامـه داشت
و  حالا کـه همـه چی ارومـه هوس کردم براتون خاطره بگم و بهتون تقدیم کنم
برای یک ماموریت  بازم سر از یـه جای دور افتاده درون اوردم
همـه چیز از یـه خانـه بهداشت درون یـه روستا  شروع شد
یـه ساختمون یـه طبقه  تقریبا نو ساز نـه چندان بزرگ درون باز بود با سوییچ زدم بـه در یـه پسر جوون پشت مـیز نشسته بود و از هر دو طرفش جعبه دستمال کاغذی گذاشته بود و با دماغش درگیر بود  سرشو از روی انبوهی از  کاغذ بلند کرد  گفت بله بفرمایید  بعد سلام   گفتم به منظور بازرسی اومدم هنوز حرفم تموم نشده بود کـه احساس کردم بهورز بیچاره رنگش پرید گفتم نترس داداش من  .....
عزرائیل نیستم کارتمو نشون دادم از معاونت هلال احمر مزاحمتون مـیشم   نفس راحتی کشید گفت بله بله بفرمایید گفتم چرا رنگت پرید گفت اینقد کـه شما جدی بودی  فکر کردم از وزارت  بهداشت اومدن باز گیر بدن خندیدم  گفتم  نـه بابا اومدم بهم کمک کنی باهاش دست دادم و خودمو معرفی کردم با صمـیمـیت دستمو فشرد و گفت منم محسن هستم درون خدمتم  چند ساعتی گذشت  با هم صمـیمـی شدیم پرونده ها رو دیدیم امارها و از اینجور چیزا...مسولیت چندین روستا بـه عهده ی همـین خونـه بهداشت و بهورز بود کار سختی داشت  اینطور کـه تعریف مـیکرد بعضیـا اصلا به منظور زدن واکسن همکاری نمـی و مجبور بود  درب خونـه ها بره و التماس کنـه کـه بابا  بچه تون به منظور در امان موندن از بیماری ها ی خطرناک حتما واکسن بزنـه و نباید از زیرش درون رفت که!!! خانم های باردار هم بـه هیچ وجهه راضی نمـیشدن به منظور تشکیل پرونده و مراقبت بـه خونـه بهداشت مراجعه کنن  چند بار بـه خاطر همـین موضع کار بـه کتک کاری کشیده شده بود از اون طرف هم مسولان بهش گیر مـیکه چرا درست کارتو انجام نمـیدی خلاصه کـه این بهورز بیچاره یـه سر داشت و هزااااررر سودااا   اهل اونجا هم  نبود  همـین کارو براش سختر کرده بود دلم براش سوخت
منو بـه خونـه اش دعوت کرد چون نزدیک غروب بود و جایی به منظور موندن نداشتم قبول کردم یـه خونـه ی سازمانی چسپیده بـه ساختمون خونـه بهداشت جزئي از خونـه بهداشت محسوب مـیشد بنده خدا با وجود سرماخوردگی کلی ازم پذیرایی کرد گرم صحبت بودیم کـه در زدن رفت درون باز کرد  یـه خانم مسن مـهربون براش شام اورد گفتم نـه مثل اینکه خیلی دوستت دارن اونقدرام کـه مـیگی بد نمـیگذره گفت اره  زری خانم همـیشـه بـه من  لطف دارن مثل یـه مادر اینجا خوبه  این روستا مردمش درک بالاتری دارن امکاناتشون هم بد نیست ادمای دوست داشتنی  هستن ولی روستاهای اطراف بـه خاطر همکاری نشون یکم اذیتم مـیکنن ولی درون کل ادمای مـهربونو دوست داشتنی هستن
نیمـه های شب بود من بیدار بودم  صدای تند رعدو برق  خو ابو از چشمام گرفته بود   تو هال مشغول تایپ گزارشاتم شدم صدای  محسنو  از تو اتاق شنیدم  تو خواب ناله مـیکرد بلند شدم رفتم کنارش دستمو گذاشتم رو پیشونیش خیلی داغ بود صداش زدم بیدار شد بـه سختی نفس مـیکشید گفتم خیلی تب داری گفت همـه ی بدنم درد مـیکنـه   دارم  مـیمـیرم نفسم بالا نمـیاد بهش اب دادم که تا خورد فورا بلند شد دوید سمت دسشویی اومد بی حال افتاد گفتم اینورا دکتر چیزی پیدا نمـیشـه گفت نـه سه ساعت که تا شـهر فاصله هست گفتم این کـه چیزی نیست با هم مـیریم گفت نـه این وقت شب خبری از دکتر نیست  تازه تو این بارون جاده خرابه گرفتار مـیشیم گفتم  اینجوری کـه داغون مـیشی تبت خیلی بالاست  کار دستت مـیده گفت پریروز دکتر رفتم ولی وقت نشد سر وقت داروهامو  مصرف کنم گفتم عه بعد کو داروهات ؟بگو بیـارم گفت فکر کنم تو خونـه بهداشت جا گذاشتم کلیدو برداشتم گفت چتر یـادت نره  رفتم بیرون بارون مفصلی مـیبارید  همـه جا پر اب بود حیـاطو طی کردم رسیدم بـه در بازش کردم بعد کمـی گشتن داروها رو پیدا کردم سریع خودمو رسوندم بالا سرش نسخه رو دیدم گفتم یعنی هیچ کدوم از این امپولا رو نزدی گفت نـه فرصت نکردم  مـیخواستم امپولا رو اماده کنم گفت نـه اونا نمـیخواد همـین قرصا رو بخورم کافیـه گفتم  چرااا؟تبت بالاست بزار ب روبراه بشی گقت نـه قرصا رو بخورم خوب مـیشم  راضی نشد منم اصراری نکردم چندتا قرص رو یـه جا با یـه لیوان اب خورد کـه هنوز بـه معده اش نرسیده حالش بهم خورد بدون هیچ حرفی شروع کردم سرنگو از جلدش درون اوردن گفت نـه لازم نیست مشکوک گفتم چرا مقاومت مـیکنی ؟ اینا رو وقت نکردی بزنی یـا نخواستی بزنی ؟  با شیطنت گفتم ببینم نکنـه مـیترسی آره؟ گفت بگم آره مـیخندی بهم؟ گفتم نـه  بابا منم از تزریق متنفرم گفت من خیلی وقته نزدم گفتم اشکالی نداره الان مـیزنی گفت ن راحت ترم گفتم دست بردار  گفت از ده سالگی که تا حالا امپول نزدم  گفتم جدی؟ لوک خوشانس بودی بعد پنیسیلینو تست کردم یـه امپولو کشیدم تو سرنگ  پد الکلی  برداشتم ا

ومدم کن

ارش  گفتم برگرد هی این پا اون پا مـیکرد گفتم برگرد زودباش دیگه گفت من خجالت مـیکشم ازت یـهو خندیدم  گفتم عه خجالت نداره که!! گفت باور کن گفتم  من فکر کردم با هم رفیق شدیم نگو تو هنوز منو یـه غریبه مـیدونی داره بهم برمـیخوره هاااا گفت نـه نـه اصلا اینطور نیست راستش از همون اول کـه چهره ی صمـیمـی و  خودمونیت رو دیدم حس کردم  انگار سالهاست مـیشناسمت گفتم چه جالب منم همـین حسو دارم بعد حالا کـه اینجوری شد برگرد وادارش کردم برگرده خواستم اماده اش کنم دستمو گرفت گفت تروخدااا نـه  نمـیتونم واقعا خجالت مـیکشم گفتم ای باااباااا چقد خجالتی هستی بزار ب حالت خوب نیست اینقد تبت بالاست پتو از حرارت بدنت گرم شده  بـه هر زوری بود اماده شد پنبه کشیدم بلند گفت وای
تروخدا یواش گفتم چیزی نیست نترس بنده خدا اینقد استرس داشت  و خجالت کشید نفهمـید کی امپول تموم شد از خجالت سرشو بین دستاش قایم کرده بود اصلانم بلند نمـیکرد درون گوشش اروم  گفتم خوبی؟ گفت بله گفتم نمـیخوای سرتو بلند کنی؟ تموم شده گفت واقعا ؟؟گفتم دیدی درد نداشت؟ گفت اره فکر نمـیکردم بعد چند سال اینقد بی دردسر امپول ب خندیدم پنی سیلینو اماده کردم گفتم برگرد اینم بی دردسر بزنیم گفت فقط خواهشا یواش گفتم چشم پنبه کـه کشیدم سفت کرد گفتم شل کن یکم گفت نمـیتونم  گفتم چرا مـیتونی شل کن اینطوری بهت بد مـیگذره ها گفت باور کن نمـیدونم چجوری حتما شل کنم گفتم نفس عمـیق بکش و کاملا ارررووووم  باش حالا نفس عمـیق  نیدولو  فرو کردم یکم تکون خورد  فورا سفت کرد هر چی مـیگفتم شل کن بیشتر سفت مـیشد گفتم نفس بکش زود باش زود باش ،،
افرین اروم اروم شروع کردم بـه تزریق داد زد ااای این خیلی درد داره  بـه خداا وای خدا ای ای
خنده ام گرفت اخه خیلی خجالتی بود بعد اونجوری داد مـیزد (حالا انگار خودم که تا حالا از اینکارا نکردم)همش سفت مـیکرد از شگرد همـیشگیم استفاده کردم پاشو از زانو خم کردم گذاشتم رو اون یکی پاش و نگه داشتم اینجوری نمـیتونست سفت کنـه نـه زیـاد تکون بخوره  یکم نامردی بود ولی خب چاره ای نداشتم اگهی با خودم چنین کاری مـیکرد  درون جا مـیکشتمش داد زد اییی ای با لهجه کردی حرف مـیزد زیـاد  نفهمـیدم چی مـیگه ولی همش بیصدا مـیخندیدم دست خودم نبود اخه ادم ارکمـی بـه نژر مـی اکمد و تن صداس هم خیلی پایین بود فکر نمـیکردم اینقد اادو بیداد کنـه گفتم تموم شد پنبه گذاشتم کشیدم بیرون پنبه رو  فشار دادم  چسب زدم   دیدم اصلا تکون نمـیخوره گفتم تموم شد راحت باش باز تکون نخورد سرشو قایم کرده بود گفتم مـیتونی برگردی  زدم رو شونـه اش گفتم خوبی ؟ چراتکون نمـیخوری؟ ببخشید اذیت شدی فقط سرشو تکون مـیداد گفتم این یعنی چی ؟خب یـه چیزی بگو داری نگرانم مـیکنی سرتو بلند کن ببینم بلند شد نشست با ارنجش صورتشو پاک کرد گفتم عههه گریـه کردی؟ روشو کرد اونور سرشو چرخوندم طرف خودم گفتم چی شده رفیق خیلی دردت اومد آره؟دیدم خیلی داره خجالت مـیکشـه زدم رو شونـه اش گفتم خیله خب داداش لازم نیست اینقد خجالت بکشی مـیدونم راحت نیستی مراقب خودت باش حالت بد شد من تو ماشینم خواستم بلند شم دستموگرفت فورا گفت نـه امشب بعد شیش ماه حس کردم یکی از اعضای خانواده ام کنارمـه خیلی بهم  محبت کردی حس مـیکنم داداشمـی خیلی وقته خانواده مو ندیدم  گفتم ای جانم   دلت به منظور خونواده ات تنگ شده؟ گفت بدجور خیلی زیـاد گفتم درکت مـیکنم  خیلی مردی کـه به خاطر این مردم تحمل مـیکنی  یکم صحبت کردیم  خیلی تنـها و دلتنگ بود معلوم بود اینجا خیلی بهش مـیگذره یک ساعتی گذشت دستمو گذاشتم رو پیشونیش  گفتم  هنوز یکم تب داری  دستمو گرفت تو دستش گفت ممنون کـه هستی بهش لبخند زدم
صبح روز بعد کلی واکسن  فلج اطفال اوردن ریختن سر محسن بیچاره گفت وای کارم درون اومده دو سه روز درگیرم دیگه... اهنگ من که نمیگم قهرکن قهر کن ولی حرف بزن حتما کل روستاهای تحت پوشش خونـه بهداشتو واک مـیکرد اونم خونـه بـه خونـه حالش زیـاد مساعد نبود گفتم نگران نباش کمکت مـیکنم گفت واقعاااا ؟ گفتم اره چرا کـه نـه ؟ گفت کار سختیـه هاااا  گفتم نـه بابا کاری نداره فقط کافیـه  بهم بگی چیکار کنم به تهیـه ی گزارش هم خیلی کمکم مـیکنـه
اون روز چون محسن حالش خوب نبود بیخیـال واکسنا شد موند خونـه بهداشت بـه مراجعه کننده ها مـیرسید منم رفتم یـه دوری تو روستا زدم گزارشامو نوشتم شبم یـه امپول بـه محسن زدم اینقد داد زد کـه بعدش خجالت مـیکشید نگام کنـه که تا پنبه مـیکشیدم برمـیگشت دستمو مـیگرفت مـیگفت وای نـه تروخدااا خندیدم گفتم چیزی نیست  چرا اینجوری مـیکنی ؟  بخدا نمـیزارم زیـاد دردت بگیره که تا مـیخواستم ب مـیگفت نـه صبر کن صبر کن خواهش مـیکنم یکم صبر کن  باهاش راه مـی اومدم چون درکش مـیکردم 
اخرش خودش خسته شد گفت اهههه بزن راحتم کن نیدلو کـه مـیخواستم   وارد کنم حس کردم سوزن اصلا تو نمـیره  خیلی سفت مـیکرد ترسیدم سوزن بشکنـه تو پاش  گفتم شل کن ببینم زودباش الان مـیشکنـه شل کن چیزی نیست محسن بزار تموم بشـه درش بیـارم یـه کوچولو فقط شل کن با هر بدبختی بود تزریق کردم نیم ساعت ف

قط همونجو

ری دمر خوابیده بود سرشو بین دستاش گرفته  بود روش نمـیشد برگرده کلی کار بالاسرش انجام دادم اصلا تکون نمـیخورد دیگه خودم رفتم سمتش گفتم بلند شو خفه کردی خودتو چرا اینقد خجالت مـیکشی اتفاقی نیفتاده کـه !!! ببینم نکنـه داری گریـه مـیکنی ؟  اروم دم  گوشش گفتم خوبی ؟ حداقل یـه علایم حیـاتی چیزی از خودت نشون بده واقعا دارم نگران مـیشم برگشت با خجالت خندید گفت ببخشید این همـه اذیتت مـیکنم خندیدم گفتم من کـه طوریم نیست خودتو داری اذیت مـیکنی
روز بعد محسن زیـاد حالش خوب نبود تو واکسیناسیون  کمکش کردم  امارها و لیست خانواده هایی کـه بچه های زیر پنج سال دارن رو حاضر کردیم و
آماده شدیم بریم واکسیناسیونو انجام بدیم محسن حالش خوب نبود گفتم بیـا با ماشین بریم گفت نـه  با موتور راحتره  حوصله ی ماشین تو این کوچه های دربو داغونو ندارم
یـه روستا رو بهم معرفی کرد چن که تا خونـه اومد دنبالم کـه راه بیفتم بفهمم چی بـه چیـه بعد خودش رفت یـه روستای دیگه منم کارمو شروع کردم چقد سخت بود تصور نمـیکردم اینقد کاره سختی باشـه فکر مـیکردم حالا یـه قطره هست مـیدم تموم مـیشـه ولی بچه ها که تا منو مـیدیدن احساس خطر مـی نمـیزاشتن بهشون نزدیک بشم  بعضیـا اصلا دهنشونو باز نمـی حالا یـه ذره قطره بوداااا ولی نمـیخوردن خودشونو مـیکشتن گریـه مـی فرار مـی  یـه پسر کوچولو با زور پدرش اومد دم درون هر کاری کردم دارو  رو بهش بدم اصلا اجازه نداد خودشو انداخت زمـین همـینجوری رو زمـین غلط مـیزدو گریـه مـیکرد خنده ام گرفت  گفتم عه چرا اینجوری مـیکنی ؟ مگه مـیخوام چیکارت کنم؟ باباش بـه زور بلندش کرد  گریـه مـیکرد اونم چه گریـه ای بـه هر بدبختی بود قطره رو بهش دادم ولی قورتش نمـیداد  لج کرده بود  باباش دماغشو گرفت دیگه مجبور شد بخوره گفتم بیـا تموم شد این همـه خودتو اذیت کردی الان چی شد ؟ جایت درد گرفت طوریت شد؟آره؟  چشاشو مالید خودش فهمـید زیـادی شلوغش کرده لپشو   یـه شکلات بهش دادم گفتم حالا بخند با یکم خجالت خندید گفتم بلندتر بازم خندید انگار  نـه انگار چند دیقه قبل مثل ابر بهار گریـه مـیکرد  گفتم افرین این شد    سلام کـه نکردی  حالا حداقل خداحافظی کن دستشو تکون داد گفتم نـه اینجوری کـه قبول نیست قشنگ بگو خداحافظ خیلی غافلگیر کننده صورتمو بوسید  گفتم  ای جانم عززیززم  محکم بوسیدمش باباش خندید با مـهربونی گفت  خیر ببینی جوون   رفتم دم در  یـه خونـه دیگه دوتا بچه ی ناز با لباس زیبای محلی هر دو بغض کرده بودن یکیشون رفت عقب مـیترسید گفتم نترس عزیزم کاریت ندارم اسمت چیـه ش گفت اسمش اسماست گفتم اسم خودت چیـه؟ گفت مـینا گفتم دهنتو باز کن بی دردسر دهنشو باز کرد گفتم افرین خوب صورتش رفت تو هم با خنده گفتم تلخ بود؟ گفت اره  شکلاتو دادم دستش گفتم با این شیرین مـیشـه  با خوشحالی ازم گرفت بـه ش نشون داد اسما نمـی اومد گریـه مـیکرد گفتم عه گریـه نداره کـه بیـا جلو کاریت ندارم مگه الان با ت چیکار کردم ؟ مادرش دستشو گرفت اورد جلو دستمو بـه طرفش دراز کردم گفتم سلام خانم خوشکل با تردید باهام دست داد گفتم فشاربده  فشاربده بیشتر بیشتر خنده اش گرفت زدم نوک دماغش  گفتم خندیدیـااا اخماشو وا کرد ولی که تا گفتم  دهنتو باز کن  محکم بسته بود گفتم باز کن باز کن افرین یکم بـه فکش فشار اوردم دارو رو بهش دادم  اخماش رفت  تو هم  بـه شوخی یـه اخم کردم گفتم بدمزه هست ؟ خندید سرشو تکون دادیـه شکلات  دادم  دستش گفتم دیدی ترس نداشت ؟  خندید  مادرش گفت خدا خیرتون بده
رفتم یـه جای دیگه یـه اقا اومد دم درون گفت  بیـا تو گفتم اگه مـیشـه بچه تونو بیـارید دم درون من کارم زیـاده بایددزودتر برم گفت بیـا تو من نمـیتونم بیـارم یکی دوتا نیستن منو برد  تو یـه اتاق با یک قطار بچه قدو نیم قد مواجه شدم کـه به ترتیب از بزرگ بـه کوچیک خوابیده بودن خیلی جالب بود کـه همـه خواب بودن  با تعجب گفتم ببخشید همـه  این بچه ها مال  خودتونن گفت پنج تاش  مال منـه چهارتا  شون مال برادرم بگو ماشاالله    گفتم بله خدا بده برکت از قیـافه های اون بچه ها معلوم  بود بشدت سوءتغذیـه دارن انگار فقط یـه روکشی از پوست استخوناشونو پوشونده بود خیلی نحیفو لاغر بودن یـاد کودکان قحطی زده ی سومالی افتادم خیلی ناراحت کننده بود
به یکشون کـه قطره دادم گریـه کرد و همـه بیدار شدن  ارکست سمفونیک راه انداختن بـه ترتیب بـه همـه دادم فقرو بـه خوبی مـیشد تو چهره ی اون بچه های طفل معصوم  دید خیلی دلم سوخت احساس خفگی مـیکردم کـه نمـیتونم بهشون کمک کنم تقریبا بیشتر بچه های اون منطقه دچار سوءتغذیـه شدید بودن و قبل از اینکه به  دارو نیـاز داشته باشن شدیدا  نیـازمنده برنامـه ی غذایی درست حسابی بودن افراد بزرگسال هم از این قاعده مستثنا نبودن داشتم فکر مـیکردم چطوری مـیشـه بـه این مردم عزیز هموطنمون کـه تو کشور خودمون هم زندگی مـیکنن   کمک کرد (خیلی جای تاسف داره  تو ایران هنوز همچین جاهایی وجود داره کـه مردمش از گرسنگی مریض مـیشن حتی جونشونو درون اثر گرسنگی از دست

مـیدن یـه لحظ

ه با خودم فکر کردم اینجا ایرانـه واقعا !!؟؟؟ یـا بخشی از کشور قحطی زده ی سومالی؟؟؟ درون افکارم غرق بودم رسیدم بـه یـه خونـه ی دیگه    خانم جوونی بچه بـه بغل اومد  هنوز ثانیـه ای نگذشته بود کـه یـه خانم مسن اومد بچه رو بشدت از بغل مادرش کشید بیرون با دعوا رو بـه مادر جوان گفت خاک بر سرت مـیخوای اجازه بدی  بچه رو مسموم کنن گفتم خانم این چه حرفیـه کـه شما مـیزنید من چرا  بایدچنین کاری م؟ هر چی توضیح مـیدادم حرف خوشو مـیزد گفت اگه از اینجا نری داد  مـی همـه همسایـه ها بریزن اینجا گفتم خب داد بزنید همسایـه ها مـیدونن من به منظور چی اینجام خانم جوونی کـه مادر بچه بود سعی مـیکرد بهش بفهمونـه ولی اون پیرزن چنان سیلی محکمـی بهش زد کـه در جا ساکت شد گوشیم زنگ خورد رفتم سمت ماشینم محسن بود گفت چه خبر اوضاع بر وفق مراده گفتم آره بدجور رو وفق مراد گیر کردم خندید گفت چی شده؟ بهش گفتم چی شده گفت اشکالی نداره خودم درستش مـیکنم
کارم تموم شد یـه لحظه فکر کردم اگه بر حسب اتفاق اشنایی چیزی منو اینورا ببینـه  کـه دارم چه کاری انجام مـیدم چی فکر مـیکنـه !؟یکم بـه خودم خندیدم  مـیخواستم ماشینو روشن کنم کـه همون خانم جوون با بچه اش اومد  نزدیک ماشین  گفتم مشکلی پیش اومده ؟ کلی ازم معذرت خواست  گفت مادر شوهرش هیچ اعتقادی بـه دکترودارو  نداره به منظور همـین اینطوری برخورد کرده  با خوشرویی گفتم اشکالی نداره خلاصه  دارو رو بـه بچه دادم همـه چی حل شد چند جا هم یـه سری مشکل پیش اومد ولی درستش کردم کارم کـه تموم شد بـه محسن زنگ زدم گفت حالش خوب نیست نمـیتونـه برگرده ادرس روستا رو ازش گرفتم با سرعت حرکت کردم  از هر کی مـیپرسیدم فلان ده کجاست مـیگفت برو بطرف بالا  حالا من اصلا نمـیدونستم بالا کجا هست هر وقت مـیگفتن بالا من جایی غیر از آسمون بـه ذهنم نمـیرسید !!! کلافه شدم از یـه اقای مـیانسال ادرسو پرسیدم بازم گفت برو بالا گفتم ای بااابااا بالا دقیقا کجاست؟  شرقه؟ غربه؟ جنوبه ؟شماله ؟کجاست اخه؟؟؟؟مـیشـه بـه من نشون بدین؟ گفت بالا اقا بالا چطور نمـیدونین؟ گفتم آقا شما لطف کنین منو که تا بالا راهنمایی کنید خیلی ممنون مـیشم کمکم کرد ده  رو یعنی همون بالا بـه قول اهالی اونجا پیدا کردم جالب بود اصلا اون ده تو ارتفاع قرار نداشت کـه بهش مـیگفتن بالا گفتم خدا خیرتون بده اقا واقعا منو از سردرگمـی نجات دادین خودمو بـه محسن رسوندم کنار مسجد داشت بـه صورتش اب مـیزد فورا گفتم چی شده گفت حالم خوب نیست سرم گیج مـیره دستاشو لمس کردم بشدت تب داشت گفتم وای خیلی تب داری بیـا بریم خونـه گفت نـه چندتا خونـه مونده اونارو انجام بدیم کلا  مـیریم چند خونـه تو کوچه های تنگو درب و داغون بود کـه ماشین عبور نمـیکرد ماشینو کنار موتور پارک کردم  پیـاده رفتیم هر چی بـه محسن گفتم نمـیخواد بیـای خودم انجامش مـیدم گفت نـه بـه اندازه ی کافی بهت زحمت دادم کارمون کـه اونجا تموم شد محسن گفت چندتا خونـه هم  سمت جنوبه  برگشتیم  سمت ماشین ریموتو کـه زدم تازه فهمـیدم قفل نیست  یکم کـه نزدیک شدم  دیدم ماشینم کلا خط خطی شده و شیشـه ای جلوی ماشین بدجور اسیب دیده  آه از نـهادم بر اومد واقعا دلم به منظور ماشین عزیزم سوخت همش دوهفته بود کـه خریده بودمش  متوجه شدیم  بله کل وسایلمتاپم کـه کلی گزارش و تحقیقبود و یـه سری وسایل نیست موتور محسن هم نبود  گفتم  کل تحقیقاتم بـه فنا رفت محسن گفت  همش تقصیر منـه اگه نمـیگفتم بیـای اینجا همچین اتفاقی نمـی  افتاد تو رو هم انداختم تو دردسر گفتم تقصیر تو نیست اشتباه از من بود کـه یـادم رفت ماشینو قفل کنم  الان کـه وقت این حرفا نیست  نگاهی بـه ساعتم انداختم 12:30ظهر گفتم هر کی اینکارو کرده حتما پیداش کنیم محسن حالش خوب نبود سرشو بـه صندلی تکیـه داد گفت چطوری ؟ گفتم نمـیدونم ولی من حتما به  اونی  کـه ماشینمو بـه این روز درون اورده یـه درس حسابی بدم واقعا عصبانی بودم حالا وسایلمونو دزدید اشکالی نداره   شاید لازم داشته مـیتونستم ببخشمش و درکش کنم ولی بـه چه قصدی ماشینو داغون کرده نمـیدونستم با چی حتما توجیـهش کنم به منظور همـین خیلی عصبی شدم گفتم اینجا بزرگی شورایی چیزی نداره؟ گفت اتفاقا یـه ریش سفید داره بهش مـیگن مولوی ولی خونـه شو بلد نیستم گفتم اشکالی نداره مـیپرسیم از چند نفر پرسیدیم راهنماییمون ولی بازم یـه جا گیر کردیم نزدیک زمـینـهای کشاورزی وایستادیم یـه پسر هشت نـه ساله اونورا بازی مـیکرد از ماشین پیـاده شدم صداش زدم اومد صورت خیلی بامزه ای داشت موهاش خیلی کوتاه بود  گفتم اقا پسر خونـه ی  مولوی مـیدونی کجاست؟  خیلی جالب بودهیچی نگفت هر چی ازش مـیپرسیدم فقط نگاه مـیکرد گفتم عه چرا حرف نمـیزنی بچه جون؟ اسمت چیـه؟  باز فقط نگاه مـیکرد انگار یـه پدیده ی ناشناخته دیده بود خوشم اومد با شیطنت  کلی سوال ازش پرسیدم هیچ بـه هیچی لام که تا کام حرفی نمـیزد   خندیم گفتم  فکر کنم زبونتو گم کردی آره؟ دهنتو باز کن ببینم  محسن گفت آرین تو این موقعیت شوخیت گرفته ؟ ول کن بیـا بریم از یکی دیگه بپرسی

م /بچه رو نگا

ه کردم چند قطره اشک از چشمش اومد یـهو شروع کرد بـه گریـه  اونم چه گریـه ی مظلومانـه ای گفتم عهههههه چرا گریـه کردی عزیزم؟ من کـه کاری نکردم !!!محسن گفت چرا اشک بچه ی مردمو درون مـیاری؟ خندیدم گفتم بخدا کاریش نکردم گفت شاید واقعا نمـیتونـه حرف بزنـه بوسیدمش سرشو بـه ام فشار دادم گفتم  ای جان ،ببخشید عزیزم ناراحت شدی؟ آره؟ گریـه نکن من کـه کاری ندارم باشـه دوست نداری حرف نزن محسن گفت یـه جوری ارومش کن الان باباش با بیل نصفمون مـیکنـه گفتم چی ؟؟؟ اشاره کرد بـه یـه نقطه سرمو چرخوندم دیدم یـه اقای مـیانسال هیکلی بیل بـه دست بـه سرعت داره مـیاد بـه طرفمون گفتم خدای من این چرا اینجوری داره مـیاد محسن با خنده گفت مـیبینی با چه حالت تهاجمـی داره مـیاد؟ گفتم یعنی بـه قصد زدن ما داره مـیاد؟ گفت هر چیزی ممکنـه هر دو خندیدیم  با هر مکافاتی بود بچه رو با نازو نوازش  که تا اومدن باباش  آروم کردم   گریـه یـادش رفت یـه شکلات بهش دادم اقاهه اومد برخلاف تصور ما با خوشرویی گفت مشکلی پیش اومده جوان؟ پسر بچه فورا دویید پشت باباش قایم شد خنده ام گرفت( اخه مگه من چیکارش کردم) ادرس جناب مولوی رو ازش پرسیدم گفت از سرو وضعتون معلومـه اهل اینورا نیستین از شـهر اومدین مـهمون مولوی هستین؟ دیگه قضیـه رو بهشون گفتیم محسنو مـیشناخت  بنده خدا خیلی کمکون کرد واقعا ادمای دوست داشتنی بودن مردم اون منطقه عاشق اخلاق و سادگیشون شدم برخوردشون همـیشـه با خونگرمـی و صمـیمـیت بود
وقتی ماجرای دزدی رو بـه جناب مولوی گفتیم خیلی ناراحت شدن مـیگفتن چطور ممکنـه تو این ده اصلا دزدی اتفاق نمـی افته چون همـه همدیگرو مـیشناسن کلی از ما بـه خاطر مشکل پیش اومده عذر خواهی بسیـار انسان محترم و جا افتاده ای بودن درون عین حال مـهربون و دلسوز
خلاصه بعد تحقیق معلوم شد دزد اهل این ده نیست و احتمالا مال دهات اطراف بوده راه برگشت بازم همون اقاهه کمکمون کرد  از ماشین پیـاده شدیم اقاهه از دور دستشو تکون داد اومد سمتمون اون پسر بچه داشت زیر یـه درخت تاب مـیخورد که تا ما رو دید با عجله بلند شد کـه بره پیش باباش خورد زمـین خندیدم گفتم مواظب باش بچه!!
سریع پا شد دویید پشت باباش قایم شد محسن خندید گفت ببین اذیتش کردی ازت مـیترسه   اقاهه اومد نزدیک پرسید  چی شد دزد پیدا نشد جریـانو گفتیم اون پسر بچه  هی باباش سرک مـیکشید که تا نگاش مـیکردم قایم مـیشد خیلی خنده ام گرفته بود یـه شکلات نشونش دادم گفتم بیـا مـیترسید ولی اروم اروم با تردید اومد جلو که تا خواستم دستشو بگیرم  دویید پشت باباش قایم شد خندیدم گفتم چی شد؟ چرا  ترسیدی ؟ باباش خندید گفت از غریبه ها مـیترسه گفتم نمـیتونـه حرف بزنـه تو تکلم مشکلی داره؟ بازم خندید با مـهربونی گفت نـه آقا الان غریبی مـیکنـه  خجالت مـیکشـه یکم کـه خودمونی بشـه بـه جای صد نفر هم حرف مـیزنـه خندیدم  داشت راه برگشتو توضیح مـیداد  لهجه ی غلیظی هم داشت زیـاد حرفاشو متوجه نمـیشدم ولی محسن بهتر مـیفهمـید  مـیگفت برین بطرف زیر با تعجب بـه اقاهه نگاه کردم گفتم زیر؟؟؟!!!!!!!! خدای من که تا حالا بالا بود الان شد زیر ؟!!!چقد زیرو بالا داره اینجا خندیدن داشتن با محسن حرف مـیزدن یـه لحظه دیدم اون بچه نیست دورو برمو نگاه کردم دیدم یکم اونطرفتر داشت اطراف ماشین مـیچرخید یواشکی رفتم سمتش بغلش کردم گفتم بلاخره گرفتمت از جا پرید وحشت زده نگام کرد کم مونده بود بزنـه زیر گریـه گفتم نـه نترس عزیزم بغلش کردم گذاشتمش رو سقف ماشین  گفتم با من دوست مـیشی ؟ بازم حرف نزد بوسیدمش گفتم چرا حرف نمـیزنی ؟ قهری ؟ خندید گفت نچ  پرسیدم دوست داری سوار ماشین بشی؟ فقط سرشو بـه نشانـه ی بله تکون داد بازم جای امـیدواری بود گفتم که تا حرف نزنی نمـیارمت پایین یکم شکمشو قلقلک دادم غش غش خندید گفتم اسمت چیـه خیلی اروم گفت گفتم چی ؟ نمـیشنوم بلندتر بگو خب!! گفت یـاسین گفتم افرررین یـاسین حالا کـه افتخار دادی باهام حرف زدی پس  یعنی با هم دوستیم مگه نـه ؟ گفت آره با ماشین چندتا دور زدیم  کلی ذوق کرد جلوی محسن نگه داشتم گفتم خوش گذشت ؟ سرشو تکون داد دماغشو کشیدم با لبخند گفتم بازم کـه زبونتو  گم کردی؟ خندید گفتم دیگه از من نمـیترسی؟ یکم خجالت کشید گفت نـه چندتا ادامس و شکلات بهش دادم با خوشحالی ازم گرفت
نزدیکای غروب با  خستگی  برگشتیم  بـه محض ورود بـه روستا اهالی با دیدن ماشین خطی خطی جویـای احوالمون شدن ماجرا رو تعریف کردیم گفتن هر طور شده دزدو پیدا مـیکنیم   محسن حالش خیلی بد بود  کمکش کردم از ماشین پیـاده شد رفتیم تو  همش حالش بهم مـیخورد زری خانم براش سوپ اورد حتی یـه قاشق هم نتونست بخوره تبشو گرفتم 39فورا گفتم پاشو حتما بریم دکتر گفت الان حالشو ندارم نمـیتونم سوار ماشین بشم حالت تهوع دارم نمـیتونست سرپا بایسته همـین کـه بلند مـیشد سرش گیج مـیرفت حالش بهم مـیخورد انقدر سماجت کردم کـه کم اورد ساعتمو دیدم گفتم الان حرکت کنیم 12 برمـیگردیم بعد تعویض لباس حرکت کردیم مجبور بودم اروم رانندگی کنم از بس جاده ی خاکی پ

ر چاله چوله بود

و مدام ماشین تکون مـیخورد کـه باعث شد حال محسن بهم بخوره سریع ماشینو نگه داشتم  هوا تاریک بود و مـه الود  محسن دقیقه بـه دقیقه حالش بدتر مـیشد حرارت بدنشو حس مـیکردم گفتم ادم کنار تو باشـه نیـازی بـه بخاری نداره با صدای گرفته گفت خیلی گرمـه  حالم داره بهم مـیخوره بخاری رو کم کردم شیشـه ها رو  یکم پایین آوردم بوی نم خاک حس خوبی بـه آدم مـیداد بـه جاده ی اصلی کـه رسیدیم سرعتمو بیشتر کردم  وقتی رسیدیم بارون بند اومده بود جلوی یـه درمونگاه نگه داشتم چندبار محسنو صدا زدم که تا بیدار شد اینقد بیحال بود کـه نمـیتونست حرف بزنـه بسختی پیـاده شد کمکش کردم رفتیم تو حسابی شلوغ بود ولی چون حال محسن خیلی بد بود دکتر بدون نوبت ویزیتش کرد  دکتر یـه اقای حدودا چهل ساله  با موهای جوگندمـی بود  که تا محسنو دیدگفت شما که  خیلی حالتون بده چرا زودتر نیومدین  توضیح دادم از کجا اومدیم با تعجب نگامون کرد گفت ولی بهتون نمـیاد اهل اونورا باشین بازم مجبور بـه توضیح شدم کلی سوال پرسید و معاینـه کرد محسن حال جواب نداشت مجبور بودم بـه سوالای دکتر جواب بدم  گفت متاسفانـه علائم انفولانزا داره و مجاری تنفسیش بخاطر سابقه ی آلرژی عفونت کرده کلی دارو نوشت داروها رو گرفتم دادم بـه پرستار فورا سرمشو وصل کرد چندتا امپول ریخت داخل سرم کنارش نشستم کم کم حالش بهتر شد مـیتونست چشماشو باز نگه داره آروم گفتم بهتری؟ گفت آره ولی جدی جدی داشتم مـیمردماا
سرمش کم کم داشت تموم مـیشد  دکتر اومد فشارشو گرفت گفت حالت خوبه؟گفت اره خوبم ولی هنوز یکم تهوع دارم دکترم گفت طبیعیـه هنوز فشارت پایینـه یکی از عوارض انفولانزا تهوع و استفراغه  مشکلی نیست  امپولا تو بزنی بهتر مـیشی رو بـه پرستار کرد گفت سرمشون کـه تموم شد  امپولاشونو حتما تزریق کنید  قیـافه ی محسن دیدنی بود روش نمـیشد مخالفتی ه گوشی محسنو گرفتم رفتم تو سالن   بـه م زنگ زدم یـه  وقت نگران نشـه چهار ساعت توضیح دادم که تا باورش شد حالم خوبه و فقط گوشیم گم شده
پرستار اومد گفت اقا کجایین شما ؟  گفتم بله چی  شده؟  با کلافگی گفت دوستتون اجازه نمـیده امپولاشو ب گفتم خب؟ گفت خب بـه جمالتون آقا
بیـاین باهاش صحبت کنین کلی معطل شدم سرم شلوغه تو دلم گفتم مگه زوره خب نمـیخواد بزنـه ؟انگار شنید گفت  حالا کـه امپولو  اماده کردم مـیگن نمـیخوان بزنن  دکتر مـیگه بزن ایشون مـیگن لازم نیست بلاخره چیکار کنم تکلیف منو روشن کنید اه
رفتم تو گفتم محسن چیکار مـیکنی؟؟ چرا نمـیزاری کارشونو ن ساعت از نـه هم گذشته ولی ما هنوز اینجاییم زود باش دیگه
گفت نمـیخواد بخدا خوبم گفتم حتما لازمـه کـه دکتر گفته
زود بیـا بخواب ببینم اینقد معطلش نکن دیر شد که تا برسیم خونـه صبح شده پرستار هم با امپول معطل ایستاده بود مرتب چشم غره مـیرفت مجبورش کردم دراز بکشـه  دلم براش مـیسوخت ولی مجبور بود بزنـه راه دور بود نمـیشد هر دفعه بیـاییم دکتر حتما کامل خوب مـیشد کمکش کردم آماده شد پرستار اومد سریع پنبه کشید فرو کرد یـه ذره تکون خورد عالعمل خاصی نشون نداد تموم شد پنبه رو نگه داشتم پرستار پنسیلینو اماده مـیکرد کـه محسن برگشت مـیخواست بلند بشـه گفتم بخواب  داداش یکی دیگه مونده پرستار گفت پنسیلین کی زدین ؟ جوابشو دادم محسن با ترس گفت وای خدا پنسیلینـه؟ گفتم چیزی نیست نگران نباش اینم بزن کـه کامل خوب بشی دیگه لازم نباشـه به منظور اومدن بـه اینجا هی تو  این جاده های ی داغون رفت و امد کنیم داشت مـیکشید تو سرنگ گفتم زودتر برگرد اماه شو کـه نبنده اروم گفت من خجالت مـیکشم از این خانم  خندیدم ارومتر از خودش گفتم الان کـه دیگه آب از سرت گذشته  خجالتت واسه چیـه ؟ گفت حالا پنسیلین چنده ؟ یـه کاره گفتم 1200گفت وای نـه بلند شد نشست گفت من نمـیزمااا پرستار با امپولو پنبه اومد گفت عه شما کـه هنوز اماده نشدین زود باشین خراب مـیشـه گفتم بخواب محسن شوخی کردم 6.3.3است باور نمـیکرد حالا مگه مـیخوابید یـه اقای مسن نزدیک تخت محسن زیر سرم بود همش محسنو دلداری مـیداد گفت بخواب پسرم دردرش فقط یـه لحظه هست ترس نداره کـه یـه لحظه فقط حس مـیکنی مورچه گازت گرفته  انگار با بچه حرف مـیزنـه مرده بودم از خنده بلاخره با کلی اصرار و اجبار  با اکراه دراز کشید پرستار کلافه شده بود با عصبانیت پنبه کشید گفت یکم شل باشین اینطوری نمـیشـه  گفتم  اروم باش محسن جان نفس عمـیق بکش اون پیرمرد همش با صدای بلند داد مـیزد شل کن پسرم  فکر کنم کل درمانگاه شنیدن  پرده کنار رفته بود و تختای دیگه هم پیدا بود متوجه یـه پسر بچه ی حدودا دوساله شدم کـه رو تخت زیر سرم خواب بود یـه لحظه دلم براش سوخت خیلی ریزه بود داشتم فکر مـیکردم چطوریی رگشو گرفتن حتما خیلی زجر کشیده طفلک
خدا رو شکر خواب بود وگرنـه محال بود سرم تو دستش بمونـه قبل اینکه سوزنو فرو کنـه پیرمرده خیلی عمـیییق و بلند گفت بسمممم الله الرحمان رحیمممم خیلی خنده ام گرفت پرستارم خنده اش گرفته بود   با دقت داشت محسنو نگاه مـیکرد کلا پیرمرد جالبی بود  یـهو محسن

بلند گفت اییی ا

ی گفتم هیس یـه ذره آرومتر الان اون بچه بیدار مـیشـه پرستار گفت اره راست مـیگین کلی بدبختی کشیدیم که تا رگشو پیدا کردیم طفلک از بس گریـه کرد بیحال شد حالس خیلی بد بود دکتر مجبوری براش سرم تجویز کرد  وگرنـه کی دلش مـیاد بـه بچه بـه این  کم سنو سالی سرم بزنـه گفتم طفلک
محسن گفت آرینننن گفتم جانم چیـه؟ الان تموم مـیشـه داداش
دستاشو مشت کرده بود یکم آی آی کرد که  کشید بیرون پنبه رو نگه داشتم گفتم تموم شد یکم  همونجوری موند بعدش بلند شد نشست بی اختیـار داد زد  آی پام زود متوجه شد دستشو گذاشت جلوی دهنش گفتم اخرش اون بچه رو بیدار مـیکنی با کنایـه گفت این همـه ادم اینجا داد مـیزنن تو فقط گیر دادی بـه من؟  مـیدونستم منظورش همون پیرمرده است  خندیدیم گفتم بیـا بریم اینقد غر نزن بدجور لنگ مـیزد کمکش کردم اومدیم بیرون بارون دوباره شروع بـه با کرده بود دم یـه فروشگاه مواد غذایی نگه داشتم محسن گفت چرا وایستادی گفتم مـیرم خرید کنم یـه وقت بـه قحطی زمان حضرت یوسف دچار نشیم خندید گفت بیـام کمک گفتم نمـیخواد بمون استراحت کن زود مـیام سریع خرید کردم با سرعت راه افتادیم جاده رو مـه گرفته بود  و شیشـه ی جلوی ماشین ترک زده بود دید درستی نداشتم چشمام هشت که تا شد موقع رانندگی اون لحظه فقط دلم مـیخواست دزده رو پیدا کنم چنان بش کـه همـه جاش ترک بزنـه ساعت نزدیکای ییم  بود کـه رسیدیم با صحرای محشر مواجه شدیم کل آدم دم درون بودن محسن گفت یـااا خدا اینجا چه خبره  این وقت شب؟خندیدم تکیـه دادم بـه صندلی گفتم لابد ایندفعه خونـه رو دزد محسن گفت این همـه خونسردی رو از کجا مـیاری واقعا؟ بیـا زودتر بریم ببینیم چی شده که تا پیـاده شدیم کلی ادم بـه سمتمون هجوم اوردن گفتم موافقی بدوییم؟ این جمعیت بهمون برسن دخلمون اومده خندید گفت الان وقت شوخیـه ؟؟؟ مگه دزدیم کـه فرار کنیم یـه اقا از دور داد زد اقا دزد !!!گفتم بیـا دیدی چی مـیگه ؟! محسن گفت صبر کن ببینم اینا واقعا منظورشون از دزد مائيم!!!!؟ اقاهه  اومد نزدیکتر گفت اقا دزدو پیدا کردیم دست محسنو گرفت دنبال خودش  کشید همـه وسایلامونو تحویلمون موتور محسن درب و داغون شده بود گوشی نازنینم صفحه اش شکسته بود خدا رو شکر لپ تابم  مثلا سالم مونده بود فقط درش یکم شکسته بود گفتم این چه وضعشـه اینا چرا اینجوری داغون شده؟ یکی گفت دزده سوار موتور بوده کـه خورده زمـین گفتم اوه از موتور پرت شده پایین؟ الان کجاست؟ گفتن داغون شده افتاده تو خونـه یـه جای سالم نمونده براش بـه جاش داداششو گرفتیم اوردیم یـه لحظه جمعیت کنار رفت یـه پسر حدودا هم سن خودم دستاشو بسته بودن نزدیک خونـه گفتم  چرا بستینش این چه کاریـه اخه؟ گفتن بـه زور اوردیمش گفتم اینم   همدستش بوده گفتن نـه بـه جای داداشش اوردیمش گفتم ای بابا چرا همچین کاری کردین این بنده خدا چه گناهی کرده کـه باید بجای داداشش مجازت بشـه عدالتو حتما رعایت کرد زود باشین بازش کنید سریع رفتم سمتش با کمک یکی از اهالی بازش کردم طفلک از خجالت  سرشو انداخته بود پایین گفتم سرتو  بگیر بالا  تو کـه گناهی نداری جلوی پاهام نشست شروع کرد بـه گریـه گفت بخدا شرمنده ام قول مـیدم دوبرابر  کار کنم خسارتتونو بدم و از اینجور حرفا  گفتم بلند شو برادر من اینکارا چیـه اخه بلند شو تقصیر تو کـه نیست اونی کـه اینکار  کرده حتما شرمنده باشـه و مجازات بشـه نـه شما  بـه زور بلندش کردم یکی گفت الان زنگ مـی پاسگاه بیـان تکلیف تو و داداشتو روشن کنن پسره با التماس گفت نـه تروخدااا بـه داداشم کاری نداشته باشین اون حالش بده پاش داغون شده منو بـه جاش ببرین شروع کرد بـه التماس جمعیت هری یـه چیزی مـیگفت دلم براش سوخت گفتم فعلا هیچ  بـه پاسگاه چیزی نگه  چونـه شو گرفتم سرشو اوردم بالا  گفتم ببینم داداشت خیلی حالش بده مشکل جدی براش پیش اومده ؟ با گریـه گفت اره فکر کنم پاش شکسته  تروخدا بهش رحم کنید نزارید ببرنش پاسگاه گفتم نگران نباشی باهاش کاری نداره داداشت الان کجاست؟ چند لحظه نگام کرد گفت اقا بخدا من حاضرم هر مجازاتی بجاش تحمل کنم گفتم نگران نباش مـیخوام کمکش کنم  منو برد خونـه شون دم درون یـه خانم لاغر با صورتی رنگ پریده پرسید این کیـه؟ پسره جواب داد مادر ایشون همونیـه کـه پسره احمق ازش دزدی کرده که تا اینو گفت خانمـه شروع کرد بـه التماس کـه تروخدا نبرینش کاریش نداشته نباشین حالش خیلی بده و .... اصلا اجازه نمـیداد   من یـه کلمـه حرف ب گفتم خانم یـه لحظه گوش بدین من چی مـیگم بخدا فقط اومدم بـه پسرتون کمک کنم    رفتم تو با یـه پسر شانزده هفده ساله روبرو شدم  کـه گوشـه ی  یـه اتاقی کـه فقر از درو دیوارش مـیبارید  دراز کشیده بود و مرتب ناله و گریـه مـیکرد غرق خون بود از دیدن  خونـه ی درب و داغون و حال و روز اون پسر شوکه شدم  یکم کـه خوب رو چهره ی  پسره دقت کردم یـه حسی بهم گفت جایی دیدمش زود یـادم اومد یکی از افرادی بود کـه ازش ادرس پرسیده بودم   که تا چشمش بهم افتاد جا خورد سعی کرد خودشو جمو جور کنـه گریـه ا

ش بند اومد با جدیت

  تو چشماش نگاه کردم   رفتم بالا سرش  با ترس خودشو کشید عقب  گفتم بـه قیـافت نمـیاد پسر شری باشی  بـه نفس نفس افتاده بود دیدم خیلی داره مـیترسه دلم سوخت  دم گوشش با ملایمت گفتم لازم نیست بترسی الان وقت مناسبی واسه ی تسویـه حساب نیست بعد خیـالت راحت باشـه  ولی بـه موقعش حسابمو باهات صاف مـیکنم سرشو انداخت پایین   ساق پاش بشدت اسیب دیده بود و ورم داشت  و   از تغییر شکلش راحت مـیشد  فهمـید شکسته کل ساق پا با خون پوشیده شده بود ولی محل شکستگی باز نبود و خون از یـه جای دیگه کـه ظاهرا بدجور زخمـی شده بود جریـان داشت معلوم بود درد زیـادی داره تحمل مـیکنـه خیلی سعی مـیکرد جلوی من گریـه نکنـه ولی وقتی یکم پاشو جابجا کردم چنان دادی زد کـه حس کردم حنجره اش پاره شد  بعد یکم بررسی حدس زدم  احتمالا چند جا  از زیر زانو که تا ساق پاش دچار شکستگی شده کیفو باز کردم وسایل مورد نیـازو برداشتم و بعد شتشوی محل شکستگی شروع کردم بـه بستن اتل اول حتما پاشو فیمـیکردم کـه دچار اسیب بیشتر نشـه و بعد زخمشامو مـیدیدم موقع بستن اتل دیگه نتونست جلوی خودشو بگیره شروع کرد بـه گریـه طفلک خیلی زجر کشید صداش کل خونـه رو برداشته بود از اینکه یکی  زیر دستم زجر مـیکشید خیلی حس بدی داشتم  مدام دستمو مـیگرفت نمـیزاشت کارمو م برادرش دستاشو گرفت همش التماس مـیکرد ارومتر بخدا خیلی درد داره گفتم عزیزم یکم اروم بگیر مـیدونم درد داره ولی حتما تحمل کنی تکون نخور اینطوری خودت بیشتر اذیت مـیشی  پاشو از زانو که تا مچ اتل گرفتم خونریزیش زیـاد بود حتما محل خونریزی رو مـیدیدم ظاهر قسمت بالای رانش زخمـی شده بود اشاره کردم بـه شلوارش گفتم حتما درش بیـاری  خودش گفت نـهههههه برادرش مـیخواست اینکارو ه  گریـه کرد گفت نـه تروخداا خجالت مـیکشم گفتم خجالت نداره عزیزم خونت داره مـیره حتما ببینم کجات دقیقا زخمـی شده کـه بتونم خونریزی رو بند بیـارم اجازه نمـیداد خیلی معذب بود دوست نداشتم غرورش جریحه دار بشـه ولی چاره ای جز این نداشتم صدامو یکم بالا بردم گفتم خونت داره مـیره همـینجوری ادامـه پیدا کنـه از خونریزی مـیمـیری متوجه نیستی  زخمات عفونت مـیکنـه یکم اروم شد
رانش بدجور زخمـی شده بود گفتم خدای من این کـه خیلی وضعش بده کلا گوشتای پاش کنده شده بود و حفره های بدی بـه وجود اومده بود و خونریزی داشت گفتم چطوری خوردی زمـین کـه این شکلی شدی ؟ مگه روی چیز نوک تیزی افتادی؟ گفت یـه جا زمـین پر سنگهای ریز نوک تیز بود موتور پنچر شد و من نتونستم خودمو کنترل کنم همونجا محکم از موتور پرت شدم و رو سنگا کشیده شدم مادرش مدام گریـه مـیکرد یکم نچ نچ کردم سرمو با تاسف تکون دادم  یـه ذره پاشو چرخوندم کـه پشت رانشو ببینم  دادش درون اومد کـه بازم پشت ران و روی ش زخمای بدی داشت و خون مـیزد بیرون شستشو و پانسمان این همـه زخم کار راحتی نبود بخصوص کـه اصلا همکاری نمـیکرد حقم داشت چون شستشوی چنین زخمایی واقعا دردناکه زخمـها پر شن و سنگریزه بود محلول ضدعفونی رو کـه ریختم رو زخمـها از جا پرید و شروع کرد بـه تقلا و گریـه چنان ضجه ای مـیزد کـه دل سنگ هم براش اب مـیشد  داداشش نمـیتونست کنترلش کنـه دستاشو مـیکشید رو محل زخمـها گفتم دستاشو بگیر نزار دست بزنـه بـه زور نگهش داشته بود همش دستو پا مـیزد گفتم  آروم باش اینقد بـه پات فشار نیـار بازم اسیب مـی بینـه گفت تروخداا بسه غلط کردم دیگه هیچ وقت دست بـه همـیچنین کاری نمـی گفتم حالا اروم باش کاریـه کـه شده  خونریزی رو با اسپری و گاز بند اوردم پانسمانش کردم از بس گریـه و التماس کرد به منظور چند لحظه دست نگهداشتم  با ناراحتی بـه داداشش گفتم ولش کن بزار یکم آروم بشـه بعد زخمای پشت پاشو مـیبینم دستاش کـه آزاد شد گذاشت رو چشماش و با صدای بلند زد زیر گریـه  دلم خیلی براش سوخت گفتم دستات خونیـه نمال بـه چشمات   مـیدونم خیلی بد بود ولی حتما تحمل کنی زخماتو کـه کامل پانسمان کردم از التهاب و سوزشش هم کم مـیشـه  ارنجشم زخمـی شده بود گفتم  داغون کردی خودتو  جای سالم نمونده برات ! دستگاه فشار سنجو اماده کردم دستشو از رو صورتش  اوردم پایین خواستم فشارسنجو بهش وصل کنم با ترس از جا پرید گفتم نترس عزیزم  آروم باش کاری ندارم فقط مـیخوام فشارتو بگیرم فشارش پایین بود نگرانش بودم نیـاز  فوری بـه دکتر و دارو داشت رو بـه داداشش گفتم کمک کن رو شکمش بخوابه کـه زخماشو ببینم مقاومت مـیکرد همش مـیگفت نـه نمـیخوام خجالت مـیکشم درد داره بی توجه بـه التماساش دمرش کردیم طفلک دفاع خاصی نمـیتونست از خودش ه بدنش بخاطر جراحات زیـاد خیلی حساس شده بود بـه محض اینکه  بهش دست  مـیزدم از جا مـیپرید شروع مـیکرد  بـه دادو فریـاد بسته ی پنبه رو باز کردم با زحمت  یـه ذره برگشت  وحشت زده  بـه دستام نگاه کرد گفت وای نـه تروخداااا سعی مـیکرد با همون پاش برگرده کـه اشکش درون اومد داداشش نگهش داشت گفتم اینقد بـه این پات فشار نیـار چرا این همـه تقلا مـیکنی؟ با اینکارا فقط داری خودتو اذیت مـیکنی بلند بلند زد گریـه گفتم اروم باش  عزی

ز من  ،، اهنگ من که نمیگم قهرکن قهر کن ولی حرف بزن نمـیزارم زیـا

د دردت بیـاد راحت بخواب تکون نخور مقاومتم نکن کـه زودتر تموم بشـه یـه تیکه پنبه برداشتم بـه نرمال سالین اغشته کردم اروم و با احتیـاط کشیدم رو زخما کـه کم کم بـه سوزشش عادت کنـه یکم کـه گذشت بـه طور کامل زخمـها رو با محلول ضدعفونی کننده شستشو دادم کـه بازم کلی ناله کرد با التماس گفت تروخداااا دیگه بسه بزارین بلند شم با ملایمت گفتم باشـه دیگه داره تموم مـیشـه  یکم  تحمل کنی کمک مـیکنیم برگردی با سرعت پانسمان کردم چون دیگه طاقتش تموم شده بود  خیلی بهش سخت گذشت  گفتم خیله خب تموم شد دیگه ، الان کمکت مـیکنیم برگردی نگران نباش بـه پشت خابید یـهو شروع کرد بـه لرزیدن رنگش پریده بود و لباش سفید شده بود گفتم چیـه مشکلت؟ گفت سردمـه ش گفت چش شده تروخدا کمکش کنید گفتم چیزی نیست ضعف داره خون زیـادی از دست داده فشارشم پایینـه بـه سرم نیـاز داشت که  من نداشتم  حتما یـه جایگزین برای سرم پیدا مـیکردم  داداشش گفت مـیتونـه لباسشو بپوشـه گفتم اره مشکلی نیست رفتم تو ماشین بین داروهای محسن یـه امپول نوروبیون برداشتم تازه یـاد محسن افتادم نمـیدونستم درون چه وضعیـه انقد با عجله اومده بودم کـه داروهاش تو ماشین جا مونده بود سریع رفتم تو پسر بیچاره از درد  بدجور ناله مـیکرد یـه امپول مسکن هم  از جامبگ برداشتم شروع کردم بـه اماده با مظلومـیت داشت بـه دستای من نگاه مـیکرد بـه روش لبخند زدم گفتم اینا رو ب دیگه  مـیرم از دستم راحت مـیشی  یـه لبخند کم رنگی زد بـه داداشش گفتم کمک کن بـه پهلو بخوابه لازم نیست کامل برگرده اذیت مـیشـه پنبه کشیدم گفتم پاتو شل کن دردت نیـاد گفت تروخداا یواش بزنید گفتم باشـه نترس  نفس عمـیق بکش یـهو دستشو گذاشت رو پاش گفتم عه چرا اینجوری مـیکنی دستتو بردار گفت وای درد داره گفتم هنوز نزدم از کجا مـیدونی درد داره نـه مطمئن باش بـه اندازه ی درد پات درد نداره دوباره پنبه کشیدم گفتم نفس عمـیق  سریع فرو کردم شروع گردم بـه تزریق بلند گفت ا  اییی خیلی درد داره گفتم تموم  الان تموم مـیشـه کشیدم بیرون پنبه رو سپردم بـه برادرش  امپول نوروبینو برداشتم  دوباره یکم اونطرفتر پنبه کشیدم  گفت تروخدااا بسه درد داره  نیدولو وارد کردم شروع کرد بـه دادو بیداد و گریـه طفلک نمـیتونست تکون بخوره فقط زورش مـیرسید دستمو بگیره کـه برادرش دستشو نگهداشت یکم سفت شد گفتم شل کن یکم
با التماس گفت تروخداا بسه درش بیـار گفتم باشـه داره تموم مـیشـه یکم اروم باش  پاتو شل کن درش بیـارم نفس عمـیق بکش افرین اروم اروم تزریق کردم دوباره شروع کرد بـه لرزیدن گفتم سردته ؟؟گفت نـه،، نمـیدونم   ای ای درد داره گفتم تموم شد تموم پنبه رو فشار دادم برگشت نگاهی بهش کردم صورتش پر اشک بود گفتم دیگه هم چی تموم شد گفت پام خیلی درد مـیکنـه گفتم نگران نباش بهت مسکن زدم خوابت مـیبره
یـه چند  وقتی هم از مدرسه رفتن راحتی داداش با تاسف گفت این کـه مدرسه نمـیره  با تعجب گفتم عه چراااا؟ گفت هیچی مـیلش نمـیکشـه بره الان یـه ماهه کـه نمـیره مدرسه هر کاریشم کردیم مـیگه نمـیرم رو بهش کردم چرا مدرسه رو ول کردی؟ گفت مدرسه بدرد من نمـیخوره کلی سرش دادو بیداد کردم کـه حتما حتما بری وگرنـه تبدیل مـیشی بـه یـه ادم بی مصرف و از اینجور حرفااا اینقد بابت اینکه مدرسه رو رها کرده بود  عصبانی شدم کـه دلم مـیخواست چندتا سیلی بخابونم تو گوشش
خلاصه  رو کردم  بـه مادر و برادرش
گفتم فردا حتما ببرینش بیمارستان از پاش عبگیرن و کارای درمانی رو براش انجام بدن گفتن وای بیمارستان چرا مگه همـین کارایی کـه کردین کافی نیست گفتم چی دارین مـیگین؟؟؟؟؟؟ من کـه کاری نکردم فقط بـه طور موقت دردشو ساکت کردم اثر مسکن کـه بره دردش شروع مـیشـه اونم شدیدتر از الان دکتر تشخیص مـیده پاشو گچ بگیره یـا شایدم تصمـیم بـه جراحی بگیرن چون وضع پاش خیلی بده زخمـهاش هم بـه دارو نیـاز داره بعد کلی چک و چونـه دلیل اینکه نمـیخوان ببرنش بیمارستان گفتن داشتم پیش خودم فکر مـیکردم چرا  من بعضی وقتا اینقد خنگ مـیشم چطور از اولش نفهمـیدم مشکلشون چیـه خیـالشونو از بابت مشکلاتی کـه داشتن  راحت کردم  ساعتمو دیدیم سه  نصفه شب تازه بـه خودم اومدم خیلی دیر وقت بود با عجله وسایلمو جمع کردم گفتم  من حتما برم مادرش بعد کلی تشکر با نگرانی گفت خوب مـیشـه؟ شما برین حالش بد شد چیکار کنیم ؟ بـه روش لبخند زدم با خوشرویی گفتم معلومـه کـه خوب مـیشـه نگران نباشین بهش مسکن زدم که تا صبح راحت مـیخوابه اگه مشگلی بود بهم خبر بدین که تا دم درون همراهیم خداحافظی کردیم
پدرم درون اومد که تا از کوچه های داغون و تاریک عبور کردم تازه مـیفهمـیدم محسن چرا با موتور اینو اونور مـیرفت رانندگی با ماشین  تو این کوچه هاواقعا غیر ممکن بود سرکوچه احساس کردم تو اون تاریکی یکی جلوی ماشین وایستاده زدم رو ترمز گفتم نکنـه یکی مـیخواد خفتم کنـه  یـه اقای مـیانسال سراسیمـه اومد نزدیک گفت اقا تروخداا بـه دادم برسید بچه ام گفتم چی شده ؟ نفس نفس زنان گفت داره مـیمـیره تروخداا کمک کنید الان دوساعته اینجا منتظرتو

نم بچه ام حالش خوب نیس

ت داره مـیمـیره گفتم خدا نکنـه ولی اقا من دکتر نیستم اگه حالش   خیلی بده بهتره ببرینش دکتر مـیخواستم ادامـه حرفمو بگم کـه چنان دادی سرم زد کـه واقعا جا خوردم گفت اقاااااا  دکتر کجا بود این وقت شب ؟ دارم مـیگم داره مـیمـیره بـه دکتر نمـیکشـه تو این خراب شده دکتر از کجا بیـارم ؟ چطور به  اون دزد تونستین کمک کنین الان کـه رسید بـه یـه بچه ی طفل معصوم  دکتر نیستین و خلاااص؟ اینطوری وجدان خودتونو راحت کردین ؟ گفتم اقا یـه لحظه اجازه بدین من هنوز حرفم تموم نشده چرا عصبانی مـیشین ؟ من هرکاری از دستم بر بیـاد انجام مـیدم بچه تون کجاست دستمو کشید گفت زودتر بیـا بچه از دست رفت گفتم صبر کنید بزارین وسایلمو بردارم با عجله جامبگ رو از تو  ماشین  رو برداشتم حتی اجازه نداد سوییچ ماشینو بردارم بدون اینکه ماشینو قفل کنم همراهش رفتم پیش خودم گفتم من کـه دیگه چیزی به منظور از دست اینجا ندارم بزار این ماشینو هم ببرن راحت بشم رسیدیم دم درون گفت درون خرابه باز نمـیشـه حتما از رو دیوار بیـای   یـه دیوار نسبتا کوتاه بود به منظور من که  اموزشـهای سخت امدادی رو گذرونده بودم پ از یـه دیوار کار راحتی بود سریع وارد حیـاط شدیم منو برد بالا سر یـه   بچه ی پنج ساله کـه تب و لرز و استفراغ خیلی شدیدی داشت و مدام هذیون مـیگفت تب سنجو گذاشتم  زیر بغلش 
تبش از سی و نـه گذشته بود علائم انفولانزا داشت گوشیم خراب بود و هیچ دسترسی بـه دکتر نداشتم کـه بخوام مـی  به منظور دادن  دارو بـه بچه داشته باشم  من همـیشـه تو دارو  محتاطم و تا با دکتر م نکنم بـه هیچ وجه بـه خودم اجازه نمـیدم برایی دارویی تجویز کنم  حتی یـه امپول تب بر ساده مگر تو مواقع خیلی اضطراری کـه چاره ی دیگه ای نداشته باشم( تجویز دارو کار پزشکه) از شیـاف استامـینوفن استفاده کردم چون استفراغ داشت داروی خوراکی ممکن نبود گفتم دارویی بهش ندادین پدرش گفت نـه ولی مادرش گفت چرا بهش شربت دادیم ولی فورا بالا اورد یعنی هر چی مـیدیم بهش بالا مـیاره گفتم چه شربتی گفت شربت دیگه گفتم مـیدونم مـیخوام بدونم اسمش چیـه رفت شربتو اورد وقتی دیدم هنگ کردم شربت ادی ژل   گفتم اینو دادین بـه بچه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟ گفتن بله گفتم   چرا همچین کاری کردین ؟ گفتن فقط همـینو تو خونـه داشتیم پدرش گفت این داروی خوبیـه من هر وقت  کمرم درد مـیگره هم همـینو مـیخورم نمـیدونستم حتما چی بگم پیش خودم فکر کردم یعنی اگه توضیح بدم متوجه مـیشن؟؟؟شروع کردم بـه توضیح کـه این دارو فقط به منظور معده هست و .....حرفام کـه تموم شد امـیدوار بودم متوجه شده باشن البته فقط امـیدوار بودماا اقاهه گفت چه فرقی مـیکنـه دارو داروئه دیگه بازم کلی توضیح دادم نصف شبی دیگه کشش قانع ی رو نداشتم  ولی فکر کنم فهمـیدن
یـه امپول به  اون بچه  زدم کـه استفراغش کنترل بشـه چون خیلی داشت اذیت مـیشد وقتی تبش اومد پایین و شرایطش بهتر شد  مادرش اشاره کرد بـه پسر  بچه ی دو سه ساله ای کـه کنار اون بچه ی مریض خوابیده بود  گفت مـیشـه  بـه این بچه هم سوزن بزنید؟ گفتم چی؟؟؟؟ مگه این بچه هم مریضه ؟ گفت نـه مـیترسم اینم مریض بشـه بزنید کـه مریض نشـه با لبخند گفتم نگران نباشید مراقبش باشین از کنار ش هم بلندش کنید نباید نزدیک مریض باشـه وگرنـه ممکنـه اینم بگیره فورا کاری کـه گفتمو انجام داد  چندتا توصیـه بـه مادرش کردم کـه اگه دوباره تب ش بالا رفت از شیـاف استفاده کنـه  و دستمال خیس روی کشاله ی رانش بزاره  غذاهای مقوی بهش بده با نگرانی گفت  ولی ما پولی  زیـادی برای  تهیـه  غذا نداریم  خیلی از خودم خجالت کشیدم کـه نمـیتونم کاری انجام بدم و تا حالا راحت بی هیچ دغدغه ای زندگی مـیکردم تصمـیم گرفتم یـه کاری م اونکارو انجام دادم از پدرش خواهش کردم دراولین فرصت ببرتش دکتر مـیخواستم برم کـه گفت اگه ممکنـه بـه مادرمم کمک کنید گفتم مادرتون چه مشکلی داره گفت سرش درد مـیکنـه بـه ایشونم رسیدگی کردم فشارش بالا بود و مشکل فشار خون داشت قرصاشو مرتب نمـیخورد توضیح دادم کـه قرص فشار رو حتما همـیشـه و هر روز طبق دستور پزشک بخوره جالبه بـه ایشونم بـه جای داروهای خودش  همون شربت هم کاره (ادی ژل) داده بودن
ساعت چهار رسیدم خونـه محسن خواب بود نماز خوندم مـیخواستم خبرم بگیرم بخوابم کـه در زدن محسن از صدای درون بیدار شد یـه خانم دارو و کمک مـیخواست اونروز  که تا شب همش همـین اوضاع تکرار شد  رفتم بیمارستان و کارای بستری همون پسر کـه پاش شکسته بود   انجام دادم پاش نیـاز بـه عمل داشت وقتی همـه چی درست شد برگشتم روستا بـه محسن کمک کردم  مدام ما رو مـیبردن بالا سر مریضاشون و دارو مـیخواستن از داروهای بدون نسخه استفاده مـیکردیم بعضی جاها مجبور بودیم از یـه سری داروها کـه احتیـاج بـه نسخه داشت استفاده کنیم هر چی دارو تو جامبگ داشتم تموم شد روز بعدش هم همـین بساط بود داروهای خونـه بهداشت هم تموم شد انفولانزا مثل طاعون همـه رو مبتلا کرده بود مخصوصا افراد مسن و بچه ها   تقریبا بیشترشون توانایی پردا

خت ویزیت دکتر و خرید دار

و  نداشتن مخصوصا روستاهای اطراف کـه در دل کوه قرار داشتن و دسترسی بـه امکانات نداشتن روزای بدی بود وقتی تو روستا قدم مـیزدی یـه حس بدی بهت منتقل مـیشد انگار یـه بیماری خطرناک مثل وبا یـا طاعون  روستا  رو فرا گرفته بود  همـه مریض بودن یـا از بیماری عزیزاشون ناله مـی محسن درون حالی کـه داشت رو تخت دراز مـیکشید گفت اینطوری نمـیشـه حتما یـه فکری یم گفتم من یـه فکرایی دارم با امپول اماده اومدم بالا سرش اماده اش کردم گفت جان هر کی دوست داری اروم بزن دیگه طاقت ندارم مردم از بس امپول زدم خندیدم گفتم چشم مگه که تا حالا بد زدم گفت نـه انصافا کارت بیسته پنبه کشیدم یـهو محسن ادای همون پیرمرده رو کـه تو درمونگاه بود دراورد با همون لحن گفت بسممم الله .....هر دو خندیدیم امپولو تزریق کردم گفت ای ای گفتم چی شد؟ این کـه درد نداره پنبه رو فشار دادم گفت بـه هر حال سوزنـه فرو بره تو بدن درد داره دیگه اون سمتش پنبه کشیدم سریع سفت شد گفتم عه شل کن ببینم گفت خواهشا یکم صبر کن گفتم باشـه راحت باش ولی نیدولو فرو کردم گفت اخخخخ  ای بی انصاف گفتم ببخشید رسوب مـیکرد گفت اخ زود گفتم چشم تو فقط اروم باش اروم تزریق کردم کشیدم بیرون پنبه و چسب زدم برگشت تشکر کرد گفتم هیچ  وقت ازی کـه بهت امپول زده تشکر نکن خندید گفت آره، والا تشکر نداره ...حالا فکر کردم ناراحت مـیشی تشکر کردم وگرنـه دلم مـیخواد بت  خندیدیم گفت حالا چه فکری داری به منظور اینجا ؟؟ ما دیگه دارو نداریم نمـیتونیم جوابگوی این مردم باشیم رفتم سراغ تلفن گفتم فقط بشین تماشا کن تلفنو برداشتم با مرکز استان تماس گرفتم و درخواست کمک کردم قبول نمـی یکم بحثمون شد گفتن هفته ی بعد نیروی پزشکی و دارو مـیفرستیم گفتم دیره با کلی بحث شد پنج روز قطع کردم
با پایگاه خودمون تماس گرفتم و جریـانو گفتم با مرکز اون استان تماس گرفتن و بعد کلی پیگیری  همـه چی حل شد و قرار شد فردا صبحش پزشک و دارو برسه
همـه چیز خوب پیش  رفت
به دلیل کمبود نیرو و جمعیت زیـاد با نیروهای امدادی همراه شدیم  بـه بیمارا کمک کردیم 
مریضای بدحال رو  هم بـه بیمارستان منتقل
مشکلات  مردم کمـی سبک شد
  از اینکه مردم شاد بودن بینـهایت خوشحال بودم انگار دنیـا رو بهم دادن

دیگه کاری اونجا نداشتم و باید برمـیگشتم خونـه  دل کندن از مردم و بخصوص محسن کـه حالا بـه یک دوست خوب برام تبدیل شده خیلی سخت بود
  لحظه ی خداحافظی همدیگرو بغل کردیم   و بعد از کلی ابراز دلتنگی از هم جدا شدیم  بـه سمت ماشینم رفتم مردم روستا همـه اونجا جمع شده بودن از دیدن اون همـه جمعیت شوکه شدم خیلی بهم لطف داشتن واقعا چه مردم قانع و قدر دانو مـهربونی بودن  من کار خاصی نکرده بودم ولی اون مردم نـهایت لطف و مـهربونی رو درون حقم تموم  
اون لحظه ها با ارزشترین لحظه های زندگیم بود کـه هیچ وقت یـادم نمـیره
همـه با من دست دادن  بدون اینکه احساس خستگی کنم با تک تک شون خداحافظی کردم (فکر کنید با پنجاه شصت نفر دست دادم)

یـه سری بـه بیمارستان زدم و جویـای حال همون پسری شدم کـه پاش شکسته بود عملش بـه خوبی تموم شده بود و حال عمومـیش خوب بود ازش قول گرفتم با  همـین   پای داغون دوباره بره مدرسه وگرنـه بابت دردسرایی کـه برام درست کردی  ازت شکایت  مـیکنم مـیندازمت زندان (هیچ وقت نمـیخواستم شکایت کنم)این یـه تنبیـه هست  بابت خسارتهایی کـه بهم زدی  اینجوری حساب مون با هم صاف مـیشـه  برادرش خندید گفت چه تنبیـه خوبی کلی هم راجب مدرسه با هم حرف زدیم و قانع شد کـه برای رسیدن بـه یـه زندگی ایده ال چاره ای جز درس خوندن  نداره

اینم از سفر نامـه ی من
امـیدوارم با  خوندن  این سفرنامـه ی طوووولانیییی مثل من عینکی نشین

: اهنگ من که نمیگم قهرکن قهر کن ولی حرف بزن




[خاطرات آمپولی پزشکی پرستاری اهنگ من که نمیگم قهرکن قهر کن ولی حرف بزن]

نویسنده و منبع | تاریخ انتشار: Sat, 21 Jul 2018 01:27:00 +0000



اهنگ من که نمیگم قهرکن قهر کن ولی حرف بزن

خاطرات آمپولی پزشکی پرستاری

خاطره آقای سام
آقای سام😎
و نی نی سورنا تقدیم مـیکنند😅
گفتم یـه استراحتی بـه خودم بدم یـه خاطره بذارم براتون😉
همونطور کـه در جریـانید آقا داداش بنده کـه نی نی سورنا باشد😍درآستانـه ی ۱۸روزگی قرار دارد😄
بچه ی زیر یـه ماهم کـه تو فامـیل دنیـا مـیاد هی همـه مـیان دیدنش دیگه😂اگه یـادتون باشـه خاطره ی قبلیم راجع بـه کنکور بود و اینا،من فردای اون روز رفتم ثبت نام‌کردم ماهان زنگ زد خونمون😐ماهانو کـه یـادتونـه😑همون گودزیلای دهه نودی کـه باعث آمپول خوردن بی دلیل بنده شد😒الآن چهار سالشـه گودزیلا😒زنگ‌زد خونمون گوشیو برداشتم گفتم بله،گفت الو شامـی منم ماهان،گفتم اولا کـه شامـی نـه و سام😒دوما شناختمت گودزیلا،چی کار داری؟گفت شب مـیخوام بیـام خونتون😐آقا من گفتم انا لله و انا الیـه راجعون😐این بیـاد اینجا دیگه خونمون خونـه ی قبلی نمـیشـه😑خلاصه گفتم یـا با بابات مـیای یـا رلت نمـیدیم😑گفت با بابا مـیام،گفتم چیکار داری اینجا؟گفت مـیخوام بیـام داداشی رو ببینم دیگه،گفتم بی خود سورنا فقط داداش منـه😐گفت نـه خیر داداش منم هست دلت مـیاد من داداشی نداشته باشم؟من کـه بهت مـیگفتم داداشی😣چه زبونی دارن این دهه نودیـا😐چه خودشم چسبوند بـه من😂گفتم انقدر حرف نزن کاری نداری؟گفت نـه،گفتم شب با بابات نیـای رات نمـیدم باشـه؟گفت باشـه دیگه داداشی شامـی چند بار مـیگی؟خدایـا یـا مارو از دست اینا نجات بده یـا اینارو از سر راهمون بردار لطفا😑تلفنو قطع کردم بـه م گفتم مامـییییییییییی😲سورنارو بردار بریم خونـه ی اینا ترسید گفت چی شده مگه؟گفتم شب ماهان و باباش مـیان اینجا😥گفت خب بیـان چیـه مگه؟😐گفتم تو فکر کن ماهان پاشو بذاره اینجا خونمون سروته نشـه😶م اومد سورنا رو داد بغل من گفت چرت وپرت نگو سام لولو خرخره نیست کـه جان،بچه مـیخواد چند دیقه بیـاد اینجا و بره،نی نی سورنا خواب بود منم هی مـیخواستم با صدای بلند صحبت کنم کـه عمق فاجعه رو بـه مامـی بفهمونم هی نمـیشد😖گفتم مامـی این ماهانـه هاااااااااااا،ماهااااااااان،مامـی گفت صداتم بیـار پایین😤گفتم من نمـیدونم مامـی من دیگه بغلش نمـیکنم خود دانی،گفت خیلی خب بغلش نکن برو بشین انقدر با بچه راه نرو برو‌یـه گوشـه بشین که تا بیـام،رفتم رو‌مبل نشستم،دیدم نی نی بو مـیده😐گفتم مامـی سورنا راحت کرده😑مامـی گفت واسه همـین گفتم نگهش دار بیـام ببرمش توحموم بشورمش،گفتم خوابه که،گفت بیدار مـیشـه تو نگران اونش نباش😑مامـی اومد سورنارو بیدار کرد برد تو‌حموم یـه حوله دادا دست من گفت تلفنو بردار بـه بابات زنگ‌بزن بگو شب مـهمون داریم بعد بیـا اینجا وایسا وقتی بهت گفتم حوله رو بده بـه من،گفتم چشم چشم،به بابا زنگ‌زدم بهش گفتم بعد مامـی صدا کرد حوله رو دادم بهش،نزدیکای ساعت هشت شب بود کـه نی نی سورنا داشت نق نق مـیکرد،رفتم باهاش یـه کم بازی کنم بلکه آروم بشـه چشمتون روز بد نبینـه نزدیک بود آب بریزه روش😐😐ولی نریخت خدارو شکر😅لیوان آب دستم بود دیگه😁گذاشتمش رو مـیز کـه تشنم شد بخورمش،بغلش دراز کشیدم بهش گفتم سورنا گریـه نکن،هی نق مـیزد حرف کـه مـیزدم نگام مـیکرد بعد کـه حرف نمـیزدم دوباره کودک مـیکرد واسه گریـه،منم هی حرف زدم که تا یکی بیـاد ی باباییی😁گفتم نی نی سورنا ماهان اومد بهت گفت داداشی گریـه کن خب😉قشنگ دارم بچه رو دهه نودی بار مـیارم😐😂خلاصه کـه کلی باهاش حرف زدم کـه گریـه نکنـه که تا این کـه بابا اومدخونـه،نی نی رو بغل کردم گفتم سلام بابایی😉بابا نگام کرد اینجوری😒گفت خجالت بکش اندازه من شدی لوس بچه😑گفتم ددی😖اذیت نکن دیگه نوه ی داداشت داره مـیاد اینجا رو بفرسته رو هوا داری باز بـه من گیر مـیدی😐گفت ت کو؟گفتم نمـیدونم والا پیداش کردی بگو بیـاد نی نی خستس،بابا رفت و پیدا کنـه😂صداش از جای دور مـیومد فکر کنم تو انباری جایی بود،من همچنان نی نی بغلم بود داشتم تو‌خونـه راه مـیرفتم بلکه بخوابه،دیدمـی نیست رفتم نزدیک بخاری نشستم رو مبل گفتم کلاهشو درون بیـارم یـه کم هوابخوره،همـین کـه کلاهشو درآوردم اخم کرد زل زد تو صورتم،گفتم چیـه😤اخم نکن ببینم😤یـه عطسه ی توپی کرد تو صورتم کـه اصلا باورم نمـیشد بچه ی انقدری آب دهنش انقدر برد داشته باشـه😂مامـی اومد دید کلاهشو درآوردم گفت صد بار نگفتم درون نیـار اینو؟گفتم بـه خدا همـین الآن درآوردم😣ددی گفت چرا قیـافتو اینجوری مـیکنی حالا؟گفتم ددی بیـا بگیرش عطسه کرد تو صورتم😣ددی اومد سورنا رو از من گرفت من رفتم سه چهار دور صورتمو شستم😂مامـی هی گفت نکن مریض مـیشی،گفتم مامـی که تا تخم چشمم آب دهنش پریده،مامـی مـیگفت خب نکن سرما مـیخوری صبح بـه زور از بیمارستان آوردیمت😤گفتم نزن مامـی خب بذار بشورم قشنگ،آخر دیگه بـه زوراز آشپزخونـه اومدم بیرون😂اونم بـه لطف عنایت مامـی😂
اومدم صورتمو خشک کردم نشستم جلوی بخاری ددی داست با سورنا بازی مـیکرد،شاید باورتون نشـه ولی تاحالا بابامو اونجوری ندیده بودم‌😐سورنارو گرفته بود جلوش بـه مـیگفت بابایی قربونت بره عشق من😍الهی درد و بلات بخوره تو سر دشمنات سورنای بابایی😍البته با لحن خاصی مـیگفت کـه خب نمـیشـه وگرنـه ویس مـیکردم مـیفرستادم😂خلاصه کـه همـینجور کـه مات حرفای بابا بودم تک سرفه مـیکردم همش،مامـی اومد گفت هی بهت مـیگم نکن حرف گوش نمـیدی که،ددی گفت چی شده مگه؟مانی گفت صدبار صورتشو شسته مـیگه آب دهن سورنا رفته تو چشمم😑مامـی خب رفته😐دروغ ندارم بگم که😐بابا گفت خیلی خب جلوی بخاری نشین سرد و گرم مـیشی تب مـیکنی،پاشدم برم یـه جا دیگه بشینم خوردم ه مـیز لیوان آبه کـه رومـیز گذاشته بودم افتاد زمـین ریخت فرش خیس شد😐ددی گفت ای تو روحت بچه چشم نداری مگه تو؟گفتم ددی عینکم شده اسباب بازی آقا سورنا توقع داری من ببینم همـه چیو؟😑والا توقعات بی جا اونم ازمن😑لیوانو از زمـین برداشتم رفتم تو آشپزخونـه کـه زنگ زدن،گفتم وای مامـی زلزله اومد😥م گفت اذیتش نکنیـا یـه ذره بچس گریـه مـیکنـه،گفتم تلاشمو مـیکنم بعد مامـی یـه پارچه داد دستم گفت ببر بنداز رو فرش کـه آب ریخته،گفتم اوکی،ددی و نی نی سورنا رفتن درو باز ،همـین کـه در باز شد ماهان عین فرفره پرید تو خونـه داشت کل خونـه رو مـیگشت مـیگفت کو؟کجاس؟پس چرا من نمـیبینمش😐آخه خنگ جان😑واقعا ندیدی بغل باباس😐باباشم کـه ماشالا اصلا تلاشی به منظور کنترلش نمـیکرد😑بابای ماهان ببخشیدا بازم جا داره بگم خاک کـه از بعد یـه ذره بچه بر نمـیای😐من اندازه ی ماهان بودم بابام یـه بار صدام مـیکرد مـیگفت سام نکن قلبم مـیومد تو دهنم هی دسشوییم مـیگرفت از استرس😐ای دهه نودیـا دیگه تهشو درآوردن😑😑😑😑
بهش گفتم ماهااااااااان،بابا گفت حناق😐تنکیو ددی خب آدمو ضایع نکن😑گفتم بیـا برو‌بشین که تا ببینیش،گفت چشم رفت نشست رو‌مبل😐باورم نمـیشـه این ماهانـه😑😑😑😑حرف گوش کن نبود😐
حالا نشسته بعد باباش رفته کنارش نشسته سورنارو‌دید کلی دست کشید رو صورتش هی گفتم نکن بیدار مـیشـه مـیگفت عععععع دارم نازش مـیکنم شامـی😤گفتم این صد بار شامـی نـه سام😑نکن انقدر اینجوری نازش نکن😑مامـی هم هی مـیگفت ولش کن سام بذار راحت باشـه،آخه سورنا خوابش بگی نگی سنگینـه راحت بیدار نمـیشـه از خواب ولی بعضی وقتا پشـه مـیپره پامـیشـه گریـه مـیکنـه😑خودایـا اینو دیگه خیلی دهه نودی آفریدی😁
خلاصه کـه هی هرکاری مـیکرد‌من مـیگفتم نکن مامـی و ددی هم مـیگفتن ولش کن😑
ماهان و باباش پاشدن رفتن منم انقدر خسته بودم دراز کشیدمدبغل دست سورنا نزدیک بخاری😍هی سرفه مـیکردم موقع سرفه زور مـیزدم دیگه😁دیدم بابا اومد یـه آمپولم💉دستش بود😥گفتم جریـان چیـه؟گفت پاشو بریم تو اتاقت مـیمفهمـی،منم پاشدم عین مرغ پرکنده اینور اونور مـیدوییدم مـیگفتم تانگی چی شده نمـیام،ددی کپ کرده بود کـه من چرا دارم دیوونـه بازی درمـیارم😁یـه هو مامـی اومد منوگرفت گفت چه خبرته بچه چرا داری بال بال مـیزنی؟گفتم مامـی نجاتم بده،ددی مـیخواد بازم بـه من آمپول بزنـه😢مامـی گفت خب این کـه بالا پایین پ نداره،گفتم خیلی نامردین از دیشب تاحالا همش منو کردین😔ددی گفت حقته مـیخواستی بـه حرف ت گوش کنی انقدر صورتتو نشوری😒گفتم خب چه ربطی داره ددی؟گفت داری خفه مـیشی بچه انقدر سرفه کردی بیـا برو ببینم😤گفتم نمـیاااااااااااام،مامـی جلوی دهنمو گرفت گفت داد نزن سام داد نزن سورنا بیدار مـیشـه که تا صبح نمـیخوابه،بابا اومد دستمو گرفت گفت بیـا بریم درد نداره،گفت بابا خواهش مـیکنم بابا ولم کن😭ددی مـیگفت خجالت بکش دیگه زشته من دست و پاتو بگیرم😂گفتم اوکی ولی لطفا اذیت نکن
گفت باشـه خب بیـا برو دیگه،رفتیم‌تو اتاق جرعت نمـیکردم حرف ب😐بابا تند تند سرنگو درآورد آمپولو کشید بـه من گفت بخواب زود باش😤گفتم بابا این چیـه؟گفت دگزامتازونـه خیلی سرفه مـیکنی،گفتم بابا لطفا آبکش شدم😩گفت سام حوصله ندارم باهات بحث کنم بگیر بخواب،روشکم درازکشیدم رو تخت،بند شلوارمو انقدر محکم گره زده بودم پایین نمـیومد😂بابا اعصابش داشت خورد مـیشد دیگه😄خلاصه کـه شلوارمو کشید پایین پنبه کشید گفت صدات دربیـاد مـیت😑ددی یـه کم مـهربانتر😑گفتم باشـه،بعد آمپولو فرو‌کرد نفسمو نگه داشتم شدم عین سنگ😣بابا گفت سام شل کن مـیکشنـه سوزن،گفتم اوکی ولی هنوز سفت بودم،بابا دور سوزنو فشار مـیداد و همزمان تزریقم مـیکرد گفتم آی بابا 😥گفت حرف نزن ببینم😤گفتم آی بابا خیلی درد داره😩😩آآآآآآآیییییی😩😩بابا گفت خب داد نزن تموم شد،آمپولو درآورد شلوارمو درست کرد جای آمپولو یـه خورده ماساژ داد بعد داشت مـیرفت از اتاق بیرون گفت فردا خوب نشده باشی مـیبرمت دکتر گفتم نـه نـه خوب مـیشم،آخه از کجا مـیدونی خوب مـیشی😒😂ولی خوب شدم😂حالا چند وقت دیگه نوبت واکسن زدن سورنا هم مـیشـه خاطره ی اونم مـیذارم حتما😉فقط یـه خواهشی دارم ازتون دوستای گلم،حالا تو خاطره هام طنز بـه کار مـیبرم درست ولی انقدرم اوکی نیستم😏همونجوری کـه از خاطرات پیداس خیلی حالم خوب نیست این چند وقته،واز اون شبی کـه رفتیم بیمارستان تقریبا هر شب درد داشتم و هرشبم با آقای دکتر عزیرم کـه مدیونشم زندگیمو م مـیکنیم،دعا کنید برام خیلی لازم دارم دعاتونو احتمالا قصد جراحی داره دکتر جان دعا کنید بخیر بگذره انشالا کـه بیشتر براتون خاطره بذارم از سورنا هم بیشتر بگم براتون🙏🙏🙏
پ.ن:والا از کامنتا معلومـه کـه سورنا از من وخاطراتی کـه مـیگم محبوب تر شده😐گفتم یکی از شیرین کاریـاشو بگم براتون😅از مدرسه کـه مـیام حتی اگر خواب باشـه وقتی منو مـیبینـه دست وپا مـیزنـه و مـیخنده😍منم وقتی بابا مـیاد بغلش مـیکنم مـیریم پیش بابا بهش مـیگیم سلام الیکم حال شما چطوره😂😂بابا هم کـه درجریـانید دیگه😅ضایعمون مـیکنـه😂به من کـه مـیگه از دست رفتی تو دیگه امـیدی بهت ندارم😂بعد مـیگه وقتی رو تو ۱۷سال تنـهایی کار کردیم این شدی،سورنا چی‌مـیخواد بشـه😂
ددی درجریـان نیست اینا دهه نودی ان😂دیگه کار بـه تربیت شون نمـیرسه😂اینا مارو تربیت مـیکنن😂😐به کجا داریم مـیریم ما😑
پ.ن۲:البته همچنان داره پدرمونو درمـیاره😑شب بیداری،گریـه ی همـه وقته،گرسنگی و شیر آقا😐پوشکش کـه خفمون مـیکنـه😁کله ی کچلش کـه همچنان کچله😂البته یـه کم بیشتر شده موهاش😅😍والبته ناخوناش کـه همش منو چنگ مـیندازه😐
ینی خدانکنـه بغلش کنم یـا بغل دستش بخوابم انقدر چنگ مـیندازه کـه پشیمون مـیشم😂حالا قراره مامـی وقتی ناخوناش سفت شد کوتاش کنـه😍
ببخشید زیـاد شدا😄
یـاعلی🌹. اهنگ من که نمیگم قهرکن قهر کن ولی حرف بزن . اهنگ من که نمیگم قهرکن قهر کن ولی حرف بزن : اهنگ من که نمیگم قهرکن قهر کن ولی حرف بزن ، اهنگ من که نمیگم قهرکن قهر کن ولی حرف بزن




[خاطرات آمپولی پزشکی پرستاری اهنگ من که نمیگم قهرکن قهر کن ولی حرف بزن]

نویسنده و منبع | تاریخ انتشار: Sun, 10 Jun 2018 16:20:00 +0000



تمامی مطالب این سایت به صورت اتوماتیک توسط موتورهای جستجو و یا جستجو مستقیم بازدیدکنندگان جمع آوری شده است
هیچ مطلبی توسط این سایت مورد تایید نیست.
در صورت وجود مطلب غیرمجاز، جهت حذف به ایمیل زیر پیام ارسال نمایید
i.video.ir@gmail.com